ویرگول
ورودثبت نام
Samaeism
Samaeismیک روزمره نویس تلگرامی که برای بقای نوشته‌هاش و نجاتشون از دیلیت اکانت احتمالی بعد از مدت‌های مدید بی‌نتی، پناه اورده به اینجا :)
Samaeism
Samaeism
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

نیمه وجود

تلاش برای پای‌بند بودن به مدل نوشتن ادبی یا تبدیل کردن اون به یه وظیفه روزانه و شغل، کاری نیست که از دست من بربیاد.

برای نوشتن باید حس کنی که باید بنویسی.باید حس کنی که دوست داری بعضی حرفات شنیده بشه و به اشتراک بذاری.دوست داری مخاطب داشته باشی.

حرف از مخاطب شد...

بعضی وقتا حس میکنم اگه کسی که عاشق منه از مزخرفاتی که بهم بلغور میکنم و اسمش رو نوشته می‌ذارم خوشش نیاد، چطور میتونم از ته قلبم احساس کنم بخشی از شخصیت منو پذیرفته؟

یا اینکه اشتیاقی به دیدن نقاشی‌هام نداشته باشه و هیچ‌وقت ازم نپرسه این نقاشیت درباره چیه و چی باعث شد اونو بکشی؟یا هیچ وقت سعی نکنه جزئی‌ترین عناصر نقاشیم رو ببینه؟

چی میشه اگه از آهنگ‌هایی که میفرستم سریع رد شه؟آهنگ‌ها با من حرف می‌زنن.خیلی...

و یکی از ابراز علاقه‌های من به دوستان و نزدیکانم همیشه فرستادن اهنگ‌هاییه که خودم باهاشون احساس قرابت می‌کنم.

بعضی آهنگ‌ها به قدری با من حرف می‌زنن که حس می‌کنم اگه احساسی که با اون آهنگ بهم دست میده رو روی کاغذ با نقاشی کردن پیاده نکنم در حق اون آهنگ کوتاهی کردم.

چی میشه اگه آهنگی که هنگام گوش دادن بهش رقصیدن با معشوقم توی یکی از کافه‌های عاشقانه پاریس، وقتی سرم رو روی شونش گذاشتم و بارونی که به شیشه‌ها خورده تماشا میکنم، بوی قهوه رو استشمام میکنم و نور زرد فضای رقص دونفرمون رو گرم‌تر و بامحبت‌تر کرده، براش بفرستم و اون بدون واکنش خاصی ادامه‌ی حرفاش رو بزنه؟

چی میشه‌ اگه بهش بگم عاشق تئاتر رفتنم، ازم نپرسه کدوم تئاتر؟

و هیچ‌وقت نتونم براش تئاتری رو تعریف کنم که اونقدر تونستم با بازی بازیگران ارتباط برقرار کنم که نتونستم بعدش دربرابر میلم به خوندن بیشتر کافکا و صادق هدایت مقاومت نشون بدم.

چی میشه اگه بارون بیاد و اون از خیس شدن بدش بیاد و هیچ وقت وقتی از شدت بارون همه زیر چترها پناه بردن ما دو تا دیوانه وار زیر بارون نرقصیم و ندویم و آب بارون روی زمین به لباسامون نپاشه؟

چی میشه اگه براش فرضیه‌های مسخره‌ی من درآوردی در مقابل نظریه‌های روان‌شناسی ارائه بدم و اون هیچ وقت نفهمه درباره چی حرف میزنم یا راجع‌ به کاراکترهای خیالی توی ذهنم و داستان‌های فوق تخیلیم صحبت کنم و اون اشتیاقی نشون نده؟

چی میشه‌ اگه یه زمان‌هایی لباس‌های آن‌شرلی طورم رو بپوشم و با رفتن به طبیعت سعی کنم جاده‌ی رویاهای آنه رو تصویرسازی کنم ولی اون به پیرهن و دامنام بگه داهاتی و حوصله بیرون اومدن از خونه و طبیعت دیدن رو نداشته باشه؟

چی میشه اگه اون اپیزودهای دیالوگ باکس که حس زنده بودن کنار آدم‌ها بهم دست میده رو هنگام پیاده‌روی پخش کنم تا دوتامون باهم لذت ببریم ولی اون بعد از ده دقیقه خسته بشه و نفهمه چی این پادکست دقیقا جذابیت داره؟

چی میشه اگه وقتی با تمام وجودم سعی می‌کنم به موانع توی ذهنم غلبه کنم و کارهایی رو امتحان کنم که دخترا کم سمتش میرن یا بهش اعتقاد ندارن، اون آزادی که در مسیرش دارم تلاش می‌کنم رو درک نکنه و فقط سعی کنه من رو در چارچوب‌های پذیرفته شده جامعه محدود کنه؟

چی میشه اگه تلاشم برای سالم زندگی کردن و سالم بودن رو مثبت بودن بیش از حد بودن بدونه و به جای اینکه حس کنم اونم درکم میکنه مسخرم کنه که دنیا دوروزه چرا انقدر سخت میگیری؟

چی میشه اگه تو کوه دلم بخواد یکم مدیتیشن کنم و سعی کنم به شکوه جزئیاتی که سهراب سپهری توی شعراش طبیعت رو توصیف میکنه به هر ذره توجه کنم ولی اون این مدل کارا رو فضایی بدونه؟

چی میشه اگه بیخیال رقص معمول و آدم‌وار بشم و بدون خجالت کشیدن از جمع، کل وجودم رو رها کنم تا حتی با مسخره‌ترین حرکات، شادی و زنده بودن رو به بدنم برگردونم این کار رو دور از شأن بدونه؟

چی میشه اگه آدم کتاب‌خونی نباشه و هیچ وقت نتونه نگاهام رو وقتی داره یه کتاب رو تعریف می‌کنه و نظر خودش رو دربارش میده درک کنه؟

خوندن دوباره تمام چی میشه‌هام بعضی وقتا بهم حس خودخواه بودن یا سخت‌گیر و ایده‌آل بودن بیش از حد میده. وقتی میدونم هیچ‌کس دقیقا تمام این مواردو نمی‌تونه باهم داشته باشه.

ولی حس میکنم هرکدوم ازینا بخشی از روحمه که میتونه جدا از دنیای فیزیکی اشتیاق منو به سمت یه نفر حفظ کنه. حس می‌کنم اون ادم مخاطب دنیای منه و وجودش رو برای من از بقیه متمایز میکنه. شاید یه بخشی از نیمه وجودم و شاید هم تمام نیمه وجودم...

#نوشته

عشق واقعیعشقرابطهدوست داشتنعاشقانه
۲۵
۶
Samaeism
Samaeism
یک روزمره نویس تلگرامی که برای بقای نوشته‌هاش و نجاتشون از دیلیت اکانت احتمالی بعد از مدت‌های مدید بی‌نتی، پناه اورده به اینجا :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید