سکوتی غلیظ و سنگین بر اتاق حکمفرما بود؛ سکوتی که نفسها را میبرید و حتی صدای تیک تاک ساعت دیواری در پشت سر هم جرات عبور از آن را نداشت. چراغ طلایی بالای میز، همچون خورشیدی بیمار، نوری تبدار و لرزان بر مخمل سبز میپاشید. سایهها از دیوارها آویزان شده بودند؛ کشیده، لاغر و تهدیدگر، شبیه اشباحی که با هر حرکت دستها بر میز میرقصیدند.
ژتونها در میانهی میز روی هم تلنبار شده بودند؛ برجی از طمع، جنون و سرنوشت. هر بار که نگاهها به آن میافتاد، برق طلا و رنگهایشان چشمها را میسوزاند؛ گویی همهی امید و هراس بازیکنان در آن دایرهی کوچک متمرکز شده بود. دود سیگار، همچون مهی سرد و سنگین، در هوا معلق مانده بود. بوی تنباکوی سوخته با عرق سرد تنها آمیخته و فضا را خفهتر کرده بود. همه میدانستند این دست آخر، چیزی فراتر از پول را تعیین خواهد کرد.
بانوی شانس لبخندی نازک بر لب آورد و خندهای کوتاه سر داد؛ خندهای چون زنگی شیشهای که هم ظریف بود و هم بیرحم. صدایش در سکوت مثل تیغی شفاف شکاف برداشت.
«شما همه در قلمرو من بازی میکنید. ریاضی، شعله، وسوسه... هیچکدام از شما یارای شکست مرا ندارند. من در تکتک کارتها زندگی میکنم، در لحظهای که برگ آخر بر زمین بیفتد. من آن دم آخرم که همهچیز را وارونه میکند.»
چشمانش برق زدند؛ نگاهی مغرور و خطرناک، همچون نگاه زنی که خود را ملکهی بیچونوچرای جهان میبیند.
شیطان با حرکتی آهسته سیگار نیمسوختهاش را در زیرسیگاری له کرد. صدای خشکی که از تماس فیلتر با شیشه برخاست، مثل ضربهی ناقوسی در دل سکوت نشست. آخرین دود سیگار، چون روحی خسته، در فضا پیچید و میان سایهها گم شد.
«او راست میگوید.» صدایش آرام، اما سنگین بود، همانند قضاوتی که از اعماق جهنم برمیخیزد. «این بازی از آنِ اوست. کارتها سربازانشاند، تاسها جلادانش. ما تنها میتوانیم امیدوار باشیم که مرگمان اندکی به تأخیر بیفتد. همهچیز در نهایت به دروازهی او ختم میشود.»
پرومتئوس سر برداشت و نگاهی تیز به او دوخت. خطوط چهرهاش زیر نور زرد، سختتر از سنگ نمود؛ گونههایش چون تیغه، و چشمانش مثل گدازههایی در دل شب.
«نه، شیطان.» صدایش خشن و آهسته بود، مثل صدای پتکی که بر سندانی نامرئی فرود میآید. «حتی خدای شانس هم نمیتواند بر کسی که آمادهی سوختن است، پیروز شود. هر بار که میبازم، چیزی میآموزم. و وقتی نوبت آخر فرا برسد، من تنها کسی خواهم بود که میدانم چگونه در آتش زنده بمانم.»
لیلیث با طنازی سرش را کج کرد. انگشت باریکش روی لبهی لیوان حلقهای خیالی ترسیم کرد، گویی شعاعی بیصدا در هوا میکشید. لبخندش باریکتر شد، مثل تیغی پنهان در تاریکی.
«و اگر همین سوختن، تنها نمایش او باشد چه؟» نگاهش آرام میان پرومتئوس و بانوی شانس لغزید. «شاید تو عروسکی هستی، در شعلههایی که خودش برایت آماده کرده. شاید تمام محاسباتت، فقط پیشنویس یک تراژدی از پیش نوشتهشده است.»
لحنش نرم بود، اما بوی وسوسه و زهر در آن میجوشید.
پاندورا با دستان لرزان بر جعبهاش ضرب گرفت؛ صدایی توخالی، مثل قلبی که در تاریکی میتپد. نگاهش میان برادران و بانوی شانس میچرخید.
«من بارها دیدم که انتخاب، چیزی جز باز کردن قفلی از پیش ساختهشده نیست. شاید حق با تو باشد، پرومتئوس. اما شاید هم هر حساب و نقشهای، تنها تقلایی بیهوده است، برای فرار از جعبهای که دیر یا زود باز خواهد شد.»
صدایش مثل آهی تلخ در مه دود گم شد.
اپیمتئوس، که تا آن لحظه تنها نظارهگر بود، لرزان لب باز کرد. دستهایش زیر میز به هم قلاب شده بودند، انگشتانش از اضطراب سفید.
«من... من هنوز فکر میکنم زندگی چیزی جز شانس نیست.» صدایش میلرزید، اما حقیقتی کودکانه در آن موج میزد. «برادر، تو میخواهی همهچیز را حساب کنی، اما دنیا به کسی حساب پس نمیدهد. همهچیز مثل رودی بیپایان جاری است. حتی اگر سنگها را بشماری، آب راه خودش را پیدا میکند.»
دیلر، همچنان بیاحساس، کارتها را بر میز گذاشت. حرکت دستهایش مکانیکی بود، اما در آن دقت بیروح، چیزی از قضاوت بیطرف سرنوشت دیده میشد. کارتها آرام بر مخمل سبز نشستند؛ همچون تکههایی از تقدیر که آرام و بیهیاهو فرود میآیند.
سکوت، بار دیگر اتاق را بلعید. حتی صدای خندههای دور کازینو، زنگ اسلاتماشینها و فریادهای بیرون، اینجا خاموش شده بود؛ گویی جهان بیرون برای چند لحظه مکث کرده بود. نگاهها به کارتها دوخته شد، و همه دانستند پردهی آخر در آستانهی بالا رفتن است.