نه روز از آغاز یک روند تغییراتی در زندگی حرفه ایم میگذره. دیشب تا صبح داشتم مینوشتم. چی مینوشتم؟ دیالوگ! مینوشتم و خروجیش و میخوندم. فضا سازی و شخصیت پردازی.
چیزی که تصور میکنم اینه، روح من تشنه دیدار با باقی سایه هاشه، سایه هایی که کمتر میتونن در روزمرگی خودشون رو نشون بدن و در عالم رویا، این سایه ها رو شخصیت پردازی میکنه، سایه ها هم رو میبینن، با هم، هم قدم میشن، و در زندگی جاری میشن و شاید این علت تشنگی بی حد و حصر من برای نوشتنه. حس زیستن در تجربه های ناکرده.
اما درباره امروز، صبح هشدار گذاشتم خوابیدم. ۹ بیدار شدم. دوش گرفتم، سشوار کشیدم، اوتو زدم، کمی آرایش کردم و اهنگ هام و پلی کردم، خوندم و قدم زدم. دوستایی که در پست های قبل راجب ماجراهامون نوشتم، امروز خونمون دعوت بودن. یکیشون قبول کرده بود یکی گفت نمیام. لحظه آخری دوباره زنگ زدم (به درخواست مامان) جواب نداد دیدم بی پاسخ موندم پیام دادم، گفتم دلم نمیاد دوباره بهش نگم برای ناهار امروز دعوته فلانی و اگه خواستی تو هم بیا و از این جور حرفا. و در کمال ناباوری چند دقیقه بعد بهم زنگ زد و گفت میاد .
و خلاصه اولش خجالت میکشیدن انگار اما کم کم دوباره در فضامون حاله ای از صمیمیت شکل گرفت، شبیه دو سال پیس شایدم کمی بیشتر. دوستم سرش و گذاشت روی شونم(یاد ایام مدرسه که بغل دستی بودیم و چقدر بچها راجب این حرکت حرف و حدیث در آورده بودن و توهم زده بودن، بعدا فهمیدم😂) موهاش و ناز میکردم و دوست داشتم این حال بینمون جاری باشه، آرامش و حزن، رفاقت و دیدار. امان از محدودیت، امان از نوجوانی و امان از خیلی چیزها. این دوستم شرایط خاصی داره از نظر خانوادگی، خاص تر از محدودیت، بودن و نداشتن یک خانواده گرم. عجیبه نه؟
شرایطش پیش نیومد براش بگم چقدر زخم خوردم و تنها راه درمانشون، پذیرش واقعیه، یعنی قبلا یه چیزایی گفتم بهش، نصفه نیمه و دست و پا شکسته، هر وقت که اون فضای ناب گفت و گو بینمون پیش میاد، یه چیزی یهو فاز رو تغییر میده و دوباره نقاب و دوباره حرف های سطحی و دوباره منه قوی هایی که بوی ترس و شکنندگی میدهند، البته اینم بگم که من در این دوره از زندگی واقعیم کلا زیاد از داشته ها یا نداشتم های خودم صحبت نمیکنم،دوست دارم باور ها و عقایدم راجب سبک زندگی رو توی رفتار و هاله شخصیتم نشون بدم. دوست ندارم فخر فروشی بشه، دوست ندارم حسرت ریزی بشه . چطور بگم، دوست دارم در همون لحظه رغم بزنم بودنم رو .
اگه بخوام خاطره ای تعریف کنم که بدرد کسی بخوره، دوست دارم وقتی بگم که برای خودم بار عاطفی نداشته باشه و شک نکنم با نقاب منه با تجربه، زخم های خودم و تسکین میدم.
آخرین بار، خونه همین دوستم (که شرایط خاصی داره) بودم و خاطرات بیمارستانیشون و تعریف میکردن. از دندون درد اون یکی دوستمون تا سرماخوردگی خواهر صاحب خونه(دوست شماره یک) و اقوام وکیفیت درمان . من هم از عمل آپاندیسم گفتم، دیگه تعریف کردن لحظه های تب و درد ، به اندازه دوران مدرسه ، سخت وعجیب به نظر نمیومد برام. اون لحظاتی که تا ۱۱ صبح منتظر اومدن دکتر بودیم، پیرزنایی که انواع و اقسام عمل ها رو انجام داده بودن و خاطراتشون و تعریف میکردن و گاه دل آدم و از آمپول بی حسی و درد و سوزن خالی میکردن( هنوزم از سوزن میترسم از بچگی تا حالا) و خلاصه اصلا احساس بدی نداشتم. فکر نمیکردم دارم از یه چیزی حرف میزنم که چهره من و ضعیف میکنه، اما تو مدرسه، هیچ وقت جرات تعریف کردنش رو نداشتم .
تا اینجا کلماتی بود که دیشب نوشتم راجب همون روز. اما امشب شب دهمه و میخوام پست رو منتشر کنم .درباره تجربه بیمارستان یه پست دیگه نوشتم دیشب که منتشر نکردم هنوز منتشر نکردم.
دیشب خیلی سرد بود، خیلی سرد. اما با تمام اینا، دکور جدید اتاقم که بدست مامان تغییر کرده بود خیلی دلنشین شده بود. دوباره چراغ های زرد چشمک زن اتاقم و روشن کردم. پنجره باز و خودم و خودم و این زندگی.
خیلی سعی کردم برای چند دقیقه خودم و بغل کنم، احساسم رو و آنچه بی قرارم میکنه. کمی نوشتم و در نهایت فکر کنم خوب بود چون صبح خوبی رو شروع کردم.
این جور بنویسم : دیشب خوابیدم، امروز پا شدم. دیشب شب سختی بود، اما امروز جبرانش کردم. زندگی همینه،
هیچ وقت ثابت نمیمونه، و تنها چیزی که در این اقیانوس همیشه مواج مثل قبل پابرجاست، تغییر و حرکته.
مراقب خودت باش، مراقب زندگیت باش
و مثل همیشه:
خودت و بغل کن

۲۳:۲۲>> ۱۴۰۵/۳/۱۲