ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۵ دقیقه·۱۵ روز پیش

رفاقت شادی و غم،، هشتم مطالعه

روز هشتم جوری گذشت که دلم نمیخواد اصلا راجبش بنویسم. توی دومین پست قبل، راجب اتفاقات صبح تا ظهر صحبت کردم. بعدش رفتم سراغ Alو یک سری سوال جامعه شناسی پرسیدم ازش.. بیشتر روز رو آهنگ گوش کردم، درس هم نخوندم. علتش؟ کم خوابی، خستگی این چند روز و البته حس منفی قبل خواب دیشبم

روز یه فرصت کوتاه پیش اومد تا با خواهرم حرف بزنم، یعنی گفت بیا حرف درسی بزنیم، منم از فرصت استفاده کردم و چیزی که خیلی وقت بود توی سرم می‌چرخید و بهش گفتم: وقتی میخواستم بیام ریاضی بخاطر خلاقیت و پول و جایگاه اجتماعی بود.(بر خلاف خیلیا که سر همین موضوع میرن تجربی، من حس میکردم ریاضی باکلاس تره و خودم و روی سکوهای کارآفرینی و مدیریت و شهرت میدیدم، هنوزم ذوق میکنم از ژست مدیریتی البته،) اما در زمانایی که خیلی حالم خوب بود و اعتماد به نفس داشتم هم احساس میکردم بعد این انتخاب تغییر کردم. دلم میخواست همون ادم قبلی بودم که تجربی رو میخواست (در حالی که هنوزم کسی میپرسه رشتت چیه با فخر جوابش و میدم، ریاضی! ولی تجربی لامصب یه حس عطش و تشنگی ای داره که میکشه ادم و توی یه پست دیگه راجب بوی بیمارستان صحبت کردم، ریاضی بابت مزایای هویت اجتماعی و مدیریت و جذابیتش میخوام ولی تجربی رو فقط و فقط برای دلم اومدم. بعد سه سال دوری نتونستم، باید تجربه اش کنم ببینم واقعا چیزیه که میخوام یا نه) و اتفاقا گفت آره حرفات شبیه من بود. می‌خواستم بهش بگم الان تو این شرایط وقت شک کردن نیست، برو درست و بخون تویی که دانشگاه رفتی، و دیدی فضا رو و تصمیم گرفتی دوباره بخونی، اینجوری ول نکن لحظه آخری تو فشار و اضطراب دقیقه ۹۰.

شب خواهرم داشت از نگرانی های کنکوری میگفت. رفتم کنارش تا حرفاش و بشنوم، شروع کرد برنامه ریزی کردن و اینا، کمی اروم تر شد، منم یه سوال زیست راجب اسمز پرسیدم. و خلاصه اومدم دیدم مامانم اتاقم و حسابی تمیز کرده.

خیلی خیلی شرمنده شدم. ذوق کردم که یکی حواسش بهم هست اما با خودم فکر میکنم تا کی خودم و بزنم به بی عاری و بگم برام مهم نیست که اتاق شلخته است؟ خودمم باورم شده اما راستش واقعا نادیده اش میگیرم که اعصابم و خورد نکنه، شاید بهتر باشه کمی این روال و تغییر بدم. یعنی یکی دو روزی هست فکر میکنم که شاید بد نباشه این تغییر، ولی کی میتونه این احساس سرشار از حس خوب داشتن حامی و کمی خجالت همراهش و توصیف کنه؟

در واقع فردا دوستم میاد خونه و برای همین مامانی کمکم کرد. تنهایی خیلی سخت میشد و هیچ وقت به این تمیزی و ظرافت در نمیومد.

جارو دست مامان بود من عکس و شکار کردم
جارو دست مامان بود من عکس و شکار کردم

و خب بعدش هم که روی تخت دراز کشیده بودم تا استراحت کنم، یه جور پادکست دکلمه طور بود داشتم گوش میکردم، به اسم یک لیوان چای(خسروشکیبایی) و اشک می‌ریختم. بعد از اینکه کمی حس سنگین امروز از روی دوشم سبک تر شد، اومدم تو ویرگول که بعدش آهنگ رو پلی کنم و برم سراغ پارت دوم گریه، از امروز بنویسم، اهنگ گوش کنم و اشک .اما خداروشکر بین دو تا پارت، صورتم و پاک کردم، گوشی رو برداشتم و خواستم بنویسم که مامان اومد. مامان اومد و این گلدون و هم آورد. چه حس خوبی، پاپیونش، خودش، دست مادرانه ای که آوردش..

عشق به روایت تصویر
عشق به روایت تصویر

و اینجوری شد که الان تونستم دوباره تایپ کنم و حس خوبش ، کنار حس عجیبی که امروز داشتم نشست، شاید سوال بشه که مگه میشه ادم هم دمغ باشه هم حس خوب و خوشحالی رو تجربه کنه؟ بله میشه اگه آگاهی رو در سطح دیگری تجربه کنی، احساساتت رو،درونت رو مشاهده کنی و به پذیرش برسی( ادعایی ندارم البته اول راهم هنوز در مسیر خودشناسی) نشستن تا کنار هم چای بنوشند، نگاهشان کنم، نگاهم کنند و برایشان دست تکان دهم.

امروز اصلا درس نخوندم. بعد از یک هفته، یک روز که اصلا درس نخوندم، حس شکست زیادی به همراه آورد و کمی زمان نیاز دارن، (احساساتم رو میگم دیگه) باید باهم وقت بگذرونیم، بودن هم رو مقدس بشمریم( هر چی باشه چون زنده و پرهیجان هستم از درس نخوندم کلافه شدم,اینکه دیشب راجب رشتم یه لحظه فکر کردم، نکنه اشتباه کرده باشم... و این احساسات یعنی من در حال زندگی کردنم)

و خلاصههه یه جای دنج، من و اهنگ و کمی سر درد.

یه روز سخت و یه موزیک اروم (گلای باغچه از ماکان بند) و یه حس لایت.

احساس زندگی، جریان انرژی درون رگ هام و حس تنفس. امروز گذشت و چقدر خوبه با خودم خلوت کردم و درک میکنم که همه چی جدید و سخته( تغییر و میگم، البته هیجانش هم بالاست)

و چقدر خوبه که خودم و درک میکنم، چقدر خوبه که خودم و بغل میکنم و چه آغوش گرمی . چه آرامشی، هوای کولر روی صورتمه، و نور ملایم پنجره به در تابیده.

یعنی دراز کشیدم روی تخت، سایه درخت روبه روی خونمون که با وزش باد حرکت میکنه، نور ماشینا که از تو کوچه رد میشن و سه تا بالشت روی هم و گردنی که کمی خم شده، گوشی رو کنار گذاشتم و هوای خنک، نور پنجره، و صدای آهنگ بعدی که پلی شد(ایران من از شجریان) توی گوشمه. دستام روی پتو مسافرتینارنجی زردیه که انداختم و صدای نفس هام، جریان تنفسم رو با تمام وجود زندگی میکنم

وجدانا انقدر هم تاریک نیست، ولی فک کنم حس و حالش رو از حالت انعکاس نور میرسونه
وجدانا انقدر هم تاریک نیست، ولی فک کنم حس و حالش رو از حالت انعکاس نور میرسونه

اینکه انقدر راحت از اشک و بغض میگم، برای غم و اندوه نیست، برای پذیرشه. وقتی از گریه کردن حرف میزنم، اون اشک برای من مقدسه، اون بغض ارزشمنده و کمتر از خنده و شادی نمیبینمش اگه بیشتر نبینم(چون اشک های من نشانه ای از گذروندن بار سنگین روزگاره و اینکه من اون شرایط سخت رو مدیریت کردم، اعتماد به نفسم و زیاد میکنه و احساس قدرت میکنم، چیزی نیست که یه شبه بهش رسیده باشم، ولی تمرین میکنم هر روز پر رنگ تر بشه)

من اصلا ادم انگیزشی زرد مثبت گرای همه چی عالیه و همیشه باید بخندیم نیستم. اعتقاد دارم آرامش چیزیه که با تمرین، میتونه در سخت ترین لحظات هم همراهت باشه و احساس رضایت درونی هیج منافاتی با غم نداره.

من میتونم هم زمان شاد ترین و غمگین ترین آدم این کره خاکی باشم. من این رفاقت(رفاقت حس های متناقض) رو با افتخار میپرستم. اصلا اگه نباشه پس رشد و خودشناسی چی میشه؟ (البته قطعا ممکنه لحظاتی باشه که آدم اینا رو نبینه، اما عادت روال زندگی بشه خوبه و خیلی تو کیفیت زیست تاثیر میزاره)

امروز خوب بود؟ صورتت و بیشتر تو اینه نگاه کردی؟ خوشحالی؟ غمگینی؟ اگه کسی نمیپرسه، خودت بپرس و مثل همیشه:

خودت و بغل کن 🫂

۲۳:۴۸>> ۱۴۰۵/۳/۱۰

کنکورپزشکیخودشناسیمدیتیشنپذیرش
۰
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید