
باران ریز و سردی روی سنگفرشهای خیابان میچکید. کیت، بیستساله، بارانی مشکیاش را روی شانه انداخته بود و با قدمهایی آرام وارد کافه شد. نگاهش تنها یکبار تمام سالن را پیمود و بیهیچ مکثی مستقیم سر میز گوشه نشست. آنقدر سریع موقعیت را ارزیابی کرده بود که حتی پیشخدمت فرصت سلامدادن هم پیدا نکرد.
دیو منتظر او بود. کت چرمی و لبخند کجش بههمان اندازه که جلب توجه میکرد، لو میداد که چیزی برای پنهان کردن دارد.
کیت قبل از اینکه دیو حرفی بزند، گفت:«چهار بار سیگار روشن کردی اما فقط دو بار پک زدی. بوی تنباکو روی کتت مونده. این یعنی مضطربی. ولی چرا؟ چون امروز منو میبینی. پس پیشنهادت اونقدر مهمه که نمیخوای خراب بشه.»
دیو لبخند زد، سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهد. گفت:«هنوز حرف نزدم، ولی تو همهچی رو لو دادی.»
کیت به لیوان قهوه دست نزد. «بگو. شنیدن راحتتر از حدس زدنه.
«میخوام بیای توی گروه ما. یه نابغه مثل تو نباید تنها کار کنه. فکر کن، با هم میتونیم کل این شهر رو بگیریم.»
کیت آرام خندید. «من از دوازدهسالگی دارم خلاف میکنم. تنهایی. هیچوقت گیر نیفتادم. دلیلش اینه که کسی نبود دستم رو بگیره یا کسی که مجبور باشم اشتباهاتش رو جبران کنم. گروه یعنی نقطهضعفهای چند برابر.»
دیو کمی جلو آمد: «ولی گروه یعنی قدرت. ما هرچی هستیم، دستجمعی شکستناپذریم.»
کیت بیدرنگ جواب داد: «نه. گروه مثل زنجیرهست. قویترین حلقهاش هم به اندازه ضعیفترین حلقه ارزش داره. من اهل بستن زنجیر دور خودم نیستم.»
چشمان دیو لحظهای تیره شد. اما بعد انگار برگی برنده از جیب بیرون آورد.
«فرد هم با ماست.»
انگشتان کیت روی میز ثابت ماندند. فقط چشمهایش اندکی باریک شد.
«فرد؟»
«آره. همون دوست بچگیت. کسی که تنها رفیق واقعی تو توی معماها و بازیها بود. الان کنار ماست. و میدونی چرا؟ چون فهمید تنهایی فقط تا یه جایی جواب میده.»
کیت به صندلی تکیه داد. مغزش مثل ماشینی دقیق، سناریوها را مرور میکرد. همه چیز نشان میداد نباید قبول کند. ولی نام فرد مثل کلیدی قدیمی در قفل زنگزده ذهنش میچرخید.
«اگه راست میگی، میخوام ببینمش.»
«میبینیش. اما اول باید قبول کنی کنار ما باشی.»
کیت لبخندی سرد زد: «تو فکر میکنی باهوشی که با اسم فرد منو به بازی گرفتی. اما همین الان هم فهمیدم حقیقت داره. چون وقتی اسمشو گفتی، نبضت رفت بالا. کسی که دروغ میگه، واکنش نداره؛ چون آمادهست. تو آماده نبودی.»
دیو برای لحظهای جا خورد، بعد آرام زد زیر خنده. «لعنتی... واسه همینه میخوام تو توی گروه باشی.»
***
چند شب بعد، در انباری متروکه، فرد آنجا بود. همان نگاه آشنا، اما با سایهای خسته. لبخند محوی ردوبدل شد، و همین کافی بود تا کیت تصمیمش را بگیرد.
وقتی مراسم پذیرش تمام شد، دیو او را کنار کشید. چشمانش جدی بود.
«میدونی کیت، تو برای همه ما مثل یه افسانه بودی. نابغهای که هیچکس نتونست مجبورش کنه. دستنیافتنی. غیرقابل شکست. ولی حالا... یه اشتباه انسانی کافی بود. یه دوستی قدیمی. همین باعث شد ضربهپذیر بشی.»
کیت مکثی کرد. بهجای جواب فوری، نگاهی به فرد انداخت؛ بعد با آرامش گفت:«میدونی دیو، همین چیزایی که تو بهش میگی اشتباهات انسانی، همون چیزیه که ما رو میسازه. اگه ضعف، دلتنگی و وابستگی نبود، دیگه انسان هم نبودیم. اونوقت چه ارزشی داشت غیرقابل شکست بودن؟ حیونا هم میتونن شکستناپذیر باشن، اما آدم نیستن.»
صدایش محکم و آرام بود، مثل آخرین خط یک معادلهی درست.
دیو لبخند کجش را از دست داد. شاید برای اولین بار، فهمید که نبوغ واقعی فقط در مغز نیست؛ در پذیرش ضعفهاست.
کیت به تاریکی بارانی بیرون نگاه کرد. و در سکوت، باز هم تنها بود؛ اما این بار با زنجیری که خودش انتخاب کرده بود و او را رها میکرد.
زنجیری که او را رها میکرد،
رها میکرد از خودش