ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی‌ام
مصطفی‌امLike a book, you'd better read it from the beginning
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

خورشید

از دوری و درد نوشتن کاری ندارد و دلتنگی هم که از همین قماش است، در عوض اما گفتن قصه وصل چه سخت است، زبانم قفل می‌شود و زمان می‌ایستد؛ آن هم نه از سر حیرت یا بهت‌زدگی، ماجرا ازین قرارست که تو شگفت‌انگیزی، برای من مثل خورشیدی و گرمایت زندگی بخش و نورت روشنی راهم است، مثل یک فانوس دریایی، در موج های پرتلاطم روزگار کمک می‌کنی تا راهم را گم نکنم، فقط با بودن و درخشیدنت.

چقدر لذت بخش است با تو بودن، عادتم شده بود بترسم و فرار کنم، تا لحظه‌ای که در آغوشت آرام گرفتم؛ اولش فکر میکردم که حالا تمام دردهایم را بیاد می‌آورم و آنقدر گریه میکنم تا فرار کنی، ولی خب قصه جور دیگری شد، گفته‌ام که خورشید منی ؟ حضورت همه تاریکی هایم را برد و جایش گل های کوچک و بزرگ باقی گذاشت.

انگشتاش شکسته ، هوش مصنوعی بد
انگشتاش شکسته ، هوش مصنوعی بد

دوستت دارم، می‌خواهم با صدای بلند بگویمش و این را فریاد بزنم، باید گوش دنیا کر بشود، باید خودم بشنوم، باید آنقدری مرد بشوم که بتوانم دستت را بگیرم، مرد است و حرفش دیگر، آن موقع میتوانم راست بگویم که تا ابد دستت را رها نخواهم کرد

.

عشقدلنوشتهروزنوشتهروزنوشت
۸
۰
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
Like a book, you'd better read it from the beginning
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید