ویرگول
ورودثبت نام
Mim. Modares
Mim. Modaresمدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
Mim. Modares
Mim. Modares
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

دیوانه‌ای در بند_قسمت دوم

هوا سنگین بود، از آن سنگینی‌هایی که گویی آسمان پیش از گفتنِ حقیقتی بزرگ در سینه‌اش حبس کرده باشد. شورلت قرمز در میان دشت خاموش ایستاد؛ صدای موتور خاموش شد، اما غرشش هنوز در دل زمین می‌پیچید.

گرد و خاکی آرام بر چرخ‌ها نشست، و سکوت، چون پتویی خفه‌کننده، بر همه چیز افتاد.

پرومتئوس آهسته از ماشین پیاده شد. کف دست‌هایش را روی سقف گرم ماشین گذاشت، انگار بخواهد آخرین گرمای آتشِ درونِ فلز را لمس کند. شیطان پشت سرش پیاده شد، عصایش را به زمین کوبید، نگاهی به افق انداخت و گفت:

«همیشه همین‌طور بوده… سکوت پیش از سقوط. بوی ترس را حس می‌کنی؟»

پرومتئوس سرش را بالا گرفت. افق همچون زخم کهنه‌ای از خاک باز بود. از میان شکاف تپه‌های سنگی، دهانه‌ی غار پدیدار بود — دهانی سیاه، بی‌عمق، گویی خود زمین در آن می‌گریست.

«ترس؟ نه، این بوی انتظار است… بوی چیزی که دیگر بازگشت ندارد.»

لیلیث در حالی‌که سیبی در دست داشت، با خونسردی پیاده شد و در آینه‌ی ماشین موهایش را مرتب کرد.

پاندورا پشت سرش، جعبه را محکم در آغوش گرفته بود. در چشمانش برقِ اضطرابی معصوم می‌درخشید.

شیطان به آرامی قدمی برداشت، کفش‌هایش روی خاک خشک صدا می‌داد.

«پرومتئوس… آیا تا به حال به این فکر کرده‌ای که شاید ما به دنبال امید نیستیم، بلکه از چیزی فرار می‌کنیم؟»

پرومتئوس قدمی برداشت، در حالی‌که نگاهش به دهانه‌ی غار دوخته بود.

«فرار؟ من تمام عمرم را در زنجیر گذرانده‌ام، نه از ترس، بلکه از انتخاب. آتش را دزدیدم تا بشر بتواند ببیند، اما شاید هرگز ندانستم که دیدن همیشه هدیه نیست… گاهی مجازات است.»

شیطان سیگارش را روشن کرد، دودش در نسیمی خاکستری گم شد.

«آه، بینایی… همان دردِ جاودانه‌ی ما. تو آتش را به انسان دادی تا او جهان را ببیند، و من وسوسه را تا خودش را. اما او هیچ‌کدام را تاب نیاورد. ما به او ابزار دادیم، نه معنا.»

پرومتئوس مکث کرد، به سوی او برگشت، چشمانش سرخ‌فام و آرام.

«و شاید معنا تنها در رنج زاده می‌شود. انسان هنوز کامل نشده، زیرا هنوز نمی‌داند رنج مقدس است. هرچه می‌سوزد، زنده‌تر است… مثل آتش.»

شیطان خندید، خنده‌ای بی‌جان، مثل صدای فلز بر سنگ.

«تو هنوز ایمان داری؟ بعد از تمام آنچه دیده‌ای؟ بعد از آن‌همه قرن و خیانت؟»

پرومتئوس با صدایی که نه عصیان بود و نه تسلیم، گفت:

«ایمان نه به خدایان، بلکه به انسان. زیرا فقط اوست که هنوز میان تاریکی و نور مردد است… و در این مردد بودن، نوعی زیبایی هست که حتی خدایان از آن بی‌بهره‌اند.»

باد شدّت گرفت. شن‌ها در هوا پیچیدند، و دهانه‌ی غار همچون چشمی سیاه‌تر از شب باز شد. از درونش صدایی خفیف می‌آمد، شبیه خنده‌ای خفه‌شده در عمق زمین.

پاندورا لرزید.

«اون صدا… اون کیه؟»

لیلیث، بی‌آنکه برگردد، گفت:

«او، همان است که حقیقت را همیشه با دروغ می‌گوید. مراقب باشید چه می‌شنوید… چون شاید این بار، خودتان را بشنوید.»

شیطان نگاهی به پرومتئوس انداخت.

«به استقبالش برویم، پدرِ آتش. شاید این‌بار، نور تو و تاریکی من، هم‌زمان دروغ او را بسوزانند.»

پرومتئوس آهسته گفت:

«یا شاید برعکس — شاید این‌بار، دروغ او ما را روشن کند.»

و هر چهار، در میان گردباد شن و غروب خونین، به سوی دهانه‌ی سیاه غار رفتند.

صدای گام‌هایشان در سکوت پیچید، و سایه‌شان بر دیواره‌های سنگی می‌لغزید — چهار چهره‌ی ازلی در سفری بی‌انتها، میان گناه و معنا، نور و فریب.

در ورودی غار، باد آخرین بار وزید، گویی جهان نفسش را حبس کرد.

سپس، تاریکی آن‌ها را بلعید.

دیوانهداستانفلسفهامیدغرور
۹
۰
Mim. Modares
Mim. Modares
مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید