ویرگول
ورودثبت نام
S.amirali
S.amirali
S.amirali
S.amirali
خواندن ۵ دقیقه·۱۵ روز پیش

نانویسنده

نانویسنده

و دوست دیرین

و شریک پیشین

 

نانویسنده در روز تولد دوست دختر سابقش به خانه تنها دختری که می‌­شناخت و عاشقش نبود سر زد، یعنی بهترین دوستش.

برای گیج نشدن خواننده، دوست دختر سابق را (س) و دوست فعلی را که از قضا دختر است (م) خطاب می‌­کنم.

نانویسنده به محض ورود به روز تولد (س)، یعنی از ساعت 00:00 بامداد دچار حال و هوای مالیخولیایی عجیبی شد که هرسال، از وقتی عاشق شده بود، در آن روز به خصوص دچارش می­‌شد. شب را تا حدود 9 صبح بی‌­آنکه ثانیه­‌ای بخوابد از این پهلو به آن پهلو گذراند و افکار پریشانی که داشت را آن­قدر پر و بال داد که در جهان دیگر و زندگی دیگری، او و (س) صاحب یک دختر به نام هانا و پسری چند سال کوچک­تر به نام ماهان شده بودند. حدود 9 صبح از تخت برخاست، مثانه‌­اش را خالی کرد، باقی‌­مانده پنیر گچی را لای نون تافتون پیچید و خورده-نخورده، شلوار و پیراهنی به تن کرد و مسواک نزده راهی آفتاب تازه نفس شد.

نمی­‌دانست کجا برود و مثل تمام مواقع این چنینی، که زیاد هم پیش می­‌آمد، بی­‌هدف چرخید و چرخید تا ناخودآگاه سر از جایی آشنا دربیاورد. این دفعه مقصد آشنای او خانه و هم‌­زمان استودیوی (م) بود. (م) را از سال­‌ها قبل می­‌شناخت، از همان روزهایی که با (س) آشنا و عاشقش شده بود. (م) تنها دختری بود که با نانویسنده ارتباط داشت و از قضا بهترین دوستش بود. نانویسنده به قدری زنگ آیفون را زد و به در کوبید که (م) با موهای فرفری به هم ریخته و صورت پف کرده خواب آلود در را به رویش باز کرد. ((بوی گند می­‌دهی!)) اولین دیالوگی که (م) به نانویسنده گفت. ((حالم خوش نیست.)) و در جواب:((کِی خوش است؟))

نانویسنده و (م) به درجه‌­ای رسیده بودند که دیگر تعارفات معمول بین­‌شان جایی نداشت. فقط صداقت بود و صداقت. (م) کنار رفت تا نانویسنده وارد شود. ((چیزی خوردی؟)) ((اگر املت درست کنی رد نمی­‌کنم.)) ((چند تخم مرغ از یخچال بیاور و گوجه‌­ها را ریز ریز کن تا صورتم را بشویم.))

نانویسنده دستش را برید. کار کردن با چاقو در آشپزی هیچ­‌وقت از مهارت­‌های شاخص او نبود؛ بهتر است بگویم آشپزی در کل چیزی نبود که نانویسنده در آن تبحر داشته باشد ... بیشتر که فکر می‌­کنم، آیا او در هیچ مورد به خصوصی مهارت داشت؟!

حین صرف املت روی کاناپه­‌ای در گوشه استودیو، هنوز به لقمه سوم نرسیده، نانویسنده توضیح داد که دقیقا چه مرگش است. (م) دوست داشت هم­دردی خودش را ابراز کند اما املت داشت یخ می‌­کرد و او بسیار گرسنه بود؛ بنابراین مثل یک شنونده عالی، همانطور که همیشه بود، با متانت به صحبت­‌های دوست نزدیکش گوش می‌­داد. پس از پایان یافتن املت و البته صحبت­‌های نانویسنده، (م) فقط یک جواب داشت که البته بهترین جواب بود:((بگذار دو لیوان چای بریزم، حالت بهتر می‌­شود.)) و برخاست که حال دوستش را بهتر کند. نانویسنده از روی همان کاناپه سر کج کرد تا چای ریختن (م) را ببیند. برای یک لحظه به یاد سال­‌ها قبل افتاد، همان روزهایی که (س) را دیده بود و عاشقش شده بود. اگر در آن روزها عاشق (م) می­‌شد چه؟ (م) زیبا و باهوش بود و از راه­های غیرقابل تصوری خلاقیتش را بروز می‌­داد. نانویسنده هیچ­‌وقت از حرف زدن و وقت گذراندن با (م) خسته نمی‌­شد و دوست داشت همیشه در کنارش باشد. اگر با او وارد رابطه می­‌شد چه؟ شریک هم می­‌شدند؛ شریک یعنی چه؟ یعنی شراکت در غم و اندوه، شراکت در سستی و لغزش، شراکت در لحظاتی که از خودت بیزار باشی، شراکت در سکوت و شراکت در حاشیه باریک سایه کنج پیاده رو.

اگر با (م) طرح عاشقی به جای رفاقت می­‌ریختند حالا کجای این نقشه بودند؟ مگر اینطور نیست که عاشقی بالاترین حد رفاقت می­‌شود؟ آیا بعد از گذر این­‌همه سال هنوز در کنار هم می‌­بودند؟ هنوز عاشق و شیدا؟ یا او هم مثل (س) می‌­رفت؟ نانویسنده لریزد. طاقت از دست دادن (م) را نداشت، آن هم پس از رفتن (س). احساس کرد باید تمام بخت و اقبالی که ممکن بود با (م) داشته باشد را جایی در عمق وجودش دفن کند مبادا روزی بهترین دوستش را از دست بدهد. هرچند همان دوستی، مثل بسیاری از دوستی‌­های دیگر، مگر ممکن نبود تمام شود؟ قطعا ممکن بود. سردرد این افکار اوقات نانویسنده را زهر کرد.

(م) با چای رسید. حین داغ داغ سرکشیدن آن، نگاه­‌های زیر زیری به او انداخت. دختری زیبا بود؛ آن­قدر زیبا که بتوان به راحتی عاشقش شد. البته که با (س) فرق داشت، اما (س) هم بسیار زیبا بود. (س) اگر بهار بود (م) پائیز می­‌شد. در تقویم عشق مرگ درختان به اندازه زنده شدن­شان زیبا است.

(م) بی­‌دلیل پرسید:((امروز به شهر برمی­‌گردد؟)) شاید هم بی‌­دلیل نبود. ((همیشه تولدهایش به شهر برمی­‌گردد.)) ((همان پاتوق همیشگی؟)) ((کافه پارک؟ بله.)) به ساعت دیواری نگاه کرد. ((پس احتمالا به زودی برسد.)) ((می­‌خواهی مثل یک دلقک بروم سر راهی که رد می‌­شود، با گریه ساز بزنم؟)) ((تو نواختن بلد نیستی.)) ((بلد نیستم.)) ((دلقک هم نیستی.)) ((کاش بودم.))

بلند شد تا ظروف کثیف را جمع کند. ((یادت است آن سال از شما دوتا یک عکس یادگاری گرفتم؟)) ((تو عکاس نیستی.)) ((یادت است؟)) ((کدام سال؟)) ((همان سال.)) ((یادم است. چطور؟)) ((چند وقت پیش دادم روی چوب چاپش کنند.)) ((چرا؟)) ((نمی­دانم ... به نظرم کنار یکدیگر زیبا بودید.)) ((من هم همینطور فکر می­‌کردم.)) (در هرحال، آن عکس روی میز است.)) و با ظرف­‌ها به آشپزخانه رفت. ((راستی یادت باشد از داروخانه چسب زخم بگیری؛ چندش است.))

نانویسنده عکس چوبی را برداشت. آمد که برود، چرخید خداحافظی کند، (م) مشغول شستن ظرف­‌ها بود. نیازی به وداع نبود، نانویسنده می‌­دانست که باز یکدیگر را می­‌بینند، زودتر از پلک بر هم زدن. اکنون مسیری برای طی کردن داشت، باید مانند یک دلقک در مسیر بازگشت معشوقه سابقش ساز می‌­زد. جایی در رویاهایش (س) در حال برگشتن بود. (پایان)

 

سیدامیرعلی خطیبی

روزی در بهار که از 8 خرداد گذشته باشد.

داستانکداستانداستان ایرانیادبیات داستانی
۰
۰
S.amirali
S.amirali
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید