ویرگول
ورودثبت نام
S.amirali
S.amirali
S.amirali
S.amirali
خواندن ۶ دقیقه·۵ ماه پیش

تمام آن صد و چهل و چهار ساعت باقی‌مانده

مطب تب دارد. فوج مردم که جلوی شیشه نازک و میز کوچک منشی جمع و پخش و جمع می­‌شوند. برق طبق هرروز رفته است و موتور برق کم­‌جان با نهایت توان فقط سیستم منشی را بالا می‌­آورد و چراغ کوچکی کنار دست پزشک که از روشنایی دومی درحال حاضر سهمی به ما نمی­‌رسد تا نوبت­‌مان شود. به لطف همان سیستم و نوری که می­‌اندازد در صورت منشی دقیق می‌­شوم؛ تنها کاری است که در این تاریکی و گرما می­‌توان انجام داد.

گمانم فامیلی‌­اش مَلِکی یا مُلکی یا مالکی یا مَلَکوتی یا چنین چیزی بود؛ اهمیتی ندارد. نام کوچکش را نمی­‌دانم اما دلم می­‌خواهد شهرآشوب باشد. کنایه نیست که منشی بی‌­شیله پیله و به ظاهر عبوس مطب دکتر را شهرآشوب بنامم فقط حدس می­‌زنم او مثل گُلدانی‌­ست که اگر در جای مناسب باشد می­‌تواند تمام این شهر غم‌­زده از حال رفته را به جنب و جوش بیندازد. شهرآشوب احتمالا بین بیست و پنج تا بیست و هشت سال دارد، بیشتر نیست هرچند اگر دقیق نبود ممکن است به اشتباه سن او را تا سی سال تخمین زد. اما من به خوبی می­‌دانم که این غبار، خستگی کار است. او گُلی است که میان تَرَک آسفالت رشد می­‌کند و بالا می‌­آید.

شهرآشوب قد متوسطی دارد، کمی بلندتر از عمده دختران متوسط. به ظاهر تن محکمی دارد یا شاید به خاطر پوشش کار چنین به نظر می‌­رسد. مدام سرپاست و بین تلفنی که بی­‌وقفه زنگ می‌­خورد و بیماران و همراهانی که چپ و راستش را دوره کرده‌­اند، یک تنه جا به جا می‌­شود. حتی فکر کردن به چنین وضعی مرا کلافه و نگران می‌­کند. حداقل دو دقیقه روی صندلی بنشین، مگر پاهایت چقدر طاقت دارند؟ این وضعیت سه روز در هفته و هرروز به مدت هشت ساعت برقرار است؛ این را براساس تجربه سه ماهه اخیرم می­‌گویم که هرهفته دست کم یک­ بار و گاهی تا سه بار به این پزشک و مطب و منشی مراجعه کرده‌­ام. اگر ساعات کار دشوار منشی برای دکتر الف.الف که پزشک معروفی در تخصص خود در سطح شهر هست را جمع ببندیم می­‌شود بیست و چهار ساعت که معادل یک روز کامل است. شهرآشوب یک روز کامل را هرهفته در این وضعیت می­‌گذراند. حقوق؟ مصوبه وزارت کار. بیمه؟ بیمه پایه. مزایا؟ تقریبا هیچ. مرخصی؟ سه روز کار در هفته مرخصی نمی­‌خواهد. سرویس؟ کارخانه که نیست! یک مطب کوچک در مرکز شهر که به هرجایی نزدیک است. اگر صاحب شغلی بودم، هرشغلی، شهرآشوب را استخدام می­‌کردم حتی اگر تمام درآمدم پای حقوق او می‌­رفت.

ولی از این موارد که بگذرم اکنون زاویه سر و صورت شهرآشوب تغییر کرده و نور و سایه اشکال جدیدی تشکیل می­‌دهند، من نیز به جنبه دیگری از او فکر می­‌کنم. حساب می­‌کنم که هرهفته صد و شصت و هشت ساعت دارد، حال اگر بیست و چهار ساعتی که او در مطب می­‌گذراند را از آن کم کنیم صد و چهل و چهار ساعت باقی می­‌ماند. شهرآشوب در این صد و چهل و چهار ساعت چیکار می‌­کند؟

قطعا با چنین کار سنگینی به خواب نیاز دارد، خواب کافی و عمیق در آرامش. با این وجود لایه­‌های خستگی روی صورتش باعث می­‌شود زمان استراحت این بانوی جوان را بیشتر از شش ساعت در روز ندانم؛ از صمیم قلب می‌­خواهم که این ساعت بیشتر باشد. هفت ضرب در شش می‌­دهد چهل و دو. صد و دو ساعت هنوز دارد. باید کمی فکر کنم ...

روزهای زوج که به مطب دکتر الف.الف می‌­گذرد اما این حقوق کفاف زندگی را نمی‌­دهد پس باید یکشنبه و سه­‌شنبه و حتی پنجشنبه را جای دیگری مشغول باشد. در چشمان درشت و همیشه متعجب او دقیق می­‌شوم که نور سرد مانیتور را بازتاب می­‌دهد. از آن چشم­‌ها چه می­‌توان خواند؟ آیا هرگز رویایی داشته است؟ هرگز عشق را تجربه کرده است؟ کاش داشته باشد، کاش کار در این مطب توقف موقتی برای پرتاب به آن رویا باشد و اما عشق ... من بخشی از عشقم را به او می‌­دهم، تمامش را نمی­‌توانم آخر چند جایی بدهکارم اما این تحفه ناچیز شاید جرقه‌­ای زد در قلب سردی که که مدت­‌ها تاریک مانده است ... فهمیدم! او صندوق­دار یک فروشگاه پوشاک شلوغ و همیشه پُرمشتری است. به لطف تجربه کار در این مطب به خوبی در آنجا تیشرت­‌ها و شلوارهای جین را حساب و کتاب می‌­کند و مو لای درز صندوقش نمی­‌رود. البته فروشگاه باید در محله‌­ای به کل دور از اینجا باشد و آن­قدر شلوغ و درهم و برهم که اتفاقی با بیماران مطب برخورد نکند. اگر هم کرد با خودش تکرار کند:((کار که عار نیست.)) و این­‌گونه آشوب درونش را اندکی آرام کند.

اگر در آن سه روزِ فرد روزی هشت ساعت هم پای صندوق بایستد، که شیفت معمول و عرف در همه جا چنین است، بیست و چهار ساعت دیگر کم می‌­شود و تنها هفتاد و هشت ساعت برای شهرآشوب می‌­ماند. در این ساعات مانده نه خواب است نه کار. این ساعات برای خودش است، برای خودِ هوشیارش. البته هشت ساعتی برای غذا و استفاده از سرویس بهداشتی می‌­رود، چاره­‌ای نیست.

درست هفتاد ساعت می‌­ماند، هفتاد ساعت از زندگی شهرآشوب که کمتر کسی در جریان آن است. به نظرم اهل کتاب خواندن است. رمان دست می­‌گیرد و می‌­خواند. جین آستین را ورق می­‌زند و در فاصله بین خطوط دنبال شاهزاده سوار بر اسبی به همان سفیدی می­‌گردد. شاید هم داستایوفسکی بخواند و هم­سنگ تلخی زندگی روزمره خودش را در سرمای روسیه پیدا کند. نمی­‌دانم از کدام دسته است، به هردو می‌­خورد، اما می­‌دانم که هرچه بخواند زیاد می­‌خواند، گاهی از خواب و خوراکش می‌­زند که فصل یا بخشی را به سرانجام برساند. همین کار هم گلایه خانواده را به دنبال دارد. خانواده ... تا این حد سخت کار کردن، احتمالا پدر در قید حیات نیست و مادر کسب و کار خانگی کوچکی دارد که اغلب ضرر است تا سود اما چون سر مادر را گرم می­‌کند ایرادی بر آن وارد نیست. یک برادر کوچک هم باید در ماجرا باشد، یک­‌دنده و لجباز که روزی چهار ساعت در لوازم التحریری محله شاگردی می‌­کند تا خرج تفریحات پسرانه­‌اش دربیاید و در درس چندان تعریفی نیست، علی­‌رغم اصراری که شهرآشوب به ساختن آینده با درس دارد.

باید یک دوست صمیمی هم داشته باشد، فقط یکی اما بسیار صمیمی جوری که از جیک و پوک یکدیگر باخبر باشند و هفته‌­ای دست کم یک ­بار، به طول چند ساعت، همدیگر را ببینند و هفته را مرور کنند؛ بدی صاحب کارهای بی‌­انصاف را بگویند و پسرهای جذابی که برخورد داشتند را مرور کنند. زمانی هم در کنار مادر می­‌گذرد، کمک به کسب و کار خانگی و درد و دل مادر دختری. مادر گهگاه حرف ازدواج را پیش می‌­کشد و شهرآشوب لابد به این فکر می­‌کند:((کدام پسری برای خواستگاری من می‌­آید؟ تا وقتی این­‌همه زیبای رنگارنگ در خیابان ریخته است!)) اینطور فکر نکن شهرآشوب، من ارزش تو را می­‌دانم، زیبایی تو را می‌­بینم ... به راستی که زیبایی.

یادم رفت ... شهرآشوب علاقه ویژه­‌ای به کوآلا و به خصوص بچه کوآلا دارد و هروقت خسته و کوفته از کار در راه یا روی مبل راحتی پیش از خواب در شبکه­‌های اجتماعی چرخ می‌­زند، هرکدام سرگرم کننده­‌تر باشد، تصاویر و ویدئوهای مربوط به کوآلا و بچه کوآلا سبب درخشش خاصی در چشمان و لبخند محوی روی لب­‌هایش می­‌شود. حیف که باغ وحش­‌های این شهر کوآلا ندارند.

صدایم می­‌کند، نوبتم رسیده است. قبل از ورود به اتاق دکتر، می­‌چرخم سمت او و می­‌گویم:((ممنونم از محبت‌­تان.)) درست است که شهرآشوب محبت خاصی بهم نکرده است اما من پشت ظاهر خسته و جدی او، پشت آن پوشش بلند خاکستری و نور آبی سردی که به صورتش می‌­تابد، محبت زیادی برای صد و شصت و هشت ساعت هفته می­‌بینم که او را در نظرم بسیار بیشتر از یک منشی مطب ساده می‌­کند، من شهرآشوب را می­‌شناسم و شهرآشوبی که من می­‌شناسم بامحبت و دوست داشتنی است.

سیدامیرعلی خطیبی

داستانکداستانداستان ایرانیادبیات داستانی
۳
۰
S.amirali
S.amirali
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید