مردم کمکم از آنجا رفتند، ولی دکتر همچنان با تمام هیجانی که داشت نگاهش میکرد و منتظر کوچکترین حرکت پسر بود تا سرِ صحبت با او را باز کند و بگوید چقدر خوب است که حالا میداند آن دکتر کیست؛ و این نوید را بدهد که قصد دارد همین امروز این خبر را به شهر برساند، حتی اگر پسر با این کار مخالف باشد.
جوان اما همچنان همانجا روی زمین نشسته بود. چه باری سنگینتر از لحظهای که مردم نگاهت میکنند و راجع به اعتیادی نظر میدهند که هرگز وجود نداشته، و چه سختتر از اینکه خودت آن دروغ را گفته باشی! همچنان که از این اتفاق رنجیده بود، گویی اصلاً در آن فضا نبود و دکتر را نمیدید.
صدای سروصدای عجیبی در گوشش میچرخید. داشت عکس خودش را در شیشهی ماشینهای پارک شده در خیابان شهر تماشا میکرد، اما اینبار سایهای در کنارش نبود. پسرِ ۷ سالهای که حالا دیگر تصویر پدرش را نمیدید. چه غریبانه است حال بچهای که تمام داراییاش را از دست میدهد؛ آن دارایی، مردی بود قدبلند و عصبی با صورتی لاغر و چشمانی گودافتاده، که با وجود وجههی اجتماعی پایین و شغلهای خلاف، پسری داشت شیفتهی نگاهش؛ نگاهی که فرزندش بیقید و شرط دوستدارش بود و عشقش به او را میپرستید.
پسرِ تنها و یتیم حالا چه باید میکرد در این دنیایی که نمیشناخت؟
جوان در همین افکار بود که دستان لرزانش از روی زانو افتاد. کف دستها روی زمین، کمرش خمیده و بر خاک افتاده بود.
مرد جوان خود را در بیمارستان میدید. آن روزهایی که هفت ساله بود، صدایی نمیشنید. چیزی نمیشنید، اما چرا؟ دنیای بیرحمی که با خوابرفتنِ رانندهی اتوبوس، تمام جهانش را مچاله کرده بود و حالا خودش بود و خودش؛ و پدری که از او گرفته بودند. گویی گوشها هم رویشان را از این زمینِ خاکی برگردانده و صدای جهان را به تاریکی کشانده بودند.
در همین افکار بود که قطرهی بارانی روی خاک افتاد. به خودش آمد و از جایش بلند شد. چند قدمی جلو رفت که دکتر آن لحظه را غنیمت شمرد؛ میخواست به سمتش بدود، میخواست فریاد بزند که «دکتر! من میشناسمت!» اما...
| پایان پارت ۳
[ پارت۲ : https://vrgl.ir/m7lxv ]
[پارت۱ : https://vrgl.ir/SHQnp ]
_سادا
«خویشتن را در سقوط تمنا کن»