ویرگول
ورودثبت نام
Mim. Modares
Mim. Modaresمدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
Mim. Modares
Mim. Modares
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

پوکر خدایان قسمت سوم

صدای خش‌خش کارت‌ها مثل نجوای خسته‌ای در سالن پیچیده بود. دیلر با دقتی مکانیکی و چهره‌ای بی‌روح، کارت‌ها را پخش می‌کرد. چراغ زرد بالای سر، صورت‌ها را چون پرده‌ی نمایش روشن کرده بود؛ نوری که بی‌رحمانه هر چین و سایه‌ای را آشکار می‌کرد. دود سیگار حلقه‌زنان در هوا می‌رقصید، گویی ارواحی قدیمی از تماشای این بازی جاودانه بازنگشته باشند. هیچ‌کس سخن نمی‌گفت، اما همه می‌دانستند کلمات، سنگین‌تر از ژتون‌هایی هستند که روی میز می‌افتند.

شیطان با لبخندی سرد، سیگارش را میان انگشتان چرخاند:

«دنیا یک میز قمار است. تو می‌پنداری می‌توانی حساب کنی، اما پیش از آن‌که کارت به دستت برسد، حکم از پیش نوشته شده. ما تاس‌هایی هستیم که بارها و بارها انداخته می‌شوند؛ بازیچه‌ی بختی که به کسی پاسخ‌گو نیست.»

صدایش نرم بود، اما چون تیغی در تاریکی به گوش می‌رسید.

پرومتئوس چشم در چشمش دوخت؛ آرام، بی‌لرزش، همچون سنگی که زمان از فرسایشش عاجز مانده. دستش روی میز همچون ستونی خاموش ایستاده بود:

«نه... سرنوشت را می‌توان بازنویسی کرد. محاسبه همان آتشی است که از خدایان ربودم؛ شعله‌ای برای شکستن زنجیر جبر. شانس، نام دیگری برای جهل است. انسان وقتی نمی‌فهمد چرا باخت، آن را به شانس نسبت می‌دهد.»

کلماتش آرام اما کوبنده بودند، مثل پتکی که دیوار طلایی سالن را می‌لرزاند.

بانوی شانس خندید؛ خنده‌اش همچون صدای زنگ شیشه‌ای در هوا لرزید. ناخن‌های سرخش بر میز ضرب گرفت، انگار ضرباهنگ سرنوشت را می‌نواخت:

«می‌خواهی مرا انکار کنی، اما من در هر کارت، در هر تاس، در هر چرخ رولت نفس می‌کشم. تو حساب می‌کنی، اما حساب‌هایت همیشه بر شن بناست. من باد هستم؛ بی‌شکل، بی‌نقشه، بی‌مهار.»

لیلیث خم شد، عطر شیرینش همچون سایه‌ای وسوسه‌گر در هوا جاری شد. نگاهش از ژتون‌ها به چشمان پرومتئوس لغزید:

«شاید شانس همان اغوایی است که عقل همواره در برابرش شکست می‌خورد. تو می‌توانی حساب کنی، اما یک لحظه غفلت کافی است تا همه‌چیز واژگون شود. انسان همیشه به سمت پرتگاه شانس رانده می‌شود، درست مثل عاشقی که به بوسه‌ای مرگبار تن می‌دهد.»

پاندورا انگشتان لرزانش را روی جعبه‌ی کوچک کشید. صدایش آرام بود، اما در عمقش برق هراسی پنهان شعله می‌زد:

«هر جعبه‌ای روزی گشوده می‌شود. شانس هم جعبه‌ای است، پر از ترس و امید. تو نمی‌دانی چه چیزی از آن بیرون می‌آید، اما هرگز در برابر وسوسه‌ی گشودنش مقاومت نمی‌کنی.»

اپی‌متئوس نفس عمیقی کشید، ساده‌دلی‌اش زیر این گفت‌وگوی سنگین کمر خم کرده بود:

«شاید زندگی چیزی جز یک تصادف بی‌پایان نیست. ما تنها با جریان رود می‌رویم. شانس نه دشمن ماست و نه دوست، تنها حقیقتی است که همه‌چیز را به گردش می‌اندازد.»

شیطان خندید؛ خنده‌ای خفه، پر از دود و بی‌اعتمادی:

«دیدی، پرومتئوس؟ حتی برادرت به تو پشت می‌کند. او به شانس ایمان دارد. و ایمان… آخرین برگ انسان است.»

ژتون‌هایش را به جلو هل داد. صدای برخوردشان مثل زنگ آغاز جدالی تازه در هوا طنین انداخت.

پرومتئوس بی‌حرکت ماند، اما در نگاهش شعله‌ای روشن بود، شعله‌ای که هیچ بادی توان خاموشی‌اش را نداشت.

بانوی شانس با حرکتی آرام، دستش را روی ژتون‌ها کشید. ناخن‌هایش ریتمی سنگین بر میز کوبیدند:

«می‌پنداری محاسبه از من پیشی می‌گیرد؟ نه... من خودِ بازی‌ام، من قانونم.»

لیلیث سرش را کج کرد، صدا و نگاهش سرد و اغواگر:

«محاسبه‌ات تنها بخشی از معادله است. آنچه در تاریکی پنهان است، همان سایه‌ی شانس است؛ سایه‌ای که هیچ‌کس پیش‌بینی‌اش نمی‌تواند. شاید ببری، اما آیا در مسیر برد چیزی از خود باقی می‌گذاری؟»

سکوتی سنگین افتاد. دودها بالا می‌رفتند، چراغ زرد مثل خورشید دروغینی بر میز می‌تابید، و در میان چهره‌ها، تنها پرسش بی‌پاسخ می‌چرخید: آیا عقل می‌تواند بر شانس غلبه کند، یا همیشه بازی در دست بانوی شانس است؟

پوکرداستانداستانکفلسفه
۷
۳
Mim. Modares
Mim. Modares
مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید