ویرگول
ورودثبت نام
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسندهشهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم سیاسی ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسنده
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

وقتی بزرگ میشوی

داخل اتاقی نمور و خاموش هستم. صدایی می‌آید: «کم ورجه‌وورجه کن، یک جا بنشین.»

سردم می‌شود. پتو را دور خودم می‌پیچم. لحظه‌ای بعد عرق می‌کنم و گرمم می‌شود. پتو را کنار می‌زنم و می‌روم پای شیر آب. لیوانی آب برای خودم می‌ریزم و یک‌جا سر می‌کشم؛ انگار دشت کربلاست. توی گوشم روضه می‌خوانند.

مدتی است صداهای اضافی زیاد می‌شنوم.

می‌روم روی مبل و لم می‌دهم و تلویزیون را روشن می‌کنم. باز همان خبرهای تکراری، باز همان فیلم‌های قبلی. اصلاً تلویزیون را ساخته‌اند تا مغز ما را خراب کنند.

صدایی از پشت سرم می‌آید: «خاموشش کن.»

رو برمی‌گردانم، می‌بینم هیچ‌کس نیست. تلویزیون خودبه‌خود خاموش شده است. برای لحظه‌ای جلوی چشمم تار می‌شود.

صدای دوره‌گردی می‌آید: «سیب‌زمینی، پیاز...»

آخر کدام آدم احمقی این وقت شب سیب‌زمینی می‌فروشد؟

صدا از دور می‌گوید: «خودت احمقی...»

انگار از دور ذهن مرا خوانده است.

گلویم خشک می‌شود و ترسی بر جانم می‌نشیند. پنجره را می‌بندم و گوشهٔ خانه چمباتمه می‌زنم.

یهو دیوار اتاق ترک برمی‌دارد و تمام مردگان از پس آن بیرون می‌آیند. یکی‌یکی، دوتادوتا، از جلوی دیدگانم رژه می‌روند. آن‌قدر چالاک راه می‌روند که گویی اصلاً نمرده‌اند.

از ترس چشم‌هایم را می‌بندم.

فریاد می‌زند: «دریچهٔ چشم لعنتی را باز کن!»

صداها اسم مرا می‌خوانند. انگار اسم همهٔ مردگان با نام من یکی است.

شلوارم را خیس می‌کنم. مثل یک بچهٔ شش ساله گریه می‌کنم.

با خودم می‌گویم حتماً آمده‌اند که مرا با خودشان ببرند. چه زود زندگی‌ام تمام شد؛ مثل آب شدن برفی در ماهیتابه‌ای داغ.

بلند می‌شوم و به اتاق مجاور فرار می‌کنم. درون آینه خودم را می‌بینم؛ پیر و شکسته شده‌ام. ریش‌هایم خاکستری و سرم تاس شده است. زیر چشم‌هایم به اندازهٔ یک انگشت گود افتاده و سیاه شده است.

چه وحشتناک...

کاش اصلاً بزرگ نمی‌شدم.

لعنت به پیری.

با مشت به آینه می‌کوبم. ترک برمی‌دارد ولی نمی‌شکند. دستم پاره می‌شود، اما خونی به زمین نمی‌ریزد.

با تمام توان فریاد می‌زنم، ولی صدا در گلویم خفه می‌شود. باز تلاش می‌کنم، اما بی‌فایده است.

زجه می‌زنم.

دستی نرم مرا تکان می‌دهد.

«پاشو پسرم، پاشو...»

چشم‌هایم را باز می‌کنم. مادرم است. مرا در آغوش می‌گیرد و من گریه می‌کنم.

مادرم می‌گوید: «گریه نکن پسرم، خواب بد دیدی.»

چند اسب‌بازی به دستم می‌دهد و می‌گوید: «بزرگ می‌شوی، یادت می‌رود.»

با شنیدن کلمهٔ «بزرگ»، دوباره شروع به گریه می‌کنم و به آغوش مادرم پناه می‌برم.

نویسنده:ناصراعظمی

تلویزیونمرگبچهمادر
۱
۰
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسنده
شهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم سیاسی ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید