ویرگول
ورودثبت نام
Samaeism
Samaeismیک روزمره نویس تلگرامی که برای بقای نوشته‌هاش و نجاتشون از دیلیت اکانت احتمالی بعد از مدت‌های مدید بی‌نتی، پناه اورده به اینجا :)
Samaeism
Samaeism
خواندن ۹ دقیقه·۱۰ روز پیش

حمال سؤال

بارون شدیدی میاد. قبلا که آدم خوشحال‌تری بودم تا بارون می‌دیدم با سرعت برق و باد از خونه خارج میشدم. اما الان نه. حوصله راه رفتن ندارم. حوصله لباس پوشیدن. فکرها خستم میکنه و از کار می‌ندازتم. از پنجره اتاقم به بیرون نگاه می‌کنم. به بارونی که حتی در خشن‌ترین حالتش هم زیبا و آرامش‌بخشه.

ساعت‌های طولانی به تماشای بیرون ایستادن توجهم رو به اطراف جلب می‌کنه. به ساختمان‌های قدیمی ولی متناسب با فضای کوچه. به نور زرد رنگ لامپی که مدام روشن و خاموش می‌شه. به خونه روبرویی که برعکس تمام خونه‌های دور و اطرافم همیشه حضور آدم‌ها رو در اون احساس می‌کنم.

گاهی پسری رو میبینم که با تلفن حرف می‌زنه یا اون هم در حال تماشاست. گاهی در حال سیگار کشیدنه. مهمون‌های زیادی داره. صدای آهنگ‌هاش. رقص نوری که از خونش مشخصه. در برابر بقیه خونه‌های اطراف که ساکنانش سن بالایی دارن و اکثرا دلتنگ بچه‌های مهاجرت کردنشونن و در سکوت و خاموشی غرقن این خونه زیادی جوونه. من رو یاد تصویر گل شقایق در کوه‌های لرستان می‌ندازه. یک رنگ جیغ قرمز وسط کوه‌های فرسوده و چمن‌هایی که با تلاش خودشون رو تونستن به یک رنگ خنثی برسونن.

بعضی آدم‌ها در خیابون در حال قدم زدنند. به اینکه اونقدر انگیزه دارند که پاشون رو از خونه بیرون بذارند حسودیم میشه. نگاه رهگذران می‌کنم. اینجا آدم‌ها خوش استایلند و من از نگاه کردن به آدم‌ها لذت می‌برم. دو تا خانم جوان با هم از کوچه گذر می‌کنند. بعد از اون‌ها یک خانم مسن رو می‌بینم که موهای موجی سفیدش رو انداخته بیرون و با کیسه میوه به دست به سمت خونش حرکت می‌کنه. بعد از اون یک پسر جوان می‌بینم. کوچیک‌تر از منه. شاید حدود ۱۶ سال. می‌تونم از راه رفتنش حمله غم بهش رو احساس کنم.

من این احساس رو تجربه کردم. وقتایی که انقدر غم روی دوشت سنگینی می‌کنه که نمی‌تونی راه بری. کمرت خم میشه و قدم‌ها رو بزور برمیداری. اندازه پسره در گوژپشت دماغ دراز تغییر می‌کنی و زیبایی و انرژی جوانیت رو در لحظه از دست میدی. فقط قدم‌‌ها رو طی میکنی تا به مقصدت برسی. سرعت بارون بیشتر میشه و سرعت قدم‌های پسرک آهسته‌تر. بارون بیشتر و پسرک آهسته‌تر...تا جایی که می‌ایسته. بدون اینکه کاری کنه. فقط به یک نقطه خیره میشه‌ و بعد در خیسی خیابان دراز می‌کشه.

فقط میبینمش. با دیدنش تخلیه میشم. می‌تونم بفهممش. یه وقت‌هایی هست که وقتی حالم بده سناریوهایی رو توی ذهنم تصور می‌کنم که می‌تونه تمام بار منفی ذهنم رو خالی کنه. مثلا سقوط. سیگار. الکل بی حد و مرز. خوابیدن زیر بارون شدید اونقدر که تا سرحد مریضی برسی. هرکاری که اونقدر تو رو به سر حد مشکلات جسمانی برسونه که دردهای روانیت رو فراموش کنی.

این یه نمونه نقاشیم از وقتیه که به سقوط دختر فکر میکردم.
این یه نمونه نقاشیم از وقتیه که به سقوط دختر فکر میکردم.

نگاهش می‌کنم. زیر نور زرد کوچه. با بارونی که قطراتش مانند ضربه شلاق به بدنش می‌خوره و می‌تونم حس کنم با این ضربات داره دردهای روانیش رو تنبیه می‌کنه. وسط صحنه‌سازی و گذاشتن خودم جای پسرک و تحسین شجاعتشم که صدای بوق ماشین حواسم رو پرت میکنه.

به صورت ممتد صدای بوق میاد ولی پسرک تکونی نمی‌خوره. راننده از ماشین میاد بیرون و سر پسرک داد می‌زنه ولی اون هیچ واکنشی نشون نمیده. نگران میشم. بارونیمو تنم می‌کنم و به بیرون از خونه میام. می‌بینم که راننده و مسافراش و راننده‌های پشت سری همه دور پسرک جمع شدن.

اول علائم حیاتش رو چک کردند. زنده بود. حتی حرف می‌زد. ولی نمی‌تونست بلند شه. چهار پنج تا مرد نره غول نمی‌تونستند پسر ۱۶ ساله رو بلند کنند. انگار بدنش از جنس سنگ شده باشه. آخرش به سختی و با لغزوندن تن بیجانش وسط کوچه پسرک رو به گوشه‌ای کنار کوچه بردند. یکیشون زنگ زد به بیمارستان و به من سپرد که مراقبش باشم تا اورژانس بیاد و همشون رفتند.‌ رفتند پی زندگی پر هیاهوشون در تهران.

کنار پسرک نشستم.‌ پاهام رو دراز کردم و فقط نگاهش کردم. می‌دونستم حالا حالاها باید کنارش بشینم. اورژانس توی تهران اونقدرهام اورژانس نیست! نه با این ترافیک سگی همیشگیش. باید شانس بیاری که اجل اونقدر برای مریضت عجله نداشته باشه و ترافیک تهران رو درک کنه.

پسرک نفس نفس می‌زد. انگار چیزی داشت خفش می‌کرد. زد زیر گریه. گریه خستگی. نگاهم کرد و گفت خواهش می‌کنم کولم رو دربیار. دستام جون نداره خودم درش بیارم.

کوله‌ای روی دوشش نبود. نمی‌دونستم چیکار کنم و منظورش چیه. منظورش استعاری بود؟ مثلا کوله‌بار غم‌هاش؟ با جدیت بیشتر بهم گفت درش نمیاری؟

+ تو که روی دوشت کوله‌ای نیست. منظورت چیه؟ چیو دربیارم.

خندید و زد زیر گریه و بیشتر روی زمین ولو شد. دیدم با نوک انگشتاش داره بازی می‌کنه. در خودش می‌خزید و انگار بخواد از چیزی رها بشه هی خودش رو تکون می‌داد. ترسیدم. خودمو کشیدم عقب و دعا دعا می‌کردم زودتر اورژانس برسه. هرچی بیشتر در خودش می‌خزید بیشتر سعی می‌کردم نگاش نکنم. اگه نگاه می‌کردم می‌ترسیدم و ممکن بود وسط این بارون به حال خودش ولش کنم.

زیر چشمی گاهی نگاه می‌کردم ببینم چی‌کار می‌کنه. بعد از یه ربع خزیدناش رو تموم کرد و منم با احتیاط سعی کردم بهش نگاه کنم. وقتی که برگشتم دیدم یه بقچه دستشه که بند طنابش رو با نوک انگشت اشارش گرفته. بهم خندید و گفت حالا دیدی کوله داشتم.

ترسیدم. من کوله‌ای ندیده بودم و نمیدونم اون بقچه‌ای که نصف قدش طول داشت و اندازه شونه‌های بزرگش عرض از کجا سبز شد! همینطور که شونه‌هاش رو ماساژ می‌داد تا از دردی که تا الان تحمل کرده راحت بشه در بقچه رو باز کرد. بقچه خالی بود. خالی خالی...و من مات و مبهوت‌تر از قبل بهش نگاه کردم.

+ این رو دوشت سنگینی می‌کرد؟ این که خالیه!

- تو اینو خالی میبینی؟ حجم سنگینی فضا رو نمیتونی احساس کنی؟

نزدیک شدم. با احتیاط. من از ناشناخته‌ها فراریم و اعتقادی بهشون ندارم و حوصله اینکه خودم رو به دردسر بندازم ندارم. ولی نمی‌تونستم بیخیال حس کنجکاویم بشم. نزدیک بقچه شدم.

-دستت رو بیار نزدیک. نترس مگه نگفتی خالیه!

دستم رو بردم نزدیک. نمیتونم حسی که داشتم رو توصیف کنم. میدونستم‌ که جنسی نداره. جسم نیست. اما میتونستم فشارش رو روی دستام حس کنم. میتونستم حضورش رو درک کنم. می‌تونستم صداش رو بشنوم. یک صدای همهمه که انقدر سرسام آور بود سریع دستم رو کشیدم بیرون.

+ این چیه؟

- تمام سوالاتی که قراره تا ابد بی‌جواب بمونند...من حمال سوالم. سال‌هاست که با بقچه خودم سوال‌های دنیا رو حمل می‌کنم. هربار که یک شخصی سؤال مربوط به خودش رو کشف کنه بار اون سؤال از دوش من کم میشه و چیزی به این جهان اضافه میشه.

+ منظورت از سوال‌های دنیا چیه؟ سؤال مربوط به شخص یعنی چی؟

- در هیچ دو ذهنی در این دنیا سوالات مشابهی وجود نداره. هرکس سوالات خودش رو حمل می‌کنه و در مسیر زندگی به جواب اون سوال‌ها می‌رسه و سوالات بیشتری در دل اون خلق میشه و در طی این زنجیره اون سؤال به رقص درمیاد. از کدورت و کسلی درمیاد و بقچه من رو ترک می‌کنه. در جهان آزادانه می‌چرخه و بین افراد مختلف دست به دست میشه.

میخوام از خودت مثال بزنم. از سوالی که این سال‌های دانشگاه با خودت حمل کردی. از اینکه هرمطلبی راجع به مغز می‌تونه کنجکاوی تورو برانگیزه و سوالات جدیدی توی ذهنت ایجاد کنه. مثل اون وقتی که فهمیدی مشکل اضطراب و افسردگی تو چیزی فراتر از سروتونین سادست. نشستی و انگار که داری یک کتاب رمان می‌خونی بین مقاله‌ها گشت زدی. دیدی که هرکدوم از داروهایی که الان به طور تجربی داده میشه اگر به طور شخصی‌سازی شده داده می‌شد چقدر تفاوت ایجاد می‌شد. دیدی که بین هزارن بیمار افسرده و مضطرب چقدر تفاوت مغزی وجود داره. از نوروترنسمیترهایی که ترشح میشه گرفته تا تفاوت در آناتومی مغز، شبکه‌های مغزی، تفاوت حجم سلول‌های خاکستری و...تو تمام این کارها رو انجام دادی چون این سوال سوال تو بود. اونوقت برای اینکه بفهمی فلوئوروسین رو توی رگ می‌زنند یا نه سه هفته طولش دادی! اصلا تا بیمار ازت نپرسیده بود حتی به این سوال فکر هم نمی‌کردی!

رفتی و فایل فرزانه رو دیدی. یک دسته‌بندی منظم از تمام کیس‌های دارویی که توی همون داروخانه‌ای دیده بود که تو دیده بودی. اون برعکس تو سؤال داشت. به این قضیه فکر می‌کرد. وقتی یک دارویی رو دستش می‌گرفت، می‌رفت uptodate و سیر تا پیازش رو درمیورد. نمی‌ذاشت توی مغزش سوالی بی‌جواب بمونه. البته تو هم همین کار رو می‌کنی. فقط سؤال‌های مغز تو با اون فرق داره.

تو میشینی توی داروخانه و به جای اینکه بین قطره‌ها سرک بکشی و سؤال دربیاری، توی طاقچه می‌گردی. بین سوال‌های خودت. دنبال کتابی می‌گردی که برات روانشناسی اجتماعی رو بازتر کنه. از دید اقتصادی صحبت کنه نه اقتصاد. از بازی‌های روانی صحبت کنه. تو حتی تو محیطی که کلی سؤال ریخته هم دنبال جواب سؤال‌های خودتی. و این تو رو تو اون سطح سواد نگه می‌داره.

این روزها بقچه بار من توی ایران می‌گرده و می‌گرده. با کوله‌باری از سؤال‌های سنگین که هربار ته‌نشین‌تر میشه و کسی دنبالش نمی‌گرده. حق هم دارند. توی این اوضاع که آدم‌ها توی نون شبشون موندند کی میاد دنبال سوال‌هاش بگرده؟!

متن‌ها نوشته میشه. توصیه‌های بی‌رحمانه و قاطع. که علاقه رو ول کن. واقع‌بین باش. دنبال مسیری برو که امنیت شغلی داره.

شدنیه. تو رفتی. تو بالاخره و به هر سختی که شده رفتی. در حد یک داروساز متوسط رو به پایین داری فعالیت می‌کنی. پول درمیاری. اما سوال‌هات فضا رو سنگین کرده. سوال‌هات سرت رو سنگین کرده و شونه‌های من رو...

با تلاش و کوشش و بدون علاقه میشه به یک جایگاهی رسید ولی نمیشه کسی شد. نه وقتی تو توی ذهنت جایی برای سوال‌های اون رشته نداری. مثلا تو ذهنت ایجاد نمیشه که فلان داروها رو دکتر برای چه تشخیصی نوشته؟ سعی می‌کنی به همون جزوه و کلیاتی که خوندی اکتفا کنی. دنبال فرمولاسیون‌های کازمتیک برای روتین پوستی‌های خفن نیستی و...

تو نهایت به زور بتونی جواب اون سؤال‌ها رو حفظ کنی ولی تو خالق سوال نمیشی. تو سوال‌ها رو در اون حوزه به رقص درنمیاری. سوالی که بزور دنبال خلق کردنشی که جای پاتو توی یه رشته محکم کنی. مثل مرغی میمونه که به زور بال و پر میزنه که پرواز کنه ولی نهایت یکم میپره و دوباره به سرجای قبلیش برمی‌گرده! اما سوالی که به فلسفه وجودیت گره خورده مثل شاهینی میمونه که در آسمون به پرواز درمیاد تا جوابش رو شکار کنه.

زبونم برای حرف زدن باهاش باز شد. انگار داشت از درون جریان سیال مغز من صحبت می‌کرد. از نگفته‌هام گفتم...

+ در تنها روز تعطیل این هفتم نشستم و مت گالا رو دیدم. فستیوالی که احتمالا خیلیا مسخرش کنند. به دلیل تمام لباسهای عجیب و غریبی که بازیگران در اون می‌پوشند. میشه براشون سوژه خنده. ولی من دوست داشتم اونجا بودم و از نزدیک تمام اون لباس‌ها رو میدیدم. ناراحت بودم که وسطش یه کاری پیش اومد و مجبور شدم از پای تماشاش بلند شم. توی ذهنم با تک تک اون لباس‌ها داشتم کاراکتر خلق می‌کردم. چه داستان‌های فانتزی که با لباس‌هایی که می‌دیدم نمی‌شد خلق کرد...

یوتیوبم پر بود از آدم‌هایی که استایل می‌کردن و داستا‌ن کاراکترهای فانتزی رو بهم پیوند می‌زدند. بعضی‌هاشون فوق العاده برام جذاب بودن مثلا داستان هادس و پرسفونه که به داستان کلاه‌دوز دیوانه گره خورده بود و از دل اون داستا‌ن‌های دیگه‌ای توی ذهن من خلق شدند. این‌ها سوال‌های منه که هرروز بیشتر و بیشتر میشه و باهاش به رقص درمیام. سوالات رو به رقص درمیارم و آزادشون می‌کنم.

اما پسرک؟ این همه سوالی که داره در نطفه خفه میشه رو چیکار میشه کرد؟ همه داریم به پذیرش می‌رسیم. به اینکه سوالات ما برای همیشه مرده. مثل این خاک که بوی مرده‌ میده. اینجا دیگه نمیشه زیست کرد...جایی که زندگی جرمه چطور میشه دنبال سوال‌ها رفت؟‌

- من هم نمی‌دونم...برای همین دیگه تحمل حمل بقچه سوال‌ها رو ندارم. برای همین می‌خوام زیر این بارون بخوابم و مثل تک تک سوال‌هایی که در قلب آدم‌های این سرزمین داره دفن میشه زیر این خیسی بارون دفن بشم...

داستانکرئالیسم جادوییتخیلعلاقهداستان کوتاه
۲۷
۹
Samaeism
Samaeism
یک روزمره نویس تلگرامی که برای بقای نوشته‌هاش و نجاتشون از دیلیت اکانت احتمالی بعد از مدت‌های مدید بی‌نتی، پناه اورده به اینجا :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید