
نمیدونم چقدر با این نشخوار فکری و ذهنی آشنا هستی ولی مطمئنم حتما باهاش سروکله زدی و از دستش خیلی کلافه شدی. بله واقعا کلافه کننده است صداهایی که تو ذهنت تمومی نداره و حتی موقع خواب هم بیشتر میشه.
من نه فقط این روزا بلکه از چند مدت قبل تر هم با نشخوار ذهنی دست و پنجه نرم میکردم و اصلا چون قبل نوشتن این متن هم دچار نشخوار ذهنی شدم پس باعث شد که بیام و از همین موضوع بنویسم.
نشخوار فکری اینجوریه که انگار توی ذهنت آدم های زیادی زندگی می کنن و شاید همشون خود تو باشی مثلا یکی از بچگی هات ، یکی از نوجونی هات و اصلا شاید یکی هم از خود پیرت از آینده ات هم بیاد چون ذهن میتونه هرچی بسازه. شاید اوایلی که دچار نشخوار فکری بشی خیلی کم و ساده باشه اما زمان که بگذره انقدر ذهنت در ساختن سناریوهای تاریک و سیاه ماهر میشه که خودت هم متعجب میمونی.
یکی از چیزهایی که باهاش درگیر بودم موقع خواب بودم تا قبلش خسته بودم و دلم میخواست بخوابم اما همین که روی تخت دراز میکشیدم انگار یه کسی دستور بیداری میداد و اون موقع سیل افکار و صدا و حتی تصویر توی ذهنم پخش میشد، مثلا تصویر یک روز قبل که رفته بودم دکتر و هرچیز عادی که گذرونده بودم و بعدش سوال هایی از این قبیل که اگر این اتفاق بیوفته چی میشه ؟نکنه این اتفاق بیوفته؟
خلاصه دیگه به شمارش عدد متوسل میشدم و بعدش تصمیم گرفتم قبل از خواب یه کتاب بخونم و چشمام گرم بشه که خداروشکر موفقیت آمیز بود و تونستم فعلا این معضل رو حل کنم.
اما اگر حواسم نباشه نشخوار فکری میتونه منو به فلج کامل برسونه یه جوری انگار خلع سلاحم میکنه اونقدر که نمیتونم حتی یک لحظه تو سکوت باشم و کاری بکنم.
اما چند مدته سعی می کنم با انجام دادن کار هنری گلدوزی و نوشتن زور نشخوار فکریمو کمتر کنم بعضی اوقات بازهم سروکله اش وسط افکارم پیدا میشه و میخواد منو سرخورده کنه تا تلاش نکنم که کمرنگش کنم تا بتونه منو فلج کنه.
امیدوارم روز به روز توانم برای کمرنگ تر کردنش بیشتر و بیشتر بشه و نوشتن برای اینجا رو ول نکنم چون یکی از راه های نجات من قطعا نوشتن و نوشتنه.