شنیده بودم عشق تاوان دارد، یادم نمیآید کِیْ؟ ولی حتما خیلی بچه بودم؛ من کنجکاوترین آدمی هستم که میشناسم، آنقدر که تمام عقل و منطقم را زیر پا میگذارم.
بارها هم زخمش را خوردهام، غیر از یکی دوبار، هر دفعه ادب شده و دیگر در آن مورد بخصوص کنجکاوی نکردم.
داستان عشق هم برای من همین جوری است، کنجکاوم بدانم که چیست، البته میدانم بوی گل های بهاری را میدهد، بوی نان گرم و کاغذ نو، مثل همان خودکاری که اگر جوهرش بیرون بزند بیشتر برای خراب شدن خودکار ناراحت میشوم تا لباسم.
جالب است، متوجه شدهام آدم ها زمانی که دروغ میگویند، فلسفه میچینند، اگر دستشان پر باشد، علم و شعر تحویلت میدهند و اگر دست خالی آمده باشند چارهی دیگری ندارند باید .....
از دروغ بدم میآید همین بس است، لازم نیست خدایم جهنمی سوزان آماده کرده باشد تا من نخواهم دروغ بگویم و اصلا اگر خدا باشد باید کمکم کند راست بگویم نه اینکه جایزه خوب بودنم را بدهد.
عشق اما کتابی ندارد و فیلم و سریال و رمان و این خزعبلات هم که به درد نمیخورد، بهتر است برود به ....، کلماتم را حذف نمیکنم، جای خالی میگذارم تا شاید واژهای جدید یاد بگیرم و یا جرأت گفتنش را پیدا کنم.
عشقی که من دیده و شنیدهام تمامش داستان های پر درد است و این خیلی احمقانه است، درد همیشه هست و عشق که اضافه میشود، نباید دستنشانده باشد، عشق واقعی مطمئنا معنایی واقعی دارد.
معنای عشق برای من تویی، صدایی که صدا های دیگر در حضورش ساکت میشوند تا من زبان باز کنم، تا کلماتم خلاصه تر شوند و بگویم، بگویم که صدای بلبل مرا دیوانه میکند و ممکن است از شدت شوق از روی بام بپرم و جرأت کنم بگویم هنوز بال درنیاوردم، یعنی هنوز کرمم زیر انبوه برگ ها پنهان شده و فقط دارم برگ میخورم که پیله ببندم، بال که درآوردم میپرم تا بلبل مرا بخورد.



پ.ن: واسه نوشتن کپشن بهترم تا متن نوشتن.
پ.ن: دیدم درباره دخالت هوش مصنوعی در متن ها و چی چی اینا که لازم دیدم بگم من صد در صد در حال استفاده از هوش مصنوعی به منظور رفع اشکالات املایی و دستوری متن های خودم هستم، و همون طور که میبینید، بیشترش رو به عنوان اصالت متن حفظ کردم.