ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

انگاه که یادت بودم

نبودم، روزای خوبی رو نگذروندم

اتفاقات خوبی نیوفتاد.

و خب، دیگه دست و دلم به نوشتن نبود.

توی نوشته های اولم، راجب دیدار با عمه ام نوشتم، اون روزا، خیلی بوی مرگ میداد.

دیدار سختی بود وقتی میدونستی، کسی که همیشه میشناختیش، درگیر بیماری ای شده که دیگه درمانی نداره. مخصوصا برای منی ک چند ساله عزیزی رو با همین بیماری از دست دادم و هنوز سوگ وارش هستم.

جدای از تمام اتفاقاتی ک افتاد، چند روز پیش خاله ام اینجا بود. من که تازه داشتم اوج میگرفتم، با اومدنشون، کلا درس خوندن از سرم پرید و به حضورشون عادت کردم. روزای آخر فهمیدم شوهر یکی از خاله های دیگه‌ام سرطان گرفت، جواب شده و فرداش ی عمل سنگین داره. همون روز فهمیدم برای عمه ام دیگه زمان مشخص کردن. و خب خبر این دو اتفاق همزمان برام سنگین بود.

خالم رفت و روز عمل شوهر اون‌یکی خالم بود که همه نگرانش بودن. من فکر کردم دیگه کارش تمومه، جوری که از شرایط خانواده میشنیدم، گفتم ی سفر به شهرمون افتاده پا مون

جالبه، منتظر بودم سالگردش بشه، و اون روز رو کامل در حزن بگذرونم، اون روز، باهاش خلوط کنم، براش بنویسم و غمگین باشم، اما اون چند روز انقدر درگیر اون عمل کذایی و نگرانی خانواده بودم، که اصلا نشد، اصلا وقت نکردم به این فکر کنم ک کی سالگرد شد و گذشت.

و خب، واقعا شوکه شدم. از اینکه دوریم، از اینکه نمیتونم برم شهرمون، از این‌که‌ چطور باید یک سال درس بخونم و از اینکه همینطور که تو نوشته هام در پست های اولم، نوشتم، از نظر روحی، دیگه طاقت دیدن ی مرگ رو ندارم.

و خب، احساس میکنم، بعد از اون، بهانه ای پیدا میکنم ک دیگه لبخند نزنم، دیگه اخلاق نداشته باشم و دیگه به هیچ آدمی، روی خوش نشون ندم.

اما خب، ی تصمیم جدید گرفتم. میخوام دیگه الکی به هیچ کس لبخند نزنم. چند روزی میشه که به این نتیجه رسیدم.

اون روز میخواستم برم باشگاه(راستی تو این هفته ها دوباره باشگاه رفتن و شروع کرد) و احساس کردم حالم خوش نیست، وقت نکردم مدیتیشن عمیقی انجام بدم و خب، هر کاری کردم، بتونم برق توی چشم هام و پدید کنم، از نگاه کردن به گل ها گرفته تا قدم زدن توی خیابون، فایده ای نداشت.

و خب، با خودم گفتم اصلا سعی نکن حال خودت و به زور خوب کنی و رفتم اونجا و جدی هم بودم، اما ی لحظه هایی بود که احساس میکردم برق چشمانم رو، وقتی داشتم با هم باشگاهی هام روبه رو میشدم.

روزای سختی رو میگذرونم. این، یه بخش کوچکی از روایتی بود که اتفاق افتاد.

درس خوندنی که انقدر براش زحمت کشیدم تا نهادینه بشه، رها شده، شرایط خانواده، سخته و من، دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره.

همیشه از نوشتن لذت میبردم، تو هر شرایطی

ولی خب

این روزا، هیچ توانی برای نوشتن نبود

شاید، دوباره شروع کردم و نوشتم

و خب، اوضاع اینجوری نمیمونه. درس میخونم، مطمعنم که دوباره به زندگی برمی‌گردم

این بار میخوام خطاب به خودم بگم، باید خودم رو بغل کنم. سخته، سعیم و میکنم

دوست دارم اتفاقاتی که افتاد رو به مرور توی پست های بعدی بگم، شاید، شاید این کار و انجام دادم

این روزا هر چی بیشتر تلاش می‌کنم اروم باشم، نمیشه، تنها نتیجه تلاشام اینه که با کسی حرف نزنم و بقیه رو ناراحت نکنم و ازشون بیشتر ناراحت نشم، اما از درون اروم نمیگیرم. دلتنگ بی قرارم و تنها کاری که میتونم انجام بدم، درس خوندنه، که اونم انجام نمیدم و خیلی سخته عادت کردن بهش.

به خودم گفتم، و خب، انجامش هم دادم.

پس مثل همیشه مینویسم:

خودت رو بغل کن.

19:47' >>1405/4/15

کنکوردلنوشتهتنهاییسکوت
۰
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید