ویرگول
ورودثبت نام
Mim. Modares
Mim. Modaresمدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
Mim. Modares
Mim. Modares
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

جاده ابدیت _ قسمت آخر

شورلت SS سرخ مثل جانوری زخمی اما مغرور روی جاده‌ی بی‌پایان نوادا می‌تاخت. بدنه‌اش غبار بیابان را بلعیده بود و انعکاس آفتاب کم‌جان صبح، لکه‌های کدر رنگ را مثل جای سوختگی روی فلزش می‌نشاند. لاستیک‌ها هر بار که با ترک‌های آسفالت برخورد می‌کردند، صدایی خشن بیرون می‌دادند، انگار زنجیرهایی نامرئی را می‌کشیدند.

پرومتئوس پشت فرمان بود؛ عضلات ساعدش با هر لرزش جاده منقبض می‌شدند. دست دیگرش روی ضبط قدیمی سر می‌خورد و با کلیدهای زنگ‌زده کلنجار می‌رفت؛ صدای خش‌خش نوار بیرون می‌آمد، گاه‌گاهی شبیه ناله‌ای دور از دل یک قبرستان.

شیطان در صندلی کناری، بی‌هیچ عجله‌ای، سیگار می‌پیچید. حرکات انگشتانش دقیق و وسواس‌گونه بود، مثل کشیشی که آیینی مقدس اجرا می‌کند. شعله‌ی فندک وقتی بالا جست، خطوط استخوانی صورتش را روشن کرد؛ چشمانی سیاه و براق، لبخندی باریک که بیشتر شبیه بریدگی بود تا نشانی از شادی. دود سیگارش آرام به سقف کابین خزید، فضای ماشین را سنگین و تیره کرد.

پاندورا و لیلیث در صندلی عقب آرام اما تند جدل می‌کردند. صدای پاندورا نرم و وسوسه‌گر بود، مثل نسیمی که پرده‌ی داغ را نوازش می‌کند:

ــ «وسوسه، بذرِ آزادیه. بدون وسوسه، انسان هیچ‌وقت انتخاب نمی‌کنه.»

لیلیث با لحنی سرد و بریده جواب داد:

ــ «وسوسه فقط پرده‌ست. اصل ماجرا گناهِ. چیزی که می‌مونه، چیزی که به زنجیر می‌کشه، همونه.»

بحث‌شان مثل دو زمزمه‌ی در هم در پس‌زمینه جریان داشت. پرومتئوس گاهی نیم‌نگاهی به آینه می‌انداخت؛ فقط سایه‌ی چشم‌هایشان پیدا بود که برق می‌زد، شبیه شعله‌ی شمعی در اتاقی تاریک.

خورشید آرام از افق بالا می‌آمد. پرتوهای طلایی از شیشه‌ی عقب وارد می‌شد و روی شانه‌های شیطان می‌ریخت. برای لحظه‌ای، نور او را در هاله‌ای مقدس فرو برد؛ شبیه قدیسی که از دل یک شمایل مذهبی کنده شده باشد. اما لبخند کج، دود سیگار و نگاه بی‌انعکاسش، تصویر را به سرعت به توهینی مقدس بدل می‌کرد.

پرومتئوس آهسته گفت:

ــ «داریم به وگاس نزدیک می‌شیم... چیزی نمونده.»

شیطان بی‌آنکه نگاه کند، سر تکان داد. انگشتانش خاکستر سیگار را روی زمین ماشین تکاندند؛ صدای خرد شدن خاکستر در سکوت کابین پژواک کرد.

پرومتئوس چشم از جاده برنداشت:

ــ «چیزی هست که بخوای قبل از ورود به شهر بهم بگی؟»

شیطان لبخند باریک‌تری زد و زمزمه کرد:

ــ «قراره با بانوی شانس قمار کنیم.»

پرومتئوس ابرو در هم کشید:

ــ «می‌خوای با شانس قمار کنی؟»

شیطان آرام سرش را برگرداند، دود را بیرون داد و گفت:

ــ «نه... ما می‌خوایم قمار کنیم. بازی پوکر.»

پرومتئوس برای اولین بار نگاهش را از جاده گرفت. چشم‌های سیاه شیطان، حتی با طلوع صبح، بی‌انعکاس بودند. با لحن سنگینی پرسید:

ــ «تو داری منو می‌کشونی وسط بازی انسان‌ها. چرا؟»

شیطان سرش را کمی بالا گرفت. صدایش مثل تیغی روی شیشه کشیده می‌شد:

ــ «چون قراره تو رو با انسان آشنا کنم. آتشی که دادی، روشنایی آورد، ولی هر شعله، سایه‌ای هم ساخت. تو فکر کردی فقط قهرمان شدی؟ نه... تو اولین قمارباز بودی. شرط بستی روی انسان.»

پرومتئوس دندان‌هایش را روی هم فشرد و دست‌هایش روی فرمان سفت‌تر شد.

ــ «و حالا می‌خوای منو مجبور کنی دوباره شرط ببندم؟»

شیطان لبخندش را پهن‌تر کرد:

ــ «نه... فقط می‌خوام بهت یاد بدم باخت چه طعمی داره. انسان بدون شکست معنی نداره. بدون سقوط، هیچ اوجی وجود نداره.»

پرومتئوس آهی کشید. نگاهش به جاده برگشت، خطوط زرد وسط آسفالت مثل نبضی بی‌پایان زیر چرخ‌ها می‌دویدند.

ــ «من بهشون آتش دادم تا زنده بمونن، نه اینکه بسوزن.»

شیطان قهقهه‌ای کوتاه زد، خشن و شبیه شکستن شیشه در سکوت بیابان:

ــ «و فکر می‌کنی فرقش چیه؟ هر کسی که با آتشت گرم شد، روزی هم در شعله‌اش سوخت. قمار، پرومتئوس، تنها قانونیه که انسان همیشه بهش وفاداره.»

پرومتئوس سکوت کرد، فقط صدای موتور و وزش باد از پنجره نیمه‌باز شنیده می‌شد. آهسته گفت:

ــ «و اگه من نخواسته باشم شریک گناهاشون بشم؟»

شیطان سرش را کج کرد و چشم‌های بی‌انعکاسش را مستقیم به صورت پرومتئوس دوخت:

ــ «تو همین حالا شریکی. هر بار که کبریت می‌زنن، هر بار که سیگاری روشن می‌کنن، هر بار که ماشینی مثل همین شورلت رو به حرکت درمیارن... تو اونجایی. این سفر فقط قراره چشمت رو باز کنه.»

دوردست، خط مبهم وگاس پیدا بود. حتی در روشنای روز، برج‌ها و بیلبوردها مثل زخم‌های درخشان روی پوست بیابان برق می‌زدند؛ وعده‌ی شبی پر از نئون، قمار و گناه.

جادهشیطانقمارفلسفهداستان
۱۳
۸
Mim. Modares
Mim. Modares
مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید