ویرگول
ورودثبت نام
نِوی‌صاد
نِوی‌صاداگر من بخشی از افسانه تو باشم، تو روزی به من باز خواهی گشت...
نِوی‌صاد
نِوی‌صاد
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

یک فراموشکار واقعی

فراموشکار باش

یک فراموشکار واقعی!

و هرگز به یاد او نیفت.

اصلا او را گم کن

در جایی دور

دورتر از هرآن‌چه به یاد می‌آوری.

خاطراتش را

مانند کاغذهای باطله‌

مچاله کن و دور بریز

و به یاد هر چه او را تداعی می‌کند نیفت.

به یاد حالت دست‌هایش

وقتی با تو حرف می‌زد

و آن برق شیطنت‌آمیز چشم‌هایش

هرگاه موفق می‌شد حرصت را دربیاورد

نیفت!

با دیدن آن یادگاری هم.

به یاد خیابان‌ها و

کوچه پس‌کوچه‌هایی

که برای دیدنش می‌رفتی نیفت!

به یاد درخت‌های راه

که گاه شکوفه داشتند،

گاه برگ و گاه هیچ

و خانه

که از آن با شوق دیدارش بیرون می‌رفتی

نیفت.

به یاد لباس‌هایت

که رنگ‌هایش را با وسواس انتخاب می‌کردی

و آن عطر

که رایحه‌اش تو را یاد او می‌اندازد نیفت.

به یاد اتاقت نیفت!

همان دیوارها

که شاهد تمام احساسات تو بودند.

به یاد آن قطعات موسیقی

که تو را به آن روزها می‌برند نیفت

و هر کسی پرسید

مگر می‌شود فراموش نکرد

کسی را که با او

یک فنجان قهوه هم ننوشیده‌ای؟

بگو آری.

و بعد هرگز به یاد آن فنجان قهوه نیفت!

به یاد دست‌هایت

که تمام وقت در فکر آغوش او هستند

و چشم‌هایت

که هنوز به در مانده‌اند نیفت.

سخت است اما فراموشکار باش

یک فراموشکار واقعی

و دیگر هرگز

به یاد خودت هم نیفت!

پ.ن۱: از این اینتر زدن‌های بی‌دلیل.

پ.ن۲: برای آن‌چه گذشت، حرف زیاده، واژه کم.

پ.ن۳: این چند وقت که کامنت بسته بود پست‌های جدیدی که گذاشته بودید رو نگاه کردم اما لایک نکردم که دوباره بخونم. کیف ویرگول به کامنت‌بازیه. :)

فراموشیدلنوشتهخاطرهفاصلهعشق
۳۳
۱۳
نِوی‌صاد
نِوی‌صاد
اگر من بخشی از افسانه تو باشم، تو روزی به من باز خواهی گشت...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید