ویرگول
ورودثبت نام
Parisa Asadi
Parisa Asadiپس از هر سقوط، پروازِ نفسگیری در راه است... P.A
Parisa Asadi
Parisa Asadi
خواندن ۷ دقیقه·۱۹ ساعت پیش

روزمرگی‌های پراکنده

مغز دیوونم نمیذاره بخوابم. به آدمای بی‌ربط فکر میکنه، به تورم و گرونی، سرسامِ آهنگ‌های توی سرم، به قدیمی‌ترین حس‌های زخمیم.

نمیذاره یه بارم شده بهش اعتماد کنم و نخوام خودمو با کلی چیز خفه کنم که فقط فکر نکنم یا یادم نیاد. خب کمتر درد بگیر دیگه. ایش.

بذار بیشتر بابت افتخارات و کارای جدیدی که هر روز انجام میدم به خودم افتخار کنم. بذار تلاشام به چشمم بیاد.

چرا مزه‌ی درد هیچوقت تکراری نمیشه؟ ولی وقتی یه چیز خفنی دارم که کلی خیر تو زندگیم میاره، انقدر سریع تو چشمام محو و عادی میشه؟

اوضاع انقدر غیرعادی و وخیمه که نمیخوام با چاقوی چرایی، یه بارِ دیگه‌ای روی این آشوب بذارم.

ولی خب ادامه میدیم، چون چاره‌ی دیگری نیست. حتی گاهی نمیدونم چطوری اتفاق میافته ولی فقط دارم پیش میرم.

بیا به روی خودمون نیاریم که بیرون چقدر اوضاع خرابه.

بیا به این فکر کنیم که چقدر طراحی اون مانهوا جذابه! و چقدر نقاشی از نگاهم هنرمندانه‌ست. شاید چون ذره‌ای توش مهارت ندارم. و چقدر جالبه که آدما می‌تونن همون چیزی که تصور میکنن رو بکشن و تبدیل به تصویرش کنن! منم رویاها و خیالات خوشگلی دارما؛ ولی افسوس که در حد کودکی سه ساله نقاشی می‌کشم.

بیا به روی خودمون نیاریم که چقدر فشار رومونه و هی داره بیشتر میشه. به جاش به بافت نرم یا ترد غذاهای مامان فکر کنیم. به اینکه با چندتا ادویه و میزان زیادی عشق، هر روز یه تیکه از بهشت رو می‌چشیم! بیا دوباره از فهمیدن میزان عشقی که به فرشته‌ی خونه داریم، بغض کنیم و برای میلیاردی‌مین بار، قربون صدقه‌اش بریم و قدردان وجودش بشیم.

بیا به گل‌های گلدون که تشنه‌ی آب‌ان فکر کنیم یا کتاب و دفترهای پخش و پلای روی میز تحریر، پرونده‌های باز و بهم ریخته‌ی ایده‌ها توی قفسه‌های ذهن، لذت هدف‌گیریِ درست و زد و خوردِ ضربه‌های محکم! چرت و پرت بافتن توی دفتر و خنده‌های الکی اما از ته دل با بچه‌ها. به پیرزنی که دو ماهه ندیدیمش، به آدمایی که ارزش فکر کردن ندارن و عصبی‌مون میکنن، به قیمت‌های نجومی و بوی گندِ ناامیدی و سایه‌ی تاریکِ ناتوانی که روی همه افتاده فکر...

دیدی چیشد؟ فرار جواب نمیده.

مجبوری با واقعیت مزخرف روبرو شی. حتی شده گلاویز شی.

اه لعنتی مشتش درد داشت! سرم درد میکنه.

ولی وایسا....

مغز عزیزم خوب شدی؟ دردت نوشتن بود؟ خب چرا وقتی دلت تنگه انقدر به منو خودت سخت میگیری؟ مثل آدم بیا بنویس دیگه عه....

شب‌ها به چیزایی فکر میکنم که در طول روز با تمام شخصیت و عقایدم سرکوبش میکنم. عقایدی که روشون تعصب دارم و ادعا.

و ادعا چیز خطرناکیه. چون ممکنه یه روز برعکسش توی زندگی آفریده و ظاهر بشه تا از خامی و نفهمی دربیای.

این تعصب، خستم کرده. ولی بازم به این فرسودگی دارم ادامه میدم. چرا؟ چون اگه رهاش کنم، بعدش چی؟ اون خلائی که از جای خالیش به وجود اومده رو چیکار کنم؟

از خودم انتظار ندارم ساعت ۳ صبح متن فاخری بنویسم. صرفا دارم افکارمو خالی می‌کنم که سردردم خوب شه. هر چند همین الانشم جواب داده. براوو پریسا!

ولی جداً، کم به آدمای بیخود و محو فکر کن. از اینکه به خودم میام و میبینم ذهنم درگیر چرتی‌جات شده عصبانی میشم. عصبیم نکن، مغز خوبی باش!

خب دیگه خالی و سفید شدم. تبریک!

پ.ن: تابستون رو برای فراغت مغزم از اجبار درس و دانشگاه و کار و غیره دوست دارم. ولی تحمل گرما رو ندارم، کمک!

1405/3/21

فکر نمی‌کردم ولی واقعا از این اثر جناب ابراهیمی خوشم اومد :)
فکر نمی‌کردم ولی واقعا از این اثر جناب ابراهیمی خوشم اومد :)


رقصِ بوسه‌ها، جرقه‌ای از آتش‌بازی بر آسمان بدنش می‌آفرید. بوسه‌هایی مقدس و آغشته به مِهری که تاریکیِ شب، شعله‌اش را برافروخته می‌کرد. و کالبدی که تداعیِ پیچ‌وتاب‌های ماری تشنه می‌شد.

سکوت، غنچه‌ای از رُزهای وحشی بود که می‌رویید و پروانه‌های کوچکِ آوا را از گلوی بوسیدنی‌اش به دور گل‌های شکفته از لذت و شعف، می‌گرداند و مست می‌کرد.

باغچه‌ای که زیر سقفِ آسمان به دلبریِ ستاره‌ها درآمده بود، چشم‌ها را به جنون و قلبش را به آتش می‌کشید.

و مُهر مالکیتی که مطیعانه بر پوستِ زلالش می‌نشست، قصدِ فرمانروایی و پیش‌روی‌های ژرف داشت. آن‌قدری که تمامِ مسیرهای رسیدن به او را، از حفظ شود.

*با الهام از آهنگ Gnossienne no.1 از Erik Satie نوشتمش:)


مطمئن نیستم که با چقدر جزئیات و چطور از حس و ماجراهای امروزم بنویسم ولی فقط دلم میخواست ثبت بشه و حال خوبم رو تقسیم کرده باشم.

بیشتر از یک سال بود که مسافرت نرفته بودم و تا قبل از فاصله گرفتن از شهر شلوغ، نمیدونستم انقدر بهش نیاز دارم. البته اگه مسیرِ یکی-دو ساعته و اقامت دو روزه، سفر به حساب بیاد. ولی من میارمش چون باعث شد از روزمرگی و دغدغه‌هام دور بشم و به هیچی جز اون لحظه فکر نکنم.

جاده و پلی لیستم، منظره‌ی کوهستان و طرحِ سنگلاخ‌ها، سرسبزیِ درخت‌های بلند و کوتاه یا میوه‌دار و بدونِ میوه، خانوادم و حال خوب همشون(حتی شده موقت)، کنار هم جمع شدن و دست کودک درونم رو گرفتن و واردِ بک گراند کامپیوترم کردن. انقدر که اون رودخونه‌ی پرخروش، درخت‌های اطراف و کوهِ پشت صحنه، منظره‌ی نگاهِ مشتاقم رو به یه تیکه از بهشت تبدیل کرده بودن!

و البته تمام اون زمانی که نمیدونی ثانیه‌هاش چطور به دقیقه و دقایقش‌ چطور به ساعت‌ها تبدیل میشن و فقط میدونی الان صبح، ظهر، عصر یا شبه! اونم از روی شدت گرما یا روشنایی!

هر چند با اومدن تابستون، حشره‌های موذی واقعا آزاردهنده میشن ولی چیزی نیست که نشه نادیده گرفت.

تازه:) سوار تابی شدم که به دوتا درخت تنومند و بلند بسته شده بودن و تا آغوش آسمون و برگ‌های دلبر، اوج می‌گرفتم و صداهای از سر هیجانم هم دست خودم نبود. وقتی هم که دو پای برهنه‌ام رو توی آب سرد و خنک رودخونه بردم، از زمین جدا شدم! و اون ترکیب با صدای آرامش‌بخشش، به یه مدیتیشنِ رایگان و فول آپشن تبدیل شد...

اما تهِ تهِ تهش، هر چقدرم فرار کنی و به همه چی چنگ بزنی، قبل خواب، چیزی یا کسی میاد ذهنت که تمام روز در تلاش بودی پسش بزنی. وقتی آهنگ رو پلی می‌کنی، یه نفر و یه تصور توی ذهنت شکل می‌گیره که راه فرار رو می‌بنده و تو میمونی و حقایقی که یا باید حل‌شون کنی یا خودتو بکشی تا باهاشون کنار بیای! البته شاید به مرحله‌ی کشت و کشتار نرسید و زودتر با خودت به صلح رسیدی.

و منی که مثل همیشه هیچ خبری رو پیگیری نمی‌کنم. نه میدونم آتش بس و جنگ توی چه وضعیتیه، نه از المپیک و بازی‌ها چیزی دیدم. یه جوری توی دنیای کوچک اما زیبای خودم غرقم که نمیدونم بیرون چخبره! و بابت همین اتفاق، بشدت از خالقم ممنونم. چون یمدت تبدیل به آرزوم شده بود! از بس که صدای همه چیز و همه کس بلند شده بود و صدای خودم به هیچکدوم از گوشام نمی‌رسید:)

خلاصه اینکه این دو روز روی دیگر زندگی رو چشیدم و ورژن دیگری از من زیست کرد. و این زیستن، هر چند کوتاه، یه جون به جونام اضافه کرد و روحم رو جلا داد:)

اوه داشت یادم می‌رفت! جذابیت امروز، ساعت ده شب با تماس غیرمنتظره‌ای از جناب پستچی، تکمیل شد! منم که تازگیا چیز خاصی سفارش نداده بودم و هیچ ایده‌ای نداشتم از چه بسته‌ای صحبت می‌کرد. حتی با خودم گفتم شاید ایسگا شدم:) ولی در نهایت یه بسته شکلات از شونیز دستم بود که روش نوشته بود "تولدتان مبارک" و من پاک یادم رفته بود که روزی روزگاری چنین فرمی رو پر کردم و احتمال داشت چنین بسته‌ای دستم برسه! خیلی ذوق کردممم و با اینکه همه رو با خانواده تقسیم کردم، دلم نمیاد بخورمشون:(

1405/3/24


حالا که خورشید آن سوی دیگر زمین پنهان شده و رختِ شب در این نقطه از زمین نشسته، من ماندم و خیالِ تو و جای خالی‌ات.

نور... نمیدانم چه دارد که می‌تواند توهم‌های نبودنت را پر کند. و به محض آنکه ناپدید می‌شود، تمام خود را برده و مرا گم‌گشته می‌کند.

گم‌گشته‌ی تو، خودم و تمامِ این فاصله.

من تو را با تمامِ نبودنت به پیاده‌روها، پل‌ها، خیابان‌ها، جاده‌ها، کافه‌ها و صندلی‌های خالی‌اش می‌برم.

و نبودنت را نفس می‌کشم، بهانه می‌کنم، صدا میزنم و شاید هم، در چاییِ آخر وقتِ غروب‌ها و بامدادهای سوت‌وکور، هم میزنم و می‌چشم.

شاید روزی این پوچی را به آتش کشیدم و دود کردم.

آن وقت، برگِ درختان سبزتر، آسمان آبی‌تر، خاکستریِ خیابان بیشتر و دلم سنگ‌تر شد!

که می‌داند؟

شاید هم خودت پیدا شدی و این خلأِ دیوانه‌وار، به ماندنی بی‌تکرار تبدیل شد.

با پاییز اگر آمدی، بیا. برگ‌ها از شوق، فرشِ زیر پایت می‌شوند.

زمستان هم برفِ شادی بر سرت می‌ریزد؛ اما نگفته میدانی که شکوفه‌های بهار چگونه از دیدنت سرخ می‌شوند و به آغوش زلف‌های پریشانت می‌روند!

اگر بیایی تمام روزهای سال، تابستان می‌شود. فراغ بال، گرمای حضور حتی در لحظات یأس، نزدیکی در عینِ دوری و...

خیال‌پردازی بس است‌.

تو نیستی و هوای گرم، چنگی به دل سردم نمی‌زند.

تو نیستی و در تاریکیِ شب، فاصله‌ها بیشتر به چشم می‌آید.

اما خیالی نیست. من هر روز قوی‌تر از روز قبل چشم به روی این جهان فانی باز میکنم و از کنار میز و صندلی‌های پر از بودن، رد می‌شوم و تمامِ نبودنت را با قدم‌های خودم پر می‌کنم.

قرار بود با بچه‌های دوست داشتنیِ "خانواده" برای این اثر زیبای ونگوک متنی بنویسیم و با دیدنش، این واژه‌هایم جاری گشت.
قرار بود با بچه‌های دوست داشتنیِ "خانواده" برای این اثر زیبای ونگوک متنی بنویسیم و با دیدنش، این واژه‌هایم جاری گشت.

طبیعتروزمرگیبی‌خوابیدلنوشته
۰
۰
Parisa Asadi
Parisa Asadi
پس از هر سقوط، پروازِ نفسگیری در راه است... P.A
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید