
مطب تب دارد. فوج مردم که جلوی شیشه نازک و میز کوچک منشی جمع و پخش و جمع میشوند. برق طبق هرروز رفته است و موتور برق کمجان با نهایت توان فقط سیستم منشی را بالا میآورد و چراغ کوچکی کنار دست پزشک که از روشنایی دومی درحال حاضر سهمی به ما نمیرسد تا نوبتمان شود. به لطف همان سیستم و نوری که میاندازد در صورت منشی دقیق میشوم؛ تنها کاری است که در این تاریکی و گرما میتوان انجام داد.
گمانم فامیلیاش مَلِکی یا مُلکی یا مالکی یا مَلَکوتی یا چنین چیزی بود؛ اهمیتی ندارد. نام کوچکش را نمیدانم اما دلم میخواهد شهرآشوب باشد. کنایه نیست که منشی بیشیله پیله و به ظاهر عبوس مطب دکتر را شهرآشوب بنامم فقط حدس میزنم او مثل گُلدانیست که اگر در جای مناسب باشد میتواند تمام این شهر غمزده از حال رفته را به جنب و جوش بیندازد. شهرآشوب احتمالا بین بیست و پنج تا بیست و هشت سال دارد، بیشتر نیست هرچند اگر دقیق نبود ممکن است به اشتباه سن او را تا سی سال تخمین زد. اما من به خوبی میدانم که این غبار، خستگی کار است. او گُلی است که میان تَرَک آسفالت رشد میکند و بالا میآید.
شهرآشوب قد متوسطی دارد، کمی بلندتر از عمده دختران متوسط. به ظاهر تن محکمی دارد یا شاید به خاطر پوشش کار چنین به نظر میرسد. مدام سرپاست و بین تلفنی که بیوقفه زنگ میخورد و بیماران و همراهانی که چپ و راستش را دوره کردهاند، یک تنه جا به جا میشود. حتی فکر کردن به چنین وضعی مرا کلافه و نگران میکند. حداقل دو دقیقه روی صندلی بنشین، مگر پاهایت چقدر طاقت دارند؟ این وضعیت سه روز در هفته و هرروز به مدت هشت ساعت برقرار است؛ این را براساس تجربه سه ماهه اخیرم میگویم که هرهفته دست کم یک بار و گاهی تا سه بار به این پزشک و مطب و منشی مراجعه کردهام. اگر ساعات کار دشوار منشی برای دکتر الف.الف که پزشک معروفی در تخصص خود در سطح شهر هست را جمع ببندیم میشود بیست و چهار ساعت که معادل یک روز کامل است. شهرآشوب یک روز کامل را هرهفته در این وضعیت میگذراند. حقوق؟ مصوبه وزارت کار. بیمه؟ بیمه پایه. مزایا؟ تقریبا هیچ. مرخصی؟ سه روز کار در هفته مرخصی نمیخواهد. سرویس؟ کارخانه که نیست! یک مطب کوچک در مرکز شهر که به هرجایی نزدیک است. اگر صاحب شغلی بودم، هرشغلی، شهرآشوب را استخدام میکردم حتی اگر تمام درآمدم پای حقوق او میرفت.
ولی از این موارد که بگذرم اکنون زاویه سر و صورت شهرآشوب تغییر کرده و نور و سایه اشکال جدیدی تشکیل میدهند، من نیز به جنبه دیگری از او فکر میکنم. حساب میکنم که هرهفته صد و شصت و هشت ساعت دارد، حال اگر بیست و چهار ساعتی که او در مطب میگذراند را از آن کم کنیم صد و چهل و چهار ساعت باقی میماند. شهرآشوب در این صد و چهل و چهار ساعت چیکار میکند؟
قطعا با چنین کار سنگینی به خواب نیاز دارد، خواب کافی و عمیق در آرامش. با این وجود لایههای خستگی روی صورتش باعث میشود زمان استراحت این بانوی جوان را بیشتر از شش ساعت در روز ندانم؛ از صمیم قلب میخواهم که این ساعت بیشتر باشد. هفت ضرب در شش میدهد چهل و دو. صد و دو ساعت هنوز دارد. باید کمی فکر کنم ...
روزهای زوج که به مطب دکتر الف.الف میگذرد اما این حقوق کفاف زندگی را نمیدهد پس باید یکشنبه و سهشنبه و حتی پنجشنبه را جای دیگری مشغول باشد. در چشمان درشت و همیشه متعجب او دقیق میشوم که نور سرد مانیتور را بازتاب میدهد. از آن چشمها چه میتوان خواند؟ آیا هرگز رویایی داشته است؟ هرگز عشق را تجربه کرده است؟ کاش داشته باشد، کاش کار در این مطب توقف موقتی برای پرتاب به آن رویا باشد و اما عشق ... من بخشی از عشقم را به او میدهم، تمامش را نمیتوانم آخر چند جایی بدهکارم اما این تحفه ناچیز شاید جرقهای زد در قلب سردی که که مدتها تاریک مانده است ... فهمیدم! او صندوقدار یک فروشگاه پوشاک شلوغ و همیشه پُرمشتری است. به لطف تجربه کار در این مطب به خوبی در آنجا تیشرتها و شلوارهای جین را حساب و کتاب میکند و مو لای درز صندوقش نمیرود. البته فروشگاه باید در محلهای به کل دور از اینجا باشد و آنقدر شلوغ و درهم و برهم که اتفاقی با بیماران مطب برخورد نکند. اگر هم کرد با خودش تکرار کند:((کار که عار نیست.)) و اینگونه آشوب درونش را اندکی آرام کند.
اگر در آن سه روزِ فرد روزی هشت ساعت هم پای صندوق بایستد، که شیفت معمول و عرف در همه جا چنین است، بیست و چهار ساعت دیگر کم میشود و تنها هفتاد و هشت ساعت برای شهرآشوب میماند. در این ساعات مانده نه خواب است نه کار. این ساعات برای خودش است، برای خودِ هوشیارش. البته هشت ساعتی برای غذا و استفاده از سرویس بهداشتی میرود، چارهای نیست.
درست هفتاد ساعت میماند، هفتاد ساعت از زندگی شهرآشوب که کمتر کسی در جریان آن است. به نظرم اهل کتاب خواندن است. رمان دست میگیرد و میخواند. جین آستین را ورق میزند و در فاصله بین خطوط دنبال شاهزاده سوار بر اسبی به همان سفیدی میگردد. شاید هم داستایوفسکی بخواند و همسنگ تلخی زندگی روزمره خودش را در سرمای روسیه پیدا کند. نمیدانم از کدام دسته است، به هردو میخورد، اما میدانم که هرچه بخواند زیاد میخواند، گاهی از خواب و خوراکش میزند که فصل یا بخشی را به سرانجام برساند. همین کار هم گلایه خانواده را به دنبال دارد. خانواده ... تا این حد سخت کار کردن، احتمالا پدر در قید حیات نیست و مادر کسب و کار خانگی کوچکی دارد که اغلب ضرر است تا سود اما چون سر مادر را گرم میکند ایرادی بر آن وارد نیست. یک برادر کوچک هم باید در ماجرا باشد، یکدنده و لجباز که روزی چهار ساعت در لوازم التحریری محله شاگردی میکند تا خرج تفریحات پسرانهاش دربیاید و در درس چندان تعریفی نیست، علیرغم اصراری که شهرآشوب به ساختن آینده با درس دارد.
باید یک دوست صمیمی هم داشته باشد، فقط یکی اما بسیار صمیمی جوری که از جیک و پوک یکدیگر باخبر باشند و هفتهای دست کم یک بار، به طول چند ساعت، همدیگر را ببینند و هفته را مرور کنند؛ بدی صاحب کارهای بیانصاف را بگویند و پسرهای جذابی که برخورد داشتند را مرور کنند. زمانی هم در کنار مادر میگذرد، کمک به کسب و کار خانگی و درد و دل مادر دختری. مادر گهگاه حرف ازدواج را پیش میکشد و شهرآشوب لابد به این فکر میکند:((کدام پسری برای خواستگاری من میآید؟ تا وقتی اینهمه زیبای رنگارنگ در خیابان ریخته است!)) اینطور فکر نکن شهرآشوب، من ارزش تو را میدانم، زیبایی تو را میبینم ... به راستی که زیبایی.
یادم رفت ... شهرآشوب علاقه ویژهای به کوآلا و به خصوص بچه کوآلا دارد و هروقت خسته و کوفته از کار در راه یا روی مبل راحتی پیش از خواب در شبکههای اجتماعی چرخ میزند، هرکدام سرگرم کنندهتر باشد، تصاویر و ویدئوهای مربوط به کوآلا و بچه کوآلا سبب درخشش خاصی در چشمان و لبخند محوی روی لبهایش میشود. حیف که باغ وحشهای این شهر کوآلا ندارند.
صدایم میکند، نوبتم رسیده است. قبل از ورود به اتاق دکتر، میچرخم سمت او و میگویم:((ممنونم از محبتتان.)) درست است که شهرآشوب محبت خاصی بهم نکرده است اما من پشت ظاهر خسته و جدی او، پشت آن پوشش بلند خاکستری و نور آبی سردی که به صورتش میتابد، محبت زیادی برای صد و شصت و هشت ساعت هفته میبینم که او را در نظرم بسیار بیشتر از یک منشی مطب ساده میکند، من شهرآشوب را میشناسم و شهرآشوبی که من میشناسم بامحبت و دوست داشتنی است.
سیدامیرعلی خطیبی