ویرگول
ورودثبت نام
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسندهشهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم سیاسی ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسنده
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

هناس

هناس
هناس

قسمت پایانی داستان کوتاه هناس(نفس)

نویسنده/ناصراعظمی

صبح، هنگامی که برای آوردن آب به سر چشمه رفت، پاورچین راه می‌رفت.
پیش از آن‌که خم شود و کوزه را پر کند، نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی آنجا نیست.
در همان هنگام، سواری تیزپا که چون شاهینی بر دشت می‌تاخت، نظرش را جلب کرد.
مردی لاغراندام بود با شلوار کردی، پیراهنی سفید و کلاه نمدی بر سر.
اسبش با شتاب به سوی سیاه‌چادرها می‌رفت.
سگ‌های گله تا مدتی با پارس‌های بلند دنبالش دویدند، اما به گرد پای اسب نرسیدند.
لحظه‌ای بعد، سوار کنار سیاه‌چادر ایستاد.
چابک و سبک، چون گربه‌ای از زین پایین پرید و بی‌درنگ وارد چادر شد.
معلوم بود از آشنایان خانواده است که چنین بی‌پروا پا به حریمشان می‌گذارد.
بابا طبیب خود را به بی‌اعتنایی زد و کوزه‌اش را از آب پر کرد.
ابرهای کلفت و خاکستری در آسمان آرام جابه‌جا می‌شدند.
بادی سرد و موذی از میان درختان می‌گذشت.
او کوزه را برداشت و آرام به سوی آلونکش راه افتاد.
ناگهان صدای کسی نامش را خواند.
برگشت.
پیرمرد گوژپشت بود که با دست او را به سوی خود فرا می‌خواند.
بابا طبیب کوزه را کنار راه گذاشت و به طرف سیاه‌چادر رفت.
پیرمرد دستش را گرفت و او را به داخل برد.
سوار بر بالای مجلس نشسته بود و به دو بالش تکیه داده بود.
پیرمرد گفت:
این همان طبیبی است که جان مرا نجات داد.
مرد جوان کلاه نمدی‌اش را برداشت و برای احترام از جا بلند شد.
پیرمرد ادامه داد:
این پسر بزرگم است. آمده ما را به ایل برگرداند.
بابا طبیب با شنیدن این حرف، چیزی در دلش فرو ریخت.
فهمید رفتنشان نزدیک است.
و شاید دیگر هرگز شوکت را نبیند.
پیرمرد رو به داخل چادر صدا زد:
«شوکت! دخترم، برای طبیب چای بیاور.»
چند لحظه بعد شوکت وارد شد.
موهایش بافته شده بود و کچکی را کج بر سر گذاشته بود.
بخار چای از استکان‌ها بالا می‌رفت و چهره‌اش را در هاله‌ای محو پنهان می‌کرد.
استکان را مقابل بابا طبیب گرفت.
دست‌های بابا طبیب لرزید.
استکان را برداشت و چای را با همان داغی سر کشید.
حرارتش گلویش را سوزاند، اما چیزی نگفت.
پیرمرد آهی کشید و گفت:
احتمالاً به زودی می‌رویم. خواستم پیش از رفتن از زحمت‌هایت تشکر کنم.
سپس لبخند کم‌رنگی زد و افزود:
در نبود فرزندان بزرگم، همه‌ی اهل خانه تو را مثل برادر بزرگ‌تر خودشان دانسته‌اند.
بابا طبیب سکوت کرد.
نگاهش را از استکان برنداشت.
در همان لحظه شوکت آرام گفت:
ابرا.[برادر].. ما را حلال کن.
بابا طبیب سر بلند کرد.
کلمه‌ی ابرا چون تیغه‌ای سرد در قلبش نشست.
احساس کرد چیزی درونش شکست.
بی‌آنکه حرفی بزند، از جا برخاست و از سیاه‌چادر بیرون رفت.
بیرون، دسته‌ای کلاغ با غارغارهای کشیده به سوی افق پرواز می‌کردند.
روستا در دوردست، زیر آسمانی گرفته، چون کرمی بی‌جان در خواب فرو رفته بود.
و بابا طبیب احساس می‌کرد چیزی در وجودش برای همیشه خاموش شده است.

وقتی خواست کوزه را بردارد، دید بر زمین افتاده و آبش در خاک فرو رفته است.
مدتی کنار کوزه‌ی خالی چمباتمه زد.
به عشق کوتاهی فکر می‌کرد که هنوز جوانه نزده، پژمرده شده بود.
سرانجام برخاست و به سوی چشمه رفت.
آنجا شوکت را دید که همراه برادر کوچکش کنار آب ایستاده است.
ساق‌های شلوارش را بالا زده بود و صورتش را می‌شست.
آب از میان انگشتانش می‌گذشت و در آفتاب صبحگاهی می‌درخشید.
بابا طبیب لحظه‌ای ایستاد.
نگاهش بر پاهای سپید و ورزیده‌ی دختر ماند.
بعد ناگهان روی برگرداند.
انگار از خودش گریزان باشد.
بی‌هدف به دل کوه زد و تا غروب در میان بلوط‌ها سرگردان ماند.
آن شب تا سپیده‌دم خواب به چشمانش نیامد.
کنار شمعی نیم‌سوخته نشست و زندگی‌اش را مرور کرد.
سال‌های زندان.
سال‌های فرار.
سال‌های تنهایی.
و روزهایی که گمان کرده بود شاید دوباره بتواند زندگی را از نو آغاز کند.
با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود و شعله‌ی لرزان شمع را تماشا می‌کرد.
نزدیک صبح، صدای خروس‌ها و پارس سگ‌های گله در فضا پیچید.
بابا طبیب از جا برخاست و از پنجره به بیرون نگریست.
سیاه‌چادرها جمع شده بودند.
بار و بنه را بر پشت قاطرها بسته بودند.
پیرمرد گوژپشت بر خر خود نشسته بود و گله را پیش می‌راند.
زن‌ها و کودکان پشت سرش حرکت می‌کردند.
و شوکت...
شوکت چوبی در دست داشت و آرام‌آرام می‌خواند:
بین من و تو دیوار حسرت است...
بین من و تو دنیایی حسرت است.
آوازش در دشت می‌پیچید و با باد دور می‌شد.
بابا طبیب احساس کرد چیزی در سینه‌اش فرو می‌ریزد.
چشمانش خیس شد.
از آلونک بیرون دوید.
می‌خواست برای آخرین بار آواز شوکت را بشنود.
اما دیر شده بود.
گله از پیچ تپه‌ها گذشته بود.
صدا در باد گم شده بود.
دشت خاموش بود.
بابا طبیب مدت‌ها همان‌جا ایستاد.
به راهی نگاه می‌کرد که دیگر کسی در آن دیده نمی‌شد.
سرانجام برگشت.
به آلونکش رفت.
در را از پشت بست.
و پس از آن روز...
دیگر هیچ‌کس بابا طبیب را ندید.

داستان کوتاهعشقمرگ
۱
۰
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسنده
شهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم سیاسی ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید