ویرگول
ورودثبت نام
Nσɾα Aȥαԃ
Nσɾα Aȥαԃرَسܩـِ ؏ـاشِق نیستـ با یـِڪ دِلـ دو دِلبَـر داشتَنـ
Nσɾα Aȥαԃ
Nσɾα Aȥαԃ
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

او تغییر کرد

یک چیزی تغییر کرده بود.

پله‌ها همان بودند؛ لباس فرمی که به تن داشت هم همان بود.

کوله پشتی‌اش، کفش‌هایش و حتی سوراخ روی زانویش که در بسکتبال باز شده بود هم همان بود.

تک تک جزئیات سر جایشان بودند و چیزی هم کم نشده بود.

ولی او دیگر مثل قبل نبود.

تغییری شگرف در او باعث شده بود با یک نیم‌نگاه بفهمی عوض شده است؛

درحالی که ظاهرش همان بود.

 

آخر قبلاً بیشتر حرف می‌زد، بیشتر می‌خندید و کمتر در خودش بود.

اما حالا کسی شده بود که او را نمی‌شناخت.

 

به آخرین پله رسید. از آن هم بالا رفت و بدون آنکه پایش به خطوط بین کاشی‌ها برخورد کند، راه کلاس را در پیش گرفت.

راستی قبلاً چجور آدمی بود؟

 

به گذشته فکر کرد؛ به ذوقی که کور شده بود.

از وقتی که به یاد داشت، لبخندش به لبخند “دیگران» گره خورده بود و همیشه از این قانون پیروی می‌کرد.

در خانه، محله و کمی بعدتر در مدرسه.

 

یک بار مشاور تحصیلی‌اش گفته بود:

«آدما دو دسته‌ان. یا توی دنیای درونشون زندگی می‌کنن و یا از بقیۀ آدما انرژی می‌گیرن.»

و این، بهترین توصیفی بود که برای خود یافته بود. او قطعاً از «دیگران» روحیه می‌گرفت.

ولی «دیگران» معمولاً منبع قابل اعتمادی نیستند.

 

آن وقت‌ها، نقطۀ اشتراک تمام بچه‌ها بود.

کسی که بچه‌ها از هر گروهی با او دوست بودند.

مثبت‌ها، منفی‌ها، آرام‌ها، شلوغ‌ها ...

خودش در هیچ گروهی نبود ولی آرام ترین و سخت‌گیر ترین بچه‌ها هم با او راحت بودند.

با او راحت بودند و مشکلاتشان را برایش می‌گفتند. اما او با کسی راحت نبود.

 

وقتی لبخندت به لبخند «دیگران» وابسته باشد، دنیا برایت تنگ می‌شود.

آخر «دیگران» معمولاً به لبخند‌ها اهمیت نمی‌دهند.

 

کاشی‌ها را پیمود و به کلاس رسید. از تک تک بچه‌ها گذشت و روی صندلی‌اش نشست.

پیش از این‌ها متفاوت بود. با همه خوش و بش می‌کرد و همیشه پیش آن‌ها بود.

ولی سخت بود.

این که سعی کنی به «دیگران» کمک کنی ولی غمت برای آن‌ها مهم نباشد، سخت بود.

خیلی سخت.

 

تصمیم گرفت تغییر کند.

زنگ تفریح‌ها کتاب را از کیفش در می‌آورد.

ولی تا کسی سمتش می‌آمد، کتاب را کنار می‌گذاشت و با لبخند گرمی از او استقبال می‌کرد.

آخر از وقتی که به یاد داشت، اولویتش انسان‌ها بودند، روح‌ها بودند.

 

خیلی طول کشید تا تغییر کند.

گاهی هم پشیمان می‌شد.

ولی روزگار به او آموخت که لبخندهایش را از «دیگران» جدا کند.

 

و در آخر، تغییر کرد.

 

حالا دیگر تا وارد کلاس می‌شود، سمت کسی نمی‌رود.

بلکه وارد دنیای دیگری می‌شود.

گاهی کتابی را باز‌ می‌کند و به جهان کس دیگری می‌رود.

گاهی هم مدادش را بر می‌دارد و وارد دنیای خودش می‌شود.

 

البته هنوز هم تا می‌تواند به «دیگران» کمک می‌کند؛ حتی با یک لبخند کوچک.

اما بدون آنها هم می‌تواند شاد باشد.

چون آموخته است چگونه «خود» را خوشحال کند.

تغییردلنوشتهداستان کوتاهتنهاییعشق
۰
۰
Nσɾα Aȥαԃ
Nσɾα Aȥαԃ
رَسܩـِ ؏ـاشِق نیستـ با یـِڪ دِلـ دو دِلبَـر داشتَنـ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید