ایکاش جادویی بلد بودم ، که هر وقت لازم بود زمان و آدمها رو آنی منجمد میکردم.
اما همچین جادویی بلد نیستم.
راستش باید به خودم استراحت بدم ...
صبح قبل از طلوع خورشید بیدار شدم . لباس پوشیدم. گونههام رو سرخ کردم یا بهتره بگم صورتمو به اصطلاح با سیلی سرخ کردم و...
در چشم به هم زدنی خودم رو توی پارک ، بین درختها پیدا کردم . کلاغها غارغار میکردن، گربهها پرسه میزدن، صدای جیک جیک پرندههایی که نمیدیدم اما میدونستم یه جایی بین شاخ و برگها هستن به گوشم میرسید...
وزش باد شدید بود، سوز سرما صورتم رو بیحس میکرد، اما این برای من کافی نبود!
اجازه دادم سوز باد پاشو از گلیمش هم درازتر کنه و به عمق افکارم بره...
تصور کردم سرما تمام مغزم رو منجمد کرده ؛ اجازه دادم افکارم، همهی آدمها ، اتفاقات تکراری و خستهکننده یخ بزنن.
یک ساعتی قدم زدم و یکییکی هر چیزی که دوست نداشتم رو توی حوض یخزدهی ذهنم انداختم؛ مدتی گذشت و بعد بدون این که سعی کنم هیچ کدوم رو از مرگ نجات بدم از پارک بیرون زدم ...
خب شاید هر وقت مطمعن شدم همشون کاملا مُردن برگردم و از حوضچهی ذهنم بیرون بیارمشون و بعد اجازه میدم مثل حبابهای ریز و درشت ، معلق بمونن و هر جایی میخوان برن ، جز توی سر من... اینجا دیگه جایی براشون باقی نمونده!
پروین داننده