نانویسنده
و دوست دیرین
و شریک پیشین
نانویسنده در روز تولد دوست دختر سابقش به خانه تنها دختری که میشناخت و عاشقش نبود سر زد، یعنی بهترین دوستش.
برای گیج نشدن خواننده، دوست دختر سابق را (س) و دوست فعلی را که از قضا دختر است (م) خطاب میکنم.
نانویسنده به محض ورود به روز تولد (س)، یعنی از ساعت 00:00 بامداد دچار حال و هوای مالیخولیایی عجیبی شد که هرسال، از وقتی عاشق شده بود، در آن روز به خصوص دچارش میشد. شب را تا حدود 9 صبح بیآنکه ثانیهای بخوابد از این پهلو به آن پهلو گذراند و افکار پریشانی که داشت را آنقدر پر و بال داد که در جهان دیگر و زندگی دیگری، او و (س) صاحب یک دختر به نام هانا و پسری چند سال کوچکتر به نام ماهان شده بودند. حدود 9 صبح از تخت برخاست، مثانهاش را خالی کرد، باقیمانده پنیر گچی را لای نون تافتون پیچید و خورده-نخورده، شلوار و پیراهنی به تن کرد و مسواک نزده راهی آفتاب تازه نفس شد.
نمیدانست کجا برود و مثل تمام مواقع این چنینی، که زیاد هم پیش میآمد، بیهدف چرخید و چرخید تا ناخودآگاه سر از جایی آشنا دربیاورد. این دفعه مقصد آشنای او خانه و همزمان استودیوی (م) بود. (م) را از سالها قبل میشناخت، از همان روزهایی که با (س) آشنا و عاشقش شده بود. (م) تنها دختری بود که با نانویسنده ارتباط داشت و از قضا بهترین دوستش بود. نانویسنده به قدری زنگ آیفون را زد و به در کوبید که (م) با موهای فرفری به هم ریخته و صورت پف کرده خواب آلود در را به رویش باز کرد. ((بوی گند میدهی!)) اولین دیالوگی که (م) به نانویسنده گفت. ((حالم خوش نیست.)) و در جواب:((کِی خوش است؟))
نانویسنده و (م) به درجهای رسیده بودند که دیگر تعارفات معمول بینشان جایی نداشت. فقط صداقت بود و صداقت. (م) کنار رفت تا نانویسنده وارد شود. ((چیزی خوردی؟)) ((اگر املت درست کنی رد نمیکنم.)) ((چند تخم مرغ از یخچال بیاور و گوجهها را ریز ریز کن تا صورتم را بشویم.))
نانویسنده دستش را برید. کار کردن با چاقو در آشپزی هیچوقت از مهارتهای شاخص او نبود؛ بهتر است بگویم آشپزی در کل چیزی نبود که نانویسنده در آن تبحر داشته باشد ... بیشتر که فکر میکنم، آیا او در هیچ مورد به خصوصی مهارت داشت؟!
حین صرف املت روی کاناپهای در گوشه استودیو، هنوز به لقمه سوم نرسیده، نانویسنده توضیح داد که دقیقا چه مرگش است. (م) دوست داشت همدردی خودش را ابراز کند اما املت داشت یخ میکرد و او بسیار گرسنه بود؛ بنابراین مثل یک شنونده عالی، همانطور که همیشه بود، با متانت به صحبتهای دوست نزدیکش گوش میداد. پس از پایان یافتن املت و البته صحبتهای نانویسنده، (م) فقط یک جواب داشت که البته بهترین جواب بود:((بگذار دو لیوان چای بریزم، حالت بهتر میشود.)) و برخاست که حال دوستش را بهتر کند. نانویسنده از روی همان کاناپه سر کج کرد تا چای ریختن (م) را ببیند. برای یک لحظه به یاد سالها قبل افتاد، همان روزهایی که (س) را دیده بود و عاشقش شده بود. اگر در آن روزها عاشق (م) میشد چه؟ (م) زیبا و باهوش بود و از راههای غیرقابل تصوری خلاقیتش را بروز میداد. نانویسنده هیچوقت از حرف زدن و وقت گذراندن با (م) خسته نمیشد و دوست داشت همیشه در کنارش باشد. اگر با او وارد رابطه میشد چه؟ شریک هم میشدند؛ شریک یعنی چه؟ یعنی شراکت در غم و اندوه، شراکت در سستی و لغزش، شراکت در لحظاتی که از خودت بیزار باشی، شراکت در سکوت و شراکت در حاشیه باریک سایه کنج پیاده رو.
اگر با (م) طرح عاشقی به جای رفاقت میریختند حالا کجای این نقشه بودند؟ مگر اینطور نیست که عاشقی بالاترین حد رفاقت میشود؟ آیا بعد از گذر اینهمه سال هنوز در کنار هم میبودند؟ هنوز عاشق و شیدا؟ یا او هم مثل (س) میرفت؟ نانویسنده لریزد. طاقت از دست دادن (م) را نداشت، آن هم پس از رفتن (س). احساس کرد باید تمام بخت و اقبالی که ممکن بود با (م) داشته باشد را جایی در عمق وجودش دفن کند مبادا روزی بهترین دوستش را از دست بدهد. هرچند همان دوستی، مثل بسیاری از دوستیهای دیگر، مگر ممکن نبود تمام شود؟ قطعا ممکن بود. سردرد این افکار اوقات نانویسنده را زهر کرد.
(م) با چای رسید. حین داغ داغ سرکشیدن آن، نگاههای زیر زیری به او انداخت. دختری زیبا بود؛ آنقدر زیبا که بتوان به راحتی عاشقش شد. البته که با (س) فرق داشت، اما (س) هم بسیار زیبا بود. (س) اگر بهار بود (م) پائیز میشد. در تقویم عشق مرگ درختان به اندازه زنده شدنشان زیبا است.
(م) بیدلیل پرسید:((امروز به شهر برمیگردد؟)) شاید هم بیدلیل نبود. ((همیشه تولدهایش به شهر برمیگردد.)) ((همان پاتوق همیشگی؟)) ((کافه پارک؟ بله.)) به ساعت دیواری نگاه کرد. ((پس احتمالا به زودی برسد.)) ((میخواهی مثل یک دلقک بروم سر راهی که رد میشود، با گریه ساز بزنم؟)) ((تو نواختن بلد نیستی.)) ((بلد نیستم.)) ((دلقک هم نیستی.)) ((کاش بودم.))
بلند شد تا ظروف کثیف را جمع کند. ((یادت است آن سال از شما دوتا یک عکس یادگاری گرفتم؟)) ((تو عکاس نیستی.)) ((یادت است؟)) ((کدام سال؟)) ((همان سال.)) ((یادم است. چطور؟)) ((چند وقت پیش دادم روی چوب چاپش کنند.)) ((چرا؟)) ((نمیدانم ... به نظرم کنار یکدیگر زیبا بودید.)) ((من هم همینطور فکر میکردم.)) (در هرحال، آن عکس روی میز است.)) و با ظرفها به آشپزخانه رفت. ((راستی یادت باشد از داروخانه چسب زخم بگیری؛ چندش است.))
نانویسنده عکس چوبی را برداشت. آمد که برود، چرخید خداحافظی کند، (م) مشغول شستن ظرفها بود. نیازی به وداع نبود، نانویسنده میدانست که باز یکدیگر را میبینند، زودتر از پلک بر هم زدن. اکنون مسیری برای طی کردن داشت، باید مانند یک دلقک در مسیر بازگشت معشوقه سابقش ساز میزد. جایی در رویاهایش (س) در حال برگشتن بود. (پایان)
سیدامیرعلی خطیبی
روزی در بهار که از 8 خرداد گذشته باشد.
