ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

هست و نیست🪷دلنوشته‌سوم

دیروز روز عجیبی بود.

دیروز روزی پر از خنده و بغض بود.

دیروز هم مثل همیشه فهمیدم که حقیقت دارد خنده و گریه می‌توانند کنار هم باشند. دیروز دوباره فهمیدم می‌توان در اوج خوشحالی، غم را تجربه کرد.

غم چیزی جدای از شادی نیست.

زندگی روایتی است از تمام آنچه تجربه میکنیم.

پر است از لحظاتی که دیگر نمی توان به عقب برگرداند.

دیروز خنده از ته دل و با تمام وجود بغض کردن را تجربه کرده ام

من آدم خوش بختی هستم زیرا دیروز را زندگی کردم.

آنجور که باید، زندگی کردم.

امروز را زندگی میکنم و فردا را خرسند از تجربه ی زیستن ، جشن میگیرم

فردا بزرگتر خواهم شد. آگاه تر و با تجربه تر.

زندگی خواهم کرد. زندگی را دوست دارم همانگونه که هست،با رنگ خاکستری.

آری... زندگی خاکستری است. هیچ گاه نمی‌تواند سیاه و سفید باشد .

این زندگانی من است و عاشقانه تنفسش میکنم

گاه میترسم از تمام شدنش. از نبودن ادم هایی که زندگی ام را زیبا تر می‌کنند اما

اما من این ترس را نیز زندگی میکنم .

خودم را آرام نموده و دل به جاده می‌سپارم.

دل به سفر سپرده و از این ماجراجویی پر رمز و راز، خاطره میسازم .

آری این زندگانی من است. برای من است

پس :

زندگی را هر لحظه زندگی میکنم .

خودشناسیدلنوشتهخودمراقبتی
۴
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید