ویرگول
ورودثبت نام
*نیالا*
*نیالا*دنیای روایت‌ها و لحظه‌های ساده از دید من
*نیالا*
*نیالا*
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

داستانک روزانه، روز چهارم:ترس

فکر می‌کنم هر موجود زنده ای کم یا زیاد از چیزی یا چیزهایی بترسه. خیلی از بچه ها اونایی که کوچیکترن از تاریکی و تنهایی میترسن و البته خیلی ها هم هستن که نمیترسن. اما من به عنوان یک آدم ترس های زیادی تو زندگی دارم به نظرم خیلی عادیه که از زلزله و سیل و طوفان بترسم و این اصلا چیز غیر طبیعی نیست.

داستان از اونجا مشکل دار میشه که نسبت به چیزهایی بترسی که اشتباهه و باعث ضعیف تر شدنت و بزرگ تر شدن ترست میشه یعنی یک رابطه کاملا عکس.چیزی که خودم تجربه‌اش کردم از کسی ترسیدم که اون کار اشتباهی انجام داده بود و من میخواستم ازش فرار کنم چون میترسیدم بلایی سربیاد.

منظور از بلا رو میخوام واضح تر بیان کنم اون کسی که ازش میترسیدم خیلی به دعا و طلسم اعتقاد داره و همون اول وقتی متوجه شدم با کارش بهم آسیب زده به جای اینکه برم تو صورتش داد و بیداد کنم و خودمو خالی کنم فقط سکوت کردم و خواستم فرار کنم.

اونجایی فهمیدم این کارم فراره که فهمیدم من انگار برعکس چیزی که میگم به اینجور چیزا اعتقادی ندارم ولی وقتی ازش میترسم که نکنه با داد و بیداد من اون با دعا و طلسم یه کاری بکنه پس درواقع به اینجور چیزا اعتقاد دارم وگرنه که ترسی وجود نداشت و این جا بود که حس کردم دارم مسیر رو اشتباه میرم.

من کار بدی نکردم که بخوام قایم بشم یا فرار کنم و تا هرزمانی که من نتونم مستقیم باهاش رودرو بشم و خیلی صریح بگم من با کاری که کردی نه دوست دارم باهات ارتباط داشته باشم و نه میخوام که تو پاتو بذاری تو خونم.

البته بگم هنوز هیچ کاری نکردم بابتش و فقط اگاه شدم به اینکه اصلا ترسیدن اشتباهه چون باعث شد خیلی ضعیف بشم و نتونم حرفی بزنم و به جای اینکه من عصبی باشم اون آدم همچنان متوقع هست.

خیلی اوقات تو ذهنم باهاش میجنگم یا تو خواب هام سرش داد میزنم و همچنان به وقتی فکر میکنم که قراره باهاش رودرو بشم چیکار کنم که اون موقع باز دهنم قفل نشه و حرفی نزنم و فقط دچار اضطراب و تپش قلب بشم

چیکار کنم که بتونم حرف بزنم و محکم جوابشو بدم و دیگه ازش نترسم؟ که دیگه اونقدر از کسی نترسم که بخوام فرار کنم.

فرارروزمرگیداستانک
۴
۰
*نیالا*
*نیالا*
دنیای روایت‌ها و لحظه‌های ساده از دید من
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید