کازینوی عظیم لاسوگاس با سقفهای آینهای و چلچراغهایی که مثل خورشیدهای مصنوعی آویزان بودند، در دل شب میدرخشید. صدای اسلاتماشینها مثل خندههای فلزی، فضای سالن را پر کرده بود. زنان با لباسهای براق، پیشخدمتها با سینیهای پر از بطری ویسکی و شامپاین، و مردانی که در کتهای گرانقیمت در پی شانس خود بودند، صحنهای شبیه یک تئاتر بیپایان ساخته بودند. اینجا، همه چیز برق میزد: نورها، پولها، و حتی ناامیدی.
در میانهی این هیاهو، اتاقی خصوصی پنهان بود؛ جایی که تنها برگزیدگان و نفرینشدگان به آن راه مییافتند. میز پوکری عظیم در مرکز قرار داشت، پوشیده از پارچهی سبز عمیق که لکههای نامرئی از خون و عرق و شکست روی آن نشسته بود. چراغی طلایی بر فراز میز آویزان بود و نورش مثل شکنجهای آرام، صورت بازیکنان را روشن میکرد. صندلیهای چرمی سیاه اطراف میز، بوی کهنگی و قدرت میدادند.
پرومتئوس اولین کسی بود که نشست. کت تیرهاش مثل سایهای سنگین روی بدنش افتاده بود. نگاهش آرام، اما نافذ بود؛ نگاهی که انگار خطوط آینده را در تاریکی این مکان میخواند. او ژتونها را لمس نمیکرد، اما انگشتانش با آرامشی حسابشده روی میز قرار گرفته بودند، همان دستانی که روزی آتش را از آسمان دزدیدند. چشمهایش هیچ هیجانی نشان نمیداد، تنها محاسبه و سکوت.
شیطان با خندهای آرام از در وارد شد. کت مشکیاش براق بود، درست مثل سطح یک آینهی گناه. بوی تند سیگار و گوگرد از او جدا نمیشد، گویی شعلههای جهنم هنوز در پشت سرش زبانه میکشیدند. وقتی روی صندلی نشست، چرمی کهنه زیر وزن نامرئیاش نالهای کوتاه سر داد. نگاهش روی پرومتئوس ثابت شد، نگاهی که هم تهدید بود، هم دعوت به یک بازی کهنه.
پاندورا با ظرافتی خاموش قدم به اتاق گذاشت. لباسی نقرهای بر تن داشت که با هر حرکتش نور را میبلعید و بازمیتاباند. در دستش جعبهای کوچک اما سنگین بود که روی صندلی کنارش آرام گرفت؛ جعبهای که همه میدانستند چیزی بیشتر از یک شیء است: نماد گناه و امیدی تلخ. او آرام نشست، نگاهش روی کارتها خیره شد، انگار هر برگ میتواند بهانهای برای باز کردن قفلهای سرنوشت باشد.
لیلیث از تاریکی پشت در ظاهر شد. پوستش در نور طلایی مثل مرمر سرد میدرخشید و لبهای سرخش همچون خون تازه بود. وقتی وارد شد، صدای پاشنههایش روی کف مرمری اتاق مثل ناقوسی آرام طنین انداخت. نگاهش بر پرومتئوس و شیطان لغزید، با لبخندی که هم وعده بود و هم تهدید. او بیشتر شبیه وسوسهای زنده بود تا یک بازیکن.
بانوی شانس، دیرتر از همه آمد. لباس بلند سرخش مثل شعلهای بود که از میان دود و نور گذر کرده باشد. هر قدمش مطمئن و بیرحم بود، چشمانش درخشانتر از ژتونهای طلایی روی میز. او نشست، و انگار کارتها از پیش میدانستند که فرمانروای اصلی کیست. لبخندش چیزی میان عشق و مرگ بود، بیاعتنا به اینکه چه کسی ببرد یا ببازد.
در نهایت، اپیمتئوس با سادگی غریب خود وارد شد. کت ساده و کجدوختهاش در میان شکوه دیگران چون وصلهای بیجا بود. نگاهش پر از تردید، اما صادق بود، مثل کسی که هنوز باور دارد زندگی چیزی جز اتفاقهای ساده و بینظم نیست. او کنار پرومتئوس نشست، در حالی که هنوز نمیدانست در این میز، هر انتخابی بهایی سنگینتر از زندگی خواهد داشت.
فضای کازینو همچنان پر از صدای خفیف اسلاتها و چراغهای چشمکزن بود. دود سیگار در هوا مثل مهی زرد و سنگین میچرخید و روی ژتونها سایه میانداخت. هر حرکت بازیکنان، حتی نفسهایشان، با صدای فلز و چوب میز ترکیب میشد و موسیقی بیرحم این مکان را میساخت. پرومتئوس و اپیمتئوس در سکوت کنار هم نشسته بودند، انگار دو قطعهی ناهمگون از همان سرنوشت.
صندلیهای چرمی سیاه کهنه زیر وزنهی شخصیتها نالهای خاموش از خود در میآوردند. نور کمسو و انعکاس آن روی میز، خطوط صورت بازیکنان را برجسته میکرد و هر چین و چروک، هر سایه و خنده، داستانی از گذشته و مصیبتهای پیشبینینشده را روایت میکرد. همهی آنها در یک قاب طلایی از زمان و مکان گیر کرده بودند، آمادهی بازیای که فراتر از قمار معمولی بود.