
آقای فلانی مرد خسیسی نبود، بیشتر میشود اینطور گفت که قلب مهربانی داشت و به راحتی دل از چیزی نمیکَند. مثلا یک روز ساعت شش صبح که طبق معمول بین خواب و بیداری به مستراح رفت، احساس کرد سوز سرما از لای درز کاشیها و پوسیدگی در بر عرق پیشانیاش نشست، آخر خواب بدی دیده بود، و همین مخاط بینی را به کار انداخت و رطوبت نامطلوبی را از سوراخ راست و کمی بعد از سمت چپی روانه ساخت. آقای فلانی به اصرار عیال دستمال لولهای قطور و خوش طرح نرمی را در مستراح نصب کرده بود و گرچه این مدل کاربردهای دیگری دارد، معمولا، اما در چنین موقعیت حساسی آقای فلانی با عجله و حین تخلیه مثانه دو برگ از آن را یکجا کَند و تا زد و به موقع، پیش از رسیدن آبریزش به نوک بینی و چکه کردن آن، جلوی فاجعه را گرفت و به سرعت عمل خود آفرین گفت.
تا این لحظه همه چیز عالی پیش رفت اما مسئله جدیدی مطرح شد، باید با دستمال در آن شرایط به خصوص چه کند؟ چند راهکار به نظرش رسید، اول اینکه دستمال را هم مثل مثانه به راه روان بسپرد، که احتمال گرفتگی دهانه تنگ چاه وجود داشت و از آن مهمتر دستمالی که دو لکه رطوبت بیشتر روی آن نبود، حیف میشد. راه دوم این بود که دستمال را به درون روشویی پرتاب کند تا پس از استعمال شلنگ و برخاستن و پیش از شستن دستها آن را درون سطل کوچک پلاستیکی کنار روشویی، که باز به اصرار عیال خریداری شده بود، بیندازد. مشکل اینجا بود که دقت در هدفگیری از نقاط قوت آقای فلانی نبود و باز هم دستمال تلف میشد. پس به این نتیجه رسید که دستمال را نزد خود نگه دارد.
حالا پرسش جدید این بود که چطور آن را نگه دارد؟ دستها هنوز به شلنگ نخوردهاند و از آلودگی مبری، دستمال در دست راست و دست چپ مراقب نجس نشدن اطراف. اگر برخورد دست چپ با مردانگی را آلاینده بدانیم مسئله پیچیدهتر هم میشود. پیژامه آقای فلانی تا زیر زانو جمع شده و حتی اگر جیب داشت، که شوربختانه این یکی با خطهای خاکستری کمرنگ ندارد، باز هم مشکل میشد دستمال را در جیب گذاشت. برای استفاده از شلنگ دو دست را لازم داشت تا با یکی آن را بگیرد و با دیگری مقدار آب و سردی و گرمیاش را، که در این سوز سرما بسیار حیاتی بود، تنظیم کند. آقای فلانی مستاصل شده بود.
ناگهان دستی از عالم غیب رسید و ذهن خلاق آقای فلانی جرقه زد، نقطهای امین و تمیز که توانایی نگهداری از دستمال را داشت و دستهای او را از بند تقدیر آزاد میکرد، ناحیهای لطیف و بسیار حساس. حد فاصل زیر چانه تا ترقوه که به آن گلو میگویند. آقای فلانی، که پاهایش به گِز گِز افتاده بود، دست به کار شد و تای دیگری به دستمال زد تا رطوبت دماغش را حس نکند، آن را به دقت در محدوده مذکور جاسازی کرد و از تمام توان انعطافی گردنش استفاده کرد تا احتمال خطایی نباشد. دست روی شلنگ رفت، شلنگ دست به دست شد، دست روی شیر آب رفت، شیر به طرف گرما چرخید و آب باز شد، میزان آب تنظیم شد، عملیات به پایان رسید بدون اینکه آقای فلانی خم به ابرو بیاورد. مرحله بعدی برخاستن بود، یک تغییر موقعیت فیزیکی سخت که در آن شرایط باید به آرامی تمام انجام میشد. اتفاق وحشتناکی افتاد! کمر آقای فلانی که پس از ساعتها خواب و عرق دقایق زیادی در معرض سرما خمیده مانده، گرفته و رها نمیشد. چه مصیبت بزرگی.
آقای فلانی بین زمین و هوا و نشستن و ایستادن مانده بود. باید میتوانست، دیگر برای تسلیم شدن و برگشتن خیلی دیر بود. آقای فلانی به دستمال فکر کرد، به تمام گل و برگهای روی آن، به لطافت نوازش و پاکی اکثر نقاطش. بیدلیل نیست که افراد خوش قلب همیشه در عشق پیروز هستند. ارادهاش را جمع کرد و زانوهایش را، با تلاشی جانانه، به حرکت وا داشت تا کمرش با صدای شکستن بلندی صاف شود اما این مرد بزرگ و دلاور، از این درد عظیم دم نزد؛ نه به خاطر اهل و عیال بلکه ترس افتادن دستمال. چه مرد شریفی.
بخش سخت کار گذشته بود. باید زانوهایش را پرانتزی نگه میداشت تا تنبان از کف نرود و همانطور نصفه نیمه بماند. کاری نبود که آقای فلانی از پس آن برنیاید چرا که از کودکی این پرانتز را داشت، لابد لاستیکیاش را سفت میبستند، قدیمیها که اینطور میگفتند. به هرحال شستن دست برای مرد دلسوزی که دوست ندارد زحمت تولیدکنندگان صابون مایع را زیاد کند، فرایند کوتاهی است. اما حوله مخملی که در گذر زمان حصیری شده بود دور به نظر میرسید و توان گردنگیری آقای فلانی رو به اتمام بود. چارهای نبود، خداوند چهل سال نماز و روزه این مرد شریف را فراموش نمیکرد اگر با دست خیس پیژامهاش را بالا میکشید و به زندگی ادامه میداد.
دستمال دوباره به دستان پُرمهر آقای فلانی بازگشت و در کش کمری تنبان جا گرفت. این دستمال وفادار لحظات سخت بسیاری را کنار آقای فلانی ماند و در آخر به خاطر خونریزی بینی ناشی از خشکی هوا با تنی خونآلود و در یک خداحافظی تلخ و سوزناک توسط آقای فلانی با اشک و آه فراوان، به علت خُرد کردن پیاز در آن حوالی، به آغوش سطل سپرده شد. حتی کیسه زباله هم عزادار و سیاهپوش بود، البته به اصرار عیال که آقای فلانی جای کیسه معمولی از آنها تهیه میکرد. هرچه باشد آقای فلانی که مرد خسیسی نبود.
سیدامیرعلی خطیبی