ویرگول
ورودثبت نام
Mim. Modares
Mim. Modaresمدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
Mim. Modares
Mim. Modares
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

خاکستر زخمی-۱

سیگارش را چکاند:

به نظرت کتابم رو چاپ کنم، پاندورا؟

کامی سنگین گرفت، به نظرت کسی وقت میذاره بخونه؟

دود سنگین را از سینه بیرون داد و یکی شدنش با ابر‌های آسمان شب را تماشا کرد.

صدایش آرام بود، اما در پس هر واژه، زخمی عمیق می‌سوخت.

«گاهی فکر می‌کنم این دفترها، این برگ‌های سیاه‌شده با دست‌خط من، چیزی جز تابوت نیستن؛ تابوتی پر از ناله‌هایی که هیچ گوش شجاعی طاقت شنیدنش رو نداره. آدم‌ها، پاندورا، دنبال نورهای ساده‌ان… دنبال قصه‌هایی که پایانشون لبخنده. من اما پایان ندارم، فقط تداوم رنجم؛ و رنج، هدیه‌ای نیست که کسی بخواد بازش کنه.»

سکوت کرد، و تنها صدای سوختن سیگار در میان شب باقی ماند.

«می‌دونی پاندورا… هر واژه‌ای که می‌نویسم، مثل زخمی تازه روی تن خودمه. این کتاب، بیشتر از اینکه زندگی ببخشه، منو می‌بلعه. اما اگه ننویسم، این ارواح درونم خفه‌م می‌کنن. شاید اصلاً کتاب من برای خونده شدن نیست… شاید برای اینه که شهادت بده؛ شهادت بده به کابوسی که قرن‌هاست داره توی من نفس می‌کشه.»

چشم‌هایش را بست، سرش را به دیوار سرد تکیه داد.

«آیا کلماتم، وقتی چاپ بشن، چیزی رو تغییر می‌دن؟ یا مثل پرنده‌ای زخمی، قبل از اوج گرفتن سقوط می‌کنن؟ پاندورا… تو که جعبه‌ی همه رنج‌ها رو گشود‌ی، بگو… آیا تو هم جایی برای واژه‌های من باقی گذاشتی؟ یا حتی درد من هم در اون سیاهی غرق خواهد شد؟»

انگار صدای خنده‌ای دور، خیلی دور، از دل شب برخاست. یا شاید فقط پژواک ذهن خودش بود.

«می‌ترسم، پاندورا. نه از شکست، نه از سکوت… از بی‌فایدگی. می‌ترسم کتابم، مثل همین دود، بالا بره، در هم حل بشه و هیچ ردّی از خودش جا نذاره. مثل من… مثل ما همه.»

سیگارش تمام شد. ته‌مانده‌اش را میان تاریکی انداخت، و آتش ریزان کوچک، لحظه‌ای روی زمین درخشید و خاموش شد.

دست به جیب برد، کبریت دیگری بیرون کشید.

«شاید من محکومم به نوشتن، همون‌طور که محکومم به سوختن. شاید تقدیر من همین باشه: سیگار پشت سیگار، صفحه پشت صفحه، خاکستر پشت خاکستر. و در پایان، هیچ‌کس جز سایه‌ام مخاطب من نخواهد بود.»

به آسمان خیره شد، به ستاره‌هایی که سرد و بی‌اعتنا می‌درخشیدند.

«اما حتی اگر هیچ‌کس نخونه… حتی اگر کتابم، مثل من، توی تبعید ابدی بمونه… من می‌نویسم، پاندورا. چون این تنها راهیه که هنوز نشون می‌ده من زنده‌ام. و شاید، فقط شاید، همین برای نفرین‌شده‌ای مثل من کافی باشه.»

کتابداستانداستانکاندوهکلمات
۱۷
۶
Mim. Modares
Mim. Modares
مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید