نوشتن روزانه یک روی ترسناکی داره که فقط کسی که مدت طولانی مشغول این کاره میتونه اون وجهه رو ببینه. چند ماه اول نوشتن شفابخشه. یه تخلیه روانی سنگین از اتفاقات مهم زندگی. نوشتن از تمام مواردی که جزو آرزوهاته، حادثههای مهم زندگیت، گلههات از دنیا، طرز فکرت و...داستانها برای بار اول شنیده میشن. کلمات بوی تازگی میدن. با نوشتن اخت میشی تا به قسمت سخت داستان میرسی...
اون جایی که بلند میشی و میخوای بنویسی ولی مثل گذشته داستانها و نظرات به زبونت نمیان. شاید هم میان و مینویسی ولی بعد از خوندنش از میزان تکراری بودنش و شباهتش با نوشتههای قبلت شوکه میشی. میتونی دایره لغات محدودت رو ببینی و از کوچک بودن دنیات جا بخوری.
اینجاست که تازه میتونی بفهمی کی هستی... وقتی طوفان مسائل رو کنار میگذاری و ذهنت رو خلوت میکنی. و میبینی حرف جدیدی برای زدن نداری. بیشتر اظهار نظرهات تاثیر گرفته از طوفانها بوده. و ریشههات چقدر سست و شکل نگرفته هستند.
اون لحظه ترسناکترین صحنه زندگی یک نفر میتونه باشه. روبرو شدن با سایهای از زندگیش که پشت روزمرگی، در حد چند پاراگراف جدید نمیتونه صحبت کنه. تکرار مکررات میکنه و براش سواله چرا یه سری مسائل توی زندگیش تغییر نمیکنه؟
اونوقته که تازه میفهمه تغییر کردن چقدر سخته و مغزش شبیه یک کودک اوتیسمی به تمام افکارش دودستی میچسبه و عاشق تکرارشونه...اونوقته که میخواد از نوشتن فرار کنه. تا با سایه پوچ خودش روبرو نشه و گرفتار سوال که...حالا درباره چی بنویسم؟
#نوشتن
#روزمرگی
#نوشته