ثانیهها را ارزان میفروشند
در دکان خواب
آنجا نرخها به ریال است
جایی که مردمان غمگین جنگزده این دیار میتوانند پولهایشان را خرج کنند و در نان شبشان نمانند
مغازههای زیادی این دور و بر وجود دارد
ناسلامتی در عصر مدرن زندگی میکنیم
معدن تنوعها...
اما موج جمعیت را تنها در چند دکان خاص میتوان یافت
در دکان آرزوها به تازگی بمب انداختهاند
بسیاری از آرزوها زیر خرمنها خاک دفن شدهاند
بعضیهایشان را هنوز پیدا نکردهاند
بعضی آرزوها هم فلج زده و فلک زده و بیخانمان
آن طرفتر دکان دیگری هست
اسمش را نمیتوانم بخوانم
برای رفتن به آنجا نیاز است تاکسی اجاره کنم
تاکسیها به دلارند و من بیپولتر از آنم که برای دکانی که اسمش را نمیدانم خودم را به این دام بیاندازم
بعضی مغازهها را از قبل میشناسم
در جوانی مشتری دائمشان بودم
از آن مغازهها که میروی پیش فروشنده و میگویی همان همیشگی و او منظورت را از همان همیشگی میفهمد
حس و حالی که در آن مغازهها داشتم را هم فراموش کردهام
نه آنکه یادم رفته باشد چه احساسی را در آنجا تجربه کردهام
نه...
اما نمیدانم آن احساس را کجا گم کردهام و چگونه میتوانم دوباره آنها را پیدا کنم
بدون آن حس غریب و گم شده رفتن به آن دکانها تنها یادآور بادبردههایم است
چند مغازه، آن طرفتر از دکان خواب هست
هنوز هم به ریال هستند
هنوز هم پرمشتری
نزدیک و در دسترس
اما گاها رفتن به آنها هم برایم سخت است
هرچه میگذرد بیرمقتر میشوم و پاهایم توانش را برای طی کردن مسافتی حتی به اندازه یک مغازه جلوتر از دست میدهند
رفتن، انگیزه میخواهد
انگیزه، شور و احساس میخواهد
شور و احساس، امید میخواهد
امید، دل خوش...
سرم را گرم میکنم با این خزعبلات
شاید زمان برای سپری شدن صف طولانی دکان حواب راحتتر طی شود
در این دکان همه سر در خیالات خود دارند
این از آن صفها نیست که در آن بتوانی دخترکی را ببینی که ثانیههای عمرش را با کتاب خواندن پر کند
یا کسی که به موسیقی فاخر اهمیتی دهد
یا جماعت پادکست گوش کن...
یا آدمهایی که به سرنوشتشان و چند سال آینده فکر کنند
اینجا آدمها یا در مغزشان زندگی میکنند یا در محتوای خرد شده و بیمعنای صفحات اجتماعی
اینجا هدف، بیهدفیست
و زندگی به معنای گذران عمر
و همه در صف...
برای خرید ثانیههای ارزان از دکان خواب