ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۳ دقیقه·۱ ساعت پیش

روز خاکسپاری

دیشب وقتی رسیدیدم خونه خاله‌ام، خالم و دیدم که خیلی خسته بود اما نمیخوابید.

شوهرش برادر مرحوم بود و خاله مدام ذکر میگفت، گفتم بیا کنارم دراز بکش، قبول کرد. نمیخوابید. و بعد از تلاش های من بالاخره موفق شدم و مجبور شد بپذیره.

اما چه خوابیدنی؟ مدام بیدار میشد و زیر لب ذکر میگفت، من احساس مسعولیت میکردم، برای همین منم بیدار میشدم و در تلاش بودم با ارامشم، همراهش کنم و او هم استراحت کنه.

صبح شد، از جا بلند شدم، کم کم حاضر شدم.

دیدم شوهر خالم به سمت دیوار نشسته و صبحانه میخوره(بخاطر راحتی خانوم های توی خونه که خواب بودن)، رفتم تا همراهی کنم، اما خب زود پاشد و رفت برای کارهای تدفین

بعدش هم بابا بیدار شد، سفره صبحونه پهن بود رفتم کنارش نشستم و با هم صبحونه خوردیم. چای رو من دم کرده بودم و حالا به سفارش بابا خوردم

و خب بعدش هم که مامانم رفت انطرف، اسنپ گرفتن، منم با خالم، رفتیم حسینیه

و توی راه همه چیز خیلی عجیب بود، اولین باری بود که توی این مراسم شرکت میکردم

در راه حسینیه
در راه حسینیه

رسیدیم اونجا، جسد رو اوردن، توی ماشین بود، رفتیم سمت ماشین، همسرش رفت توی ماشین(شبیه این سریالا بود) و منم ایستادم کنارشون.

وقتی خلوط شد، رفتم جلو، دستم رو گذاشتم روی پتو، و خب جس عجیبی داشت، تا مدتی، اثرش رو روی دستم حس میکردم.

هر جوری بود رسیدیم اونجا و خب مراسم شروع شد.

اوردنش، مثل این سریالا، لا اله الا الله هم میگفتن، میزاشتن روی زمین و دوباره بلندش میکردن.

همه جمع شدن اونجا، یه چیزایی میگفتن توی قبر و خب زاویه دیدم جوری نبود که جزییاتش رو بیینم.

و همسرش چقدر صبور بود.

اما خب پای اون مرد رو از بیرون دیدم، تنها چیزی بود که دیدم، و این اولین تجربه من بود. تصور اینکه این، پای همون ادمیه که من پارسال دیدم و مهربونیش، توجهم رو جلب کرده بود، حالا اينجا و اینجوری، چه دیدار عجیبی‌.

و خب، بعدش هم که کارا رو انجام میدادن، خاک و ریختن و من برای لحظه ای سکانسی از فضای رمانی که قبلا میخواستم بنویسمش، اومد توی ذهنم.

پسر وسطی مرحوم، اروم گریه میکرد. میلرزید و گریه میکرد.تمام مدت، روی دو پا(کفتری) نشسته بود روی زمین و گریه میکرد.

میخواست خاک بریزه که ی نفر گفت نه، و جلوش رو گرفت. چند نفر از اعضای فامیل، از داییم و پسر داییم و پسر خاله‌م و پسر برادر و برادر مرحوم و عده ای ک من نمیشماختم، اومدن، بعد گفتن پسره بره بیل رو بگیره، گفتن بزنش زمین، گفت بلدم،

حسش و اون لحظه با تمام وجودم حس میکردم. جال کسی ک اونجا ایستاده چطور میتونه باشه، با دستای خودت خاک بریزی روی پدرت؟ چند تا بیل زد، بیل ها رو میخواست بریزه اما شبیه کسی که نمیخواد اینکار و انجام بده، اخرش بود که بیل رو همونجور کمی بالابرد و خاک لغزید کنار بیل گوشه سمت چپ قبر

و بعدش نشست، یه ستون نازک بود، من پشت ستون ایستاده بودم سمت چپ، او جلوی ستون نشسته بود سمت چپ. فاصله کمی داشتیم، و باز هم لرزش و گریه ی کم صدا

دو تا پسر دیگش هم بودن، اما شیوه بروزشون فرق داشت. خیلی ساکت بودن، کوچیکه همونجا سر پا اگر اشک ریخت و بزرگه رو هم ندیدم زیاد.

توی اون لحظات به این فکر میکردم، اگه این پسر توی موقعیت گریه اوری بود، اولین کسی که میومد کنارش، اونجا میشست و دستش و روی شونش میذاشت، پدرش بود. حالا داشتن همین پدر و توی خاک میذاشتن و خب این خیلی دردناکه

مدت هاست درگیر این فکرم، من نمیتونم با مرگ عزیزان کنار بیام، واقعا سخته، واقعا سخت

و خب بعد هم رفتیم حسینیه

چقدر صاحب عزا صبور بود و من هیچ وقت چنین فکری نمیکردم

الان حرف دیگری ندارم نوشتم تا ثبت بشه و یادم بمونه، این روز، چه احساسي داشتم

دوست دارم بدونم از کجا، به کجا میرسم و خب

مثل همیشه ازت میخوام با خودت مهربان باشی و :

خودت رو بغل کن

۱۹:۳۶<< ۱۴۰۵/۴/۱۹ سومین جمعه آذر ۱۴۰۵

خاکسپاریدلنوشتهمرگخودشناسی
۱
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید