از پله های خونه که پایین رفتم که سوار ماشینش شم، با خودم فکر کردم این از آخرین بارهاییه که روی این پلهها قدم میذارم. ۱ هفته به طلاقمون مونده بود. چه آرزوهایی که نداشتم! چه امیدهایی که با لباس سفید عروسم به این خونه نیورده بودم!
سوار ماشینش شدم. تا کنارش نشستم، احساس کردم اضطراب خاموشی توی ماشینه.
-حالت خوبه؟
لبخند ملایمی زد و گفت: خوبم
-کجا داریم میریم؟
-تجریش
-تجریش؟ من فردا صبح زود باید بیدار شم. الان بریم، کی بیایم؟
-فردا چرا باید زود پاشی؟
-ستایش میاد خونهمو...
حرفم رو خوردم. کدوم خونهمون؟ کدوم ما؟! ادامه دادم: واسه جمع و جور کردنهای آخر وسایلم
چیزی نگفت. از وقتی قرار شده بود جدا شیم، انقدر تصور سوگواریش سخت بود که قرارداد ناگفته و نانوشتهای بینمون نوشته شده بود که احترام هم رو خیلی سفت و سخت حفظ کنیم تا همو کامل از دست ندیم.

-چرا داریم میریم تجریش؟
چیزی نگفت. ترکیب خاموشی هوا با رنگ قرمز چراغ ماشینها و هوای خنک بیرون با نیم رخ نسبتاً اخموش یادم انداخت سکوتهاش هیچ وقت برام غریب نبود اما امشب انگار یه غریبه بود با سکوتی غریبانه.
پرسیدم: تجریش چیکار داریم؟
-بذار برسیم اونجا بهت بگم.
به جیپیاس نگاه کردم. موقعی که راه افتادیم تو اتوبان، ۷۵ دقیقه راه بود. اون ۷۵ دقیقه یه ۱۰ دقیقه ای بود که تکون نخورده بود. ترافیک چمران بود و آزمون صبر!
به سکوت ادامه دادیم. بچه که بودم، میگفتن مورچهها صدا دارن اما صداشون انقدر بلنده که آدمها نمیشنون. بعدها فهمیدم بلندترین فریادهای دنیا تو سکوته که زده میشن.
آهنگ تاک سیاوش قمیشی پخش شد. چقدر این آهنگ رو دوست داشتم! نگاهم رو از بیرون به داخل ماشین آوردم.
اولین بار، آهنگ تاک رو وقتی ۱۸ سالم بود، توی ماشین خودش شنیدم. از یه جایی به بعد شد آهنگ مورد علاقه ی من. دوستش داشتم چون مال اون بود.

۷۵ دقیقه هنوز هیچ تکونی نخورده بود. تا ابد طول میکشید برسیم. ازم پرسید: فکر میکنی چرا داریم میریم تجریش؟
پوزخندی زدم: تجریش؟ اونجا قبرستون خاطرات خوبمونه. احتمالا... نبش قبر خاطرات!
از تلخ بودن خودم شوکه شدم. زخم های ازدواج از من آدم جدیدی ساخته بود.
چیزی نگفت. به جیپیاسش نگاه کرد. بعد از حدود یک دقیقه گفت:
۵ سال پیش امروز، بردمت تجریش. بارون میومد، هوا خیلی سرد بود، دماغ کوچولوت سرخ شده بود و با وجود اون همه سرما بازم حاضر نبودی بریم. یادت میاد بهم چی گفتی؟
چیزی نگفتم.
-بهم گفتی: به هر حال سرمائه رو خوردم ولی بذار این لحظه رو تا ابد همینجوری یادم بمونه! اونجا اولین باری بود که حس کردم باید یه حلقه تو جیبم داشتم که بهت بدم. اون لحظه انگار یه تلنگر بود برای اینکه یادم بندازه چقدر دوستت دارم.
اون روز رو به روشنی روز یادم بود. فردای تولدش بود. مگه میشد یادم نباشه؟ البته من حرفای اونو یادم بود نه حرفای خودمو!
-نبش قبر خاطرات. درست شناختمت!
تحملم به سر رسیده بود. ماشین زمان، منو از گذشته به زمان حال پرت کرده بود. بهش گفتم:
-یه عمر برای هر مقصدی که مسافرش بودی، همسفرت شدم و چیزی نپرسیدم. دیگه همسفرت نیستم. بهم بگو چرا داریم میریم تجریش. من این ۷۵ دقیقه ای که نمیدونم کی تموم میشه رو با ابهام اصلا نمیتونم دووم بیارم.
-بمون.
چی گفت؟ گفت چی؟

-بمون.
-کجا بمونم؟ تو خونه ای که حتی شومینهش هم سرمای تنهاییه؟ تو خونه ای که گل ها پژمردهی حرفهای نشنیده میشن؟
-چرا غصه ی تو خونهمون رو شاعرانه میکنی؟
-شاعری رو که تو یادم دادی! اون روزها که هر روز برام فریدون مشیری و ابتهاج و فروغ میخوندی!
-نکن نغمه! این کار رو نکن. اون روزا رو نشکن. از رو شاعری نبود. از رو عشق بود.
-به من نه کامران! به من نه! قلب تو مال شغلت و پیشرفتت بود نه من! وگرنه که تمام روزها و شبهای من به بیتو بودن و تنها بودن نبود.
-یعنی تو خودت عشق کارت نبودی؟ تو غرق کارت نبودی؟
-چرا نبودم؟ ولی هر روز که تو خسته میرسیدی خونه، بوی غذا تو خونه بود در شرایطی که من کلا ۲ ساعت زودتر از تو میرسیدم خونه.
سکوت دوباره تو ماشین حکمفرما شد. در داشبورد رو باز کرد. یه کارت بیرون آورد. کارت رو شناختم. کارت اولین سالگرد ازدواجمون بود. کارت رو به سمتم گرفت.
-نمیخوام بخونمش. خط به خطش رو حفظم.

-دوباره بخونش.
نفس عمیقی کشیدم.
اقبال، خرافه نبود. عشق، دروغ نبود. افسانهها را عاشقان نوشتند چرا که دریافته بودند عشق بزرگترین معجزهی بشریت است.
اولین بار که لبخندت را دیدم، قلبم ثانیهای از تپش افتاد. (پرده ای از اشک جلوی چشمم رو گرفت) زندگیام رنگ و بوی عشق گرفته و نغمه ی دل انگیز. رنگ شادی، عطر وانیل و شکوفه. عطر تو.
(اشک از چشمم چکید) ماشین زمان میخرم. هزار بار به آن روزی بر میگردم که قلبم ثانیهای نزد. بر میگردم و دوباره عاشقت میشوم. هر بار، هر بار، هر بار.
سالگرد ازدوجمان مبارکمان!
-کامران
اشکهام همینجوری میریخت. مثل بارون بیبهانه، مثل پاییز ابری، مثل زمستون سرد. مثل میدون تجریش با قلب شکسته.
بهش نگاه نکردم. خیره شدم به کارتی که توی دستم بود و احساس کردم وسط چمران میخوام پیاده شم و به مقصد ناکجاآباد حرکت کنم. همون جوری که به کارت خیره شده بودم، یه کارت دیگه گذاشت تو دستم. ظاهرش عین کارت قبلیه بود. بازش کردم:

اقبال خرافه نیست اما خوش اقبال ماندن تلاش میخواهد.
زندگیام مدتهاست که دیگر عطر تو را نمیدهد آخر مدتهاست که زندگی من تویی و بس. افسوس که آدمها به بو عادت میکنند!
صدایت، نغمه ی آرامش است و گرمی نفسهایت، گرمای خانه ی قلب من. سرمای دستانت، نسیم خنکی ست در گرمای سوزناک و آغوشت، بندریست برای کشتی خسته ی من.
سال ها هم را یاد گرفتیم. التیام یکدیگر شدیم و البته گاها بر هم زخم زدیم، بی آنکه بدانیم هرگز ردشان از روانمان نخواهد رفت. بی آن که بدانیم عمیق ترین ضربه های چاقو از فاصله ی نزدیک است که زده می شود.
در میدانی که اولین بار دل باختم به تو، در خیابانی که جای جایش پر است از خاطرات من و تو، میخواهم که زندگیام بمانی که هنوز دوستت دارم به اندازه ی تمام ستارههای این کهکشان لایتناهی.
محبوب من! به اندازه ی تک تک اشکهایت متاسفم. ماشین زمان میخرم. به عقب بر میگردم و آن روزهایی که گله میکردی، اصلاح میکنم. ماشین زمان ندارم اما اگر مجال دهی، آینده ای پیش روست.
-همسرت، کامران

بهش نگاه کردم. تا تجریش خیلی راه داشتیم اما دیگه مهم نبود. دیگه فرقی نمیکرد کی میرسیم. سالها با عشقش خوابیده بودم و بیدار شده بودم. سالها دوستی و سالها ازدواج. هیچ وقت نتونستم عاشقش نباشم حتی اون روزهایی که از شدت تنفر ازش، میخواستم سر به تنش نباشه، وقتی خار تو دستش میرفت، میخواستم بمیرم.
اون روز تصمیم گرفتم بمونم.
از اون روز ۴ سال میگذره. هر بار که توی ترافیک چمران گیر میکنم یاد همون روزی میفتم که تصمیم گرفتیم بمونیم و ادامه بدیم. همون روزی که ماشینمون ماشین زمان شد و نگهمون داشت که قطعا اگر توی ماشین و ترافیک نبودیم، نمیشد که اینجوری شه! توی میدون تجریش، وسط نبش قبر خاطرات، میذاشتم و میرفتم!
یه ماه دیگه تولد ۲ سالگی پسرمون رو جشن میگیریم! پسری که حاصل گره زدن نخیه که یه بار به مو رسید و پاره شد.

پانویس: تقدیم به نغمه و کامران عزیزم!