
تصاویری که مشاهده می فرمایید با استفاده از هوش مصنوعی ساخته شده و در هنگام نوشتن به موسیقی های زیر گوش داده ام.
The Maledict - Tenebrae
Marilyn Manson - in the shadow of the valley of death
Marilyn Manson – Tattooed In Reverse
پرده اول – شبح تاریکی
لیسه ای به تیغه خون آلودم زدم
سعی می کند از دستم فرار کند
اما آخر این راهرو بن بست هست
صدای شیون یک مرد عجیب نیست ؟!
اما برای من لذت بخش است
غرورش در این لحظه دود شده و به هفت آسمان نفرین شده رسیده
دو انگشتم را در دهانش می گذارم تا خفه شود
تیغه ای که در دست دارم مرا التماس می کند
که با مقتول معاشقه کند
ضربات پیاپی
ضربات پیاپی
ضربات پیاپی
آنقدر ادامه دادم که تیغه ام به اوج لذت جنسی خود رسید
دیگر تکان نمی خورد
اما در عوض خون بدنش به خوبی در حال حرکت است
شکافی بر سینه اش زدم
قلبش را در آوردم
بوسه ای بر قلب خاموشش زدم
دهانش را شکافتم
قلبش را تکه تکه کردم
و در دهانش گذاشتم
هر قتل یک داستان به همراه دارد
کسی را از دنیای تاریک حذف کردم
که به پاکی کودکی تعرض کرده بود
قلبش را در دهانش گذاشتم
تا مزه تلخ آن را بچشد
البته اگر جانی در بدن داشته باشد
هنوز هم انگاری دارد به من نگاه می کند
باورش نشده هنوز
بخواب
چشمانت را ببند
مرد هرزه ی من
پرده دوم – قوطه ور در اعماق تاریکی
ماه کامل شد و باران بارید
فرزندی متولد شد و مادر نالید
ماه کامل شد و باران بارید
مادری جان داد و روحش پر کشید
ماه کامل شد و باران بارید
مادری را فاحشه نامیدند و فرزندی به فقر رسید
در شبی از شب های سرد زمستان
در آخر راهروی فاحشه خانه
دخترکی بر روی زمین نشسته در حال جان دادن بود
آنقدر مشتی آهنین بر سر و صورتش خورده بود
که کل صورت فاحشه را سرخ کرده بود
مغز متلاشی شده فاحشه
همانند فاحشه ، فاحشه شد
صدای قدم هایی که از او دور می شد
به معنای آخرین ثانیه های زندگی دخترک بود
احتمالا منتظر دلیلی قانع کننده می گردی
در که بسته شد
وارد کوچه ای شد
لبخندی بر روی صورت وی نقش بسته بود
آن فاحشه او را یاد مادرش می انداخت
مادری که هیچگاه ندیده بودش
گفته بودند ناخواسته به دنیا آمده ای
دخترک را از سر راه برداشته بود
چرا که او را یاد مادر هرزه اش می انداخت
سرش را پایین انداخت و گفت
چقدر از این باران متنفرم
در کوچه پس کوچه های محله وایتچپل لندن
دستش را زیر باران گرفت
تا خون یک فاحشه بر روی دستانش نماند
مردم شهر او را ناجی خود می دانند
پوستر شبح تاریکی را در محله های وایت چپل و سوهو بر دیوارها چسبانده بودند
اما او خود را فرشته مرگ نمی دانست
می پنداشت که بین نور و تاریکی قوطه ور است
چگونه کسی که از جامعه متنفر است
می تواند ناجی باشد
پرده سوم – اشراف زاده
به دنبال سرنوشت خود میگردم.
ماه و خورشید آمدند و رفتند.
به دنیا آمدیم و از دنیا رفتیم.
برای لقمهای نان دویدیم،
اما در نهایت زیر خروارها خاک خوابیدیم.
تلاش ما برای چه بود؟
برای هیچ به دنیا آمدیم
و برای هیچ هم از دنیا میرویم.
در شبی از شبهای تاریک لندن،
مهتاب میتابید.
باران قطع شده بود و انعکاس نور ماه بر روی خیابان چشمنواز بود.
بوی سیگار شکلاتی در کوچه و خیابان پیچیده بود.
فیتیلهی سیگار را انداخت.
شبحِ تاریکی بعد از مدتها برگشته بود.
حتی شیاطین هم از او میترسیدند.
هیچ قانونی نداشت.
او درست از انتقام متولد شده بود.
نگهبانی در بیمارستان مشغول آماده کردن چای کیسهای ارزانقیمتش بود.
صدایی در انتهای راهرو به گوشش خورد.
در انتهای راهرو، شبحی سیاهپوش به چشم میخورد.
مأموران حکومتی هشدار داده بودند که در صورت مشاهدهی شبحِ تاریکی، به سرعت فرار کنید.
اما قربانیها وقتی او را میدیدند، خشکشان میزد.
وقتی صدای قدمهای او که به نگهبان پیر نزدیک میشد به گوش رسید،
نگهبان ناگهان از شدت ترس بیهوش شد.
شبحِ تاریکی بدون اینکه به او توجه کند، وارد اتاق بایگانی شد.
به دنبال پروندهای گشت که مربوط به مادرش میشد.
پدر روحانی یتیمخانه در اواخر عمرش گفته بود که مادر تو فاحشه نبود و به دنبال پدرت بگرد.
او بود که آدرس آن بیمارستان را به شبحِ تاریکی داده بود.
وقتی پرونده را باز کرد، میخکوب شد.
قلبِ سنگِ شبحِ تاریکی شروع به تپیدن کرد.
اشکها سرازیر شدند.
فهمید که هیچگاه مادرش فاحشه نبوده است،
بلکه او از خانوادهای اشرافی بود.
پدرش او را در یتیمخانه انداخته بود تا میراث مادرش را بگیرد.
با کمال تعجب متوجه شد که پدرخواندهاش او را به یتیمخانه سپرده بود.
حتی به خودش زحمت نداده بود فرزندش را شخصاً به یتیمخانه ببرد.
تمام کارها را بیمارستان انجام داده بود.
شبحِ تاریکی نگاهی به گردنبند مادرش انداخت که از کودکی به او داده بودند.
هیچگاه آن را به گردن خود نینداخته بود، چرا که از مادرش به خاطر فاحشه بودنش نفرت داشت.
با چشمهایی سرخ و بارانی به گردنبند نگاهی انداخت،
آن را به دور گردنش انداخت
و آدرس ناپدریاش را پاره کرد و در جیبش گذاشت.
برای اولین بار بود که لبخند از صورتِ شبحِ تاریکی محو شده بود.
پرده آخر – شیطان بیدار می شود
شیطان لبخند نمی زند !
خشم متولد شد
شبح تبری در دست دارد
چشم ها را خون گرفته
شکارچی بعد از مدت ها برگشته
وارد قصر پدرخوانده اش شد
هیچ موجود دو پایی متوجه ورود شبح تاریکی نمی شود
تنها مرگ است که می تواند شبح را ببیند
نگهبان قبل از آنکه متوجه حضور فرشته مرگ شود ، تیغه ای فولادی بر سرش فرود آمد و دگر متوجه چیزی نشد .
شبح زیر لب زمزمه ای می کند
شیطان یا فرشته فرقی نمی کند ، کشته خواهید شد !
مستخدم آوازی می خواند به آرامی ، گویا با مهتاب دارد عشق بازی می کند
فرشته مرگ گلوی دخترک را با دندان هایش پاره کرد
صورت شبح تاریکی سرخ شد
شیطان بیدار شده
مادر برای بار آخر به فرزندان خود سر می زند تا به تخت خواب برود
چشم های او بین خواب و بیداری انگار متوجه چیزی غیر عادی شده !
کمی باز و بسته می کند
جسد های تکه تکه شده بر روی زمین ریخته
اتاق بازی کودکان سرخ شده
مادر جیغی بلند می کشد
پدرخوانده از خواب بیدار می شود
اسلحه شکاری اش را آماده می کند تا به پایین خانه برود
در تاریکی اتاق صورتی سرخ دیده می شود
با یک ضربه ، تبر را به قلب مادر می زند
شبح تاریکی بوسه ای بر لب وی می زند
فرشته ای سقوط می کند
بال های سوخته فرشته به چشم می خورد
گلوله ای به سمت تاریکی شلیک می شود
تنها 4 گلوله باقی مانده
فرشته مرگ چاقوی دو لبه خود را به آرامی در تاریکی در می آورد
قطرات خون بر روی لب او سرازیر می شود
با سرعت و بی صدا به سمت پدرخوانده اش حمله ور می شود
خطی کوچک بر بدن مرد نقش می بندد
در این لحظه گلوله ای دیگر شلیک می شود
تنها 3 گلوله باقی مانده
فریاد می کشد که هستی ؟
شبح سکوت می کند
در تاریکی شب و تابش مهتاب اجساد خانواده اش را دید
کمی که چرخید همسرش را دید که با یک تبر به دیوار چسبیده
مرد وحشت زده شد
فریاد زد هر چی می خواهی به تو می دهم ، بگذار زنده بمانم
صدایی شیطانی زیر گوش مرد زمزمه کرد
جانت را می خواهم
گلوله ای شلیک شد
تنها یک 1 گلوله باقی مانده
شبح زخم های پی در پی به پدرخوانده اش زد
مرد به زمین افتاد
اسلحه بر زمین افتاد
لبخندی شیطانی بر صورت خونین شبح نقش بسته
چشم های پدرخوانده اش را در می آورد و می بلعد
مرد که همانند هرزه های خیابانی جیغ می کشید
ناگهان فرشته مرگ لب به سخن گشود !
من فرزند خوانده ات هستم
سکوت همه جا را فرا گرفت
وحشت تمام وجود مرد را گرفت
سینه اش را شکافت
مرد که فریاد می کشید
ناگهان خاموش شد
قلبی که توسط فرشته سقوط کرده در حال خورده شدن است
تنها صداییست که به گوش می رسد
کسی چه می داند
شاید شیاطین در این لحظه وحشت کرده اند !
کسی بعد از آن شب دیگر شبح تاریکی را ندید
نام دیگری بر روی شبح گذاشتند
فرشته سقوط کرده !
این متن بصورت فی البداهه به قلم محمد خطیری نوشته شده است .