چند دقیقه مانده به ده شب. مادر زنگ میزند. طبق قرار همیشگیمان برای صحبت کردن رسمی آخر شبی و گرفتن آمار شامل چطوری؟ غذا چی خوردی؟ چیکار کردی؟ بیرون رفتی؟ با کی رفتی؟ در صورت فیلم دیدن. مگه درس نداری یا خوابت نمیاد که انقدر فیلم میبینی؟
بازپرسی دو دقیقهای به اتمام میرسد. این بازپرسی آنقدر مرا خسته میکند که همیشه جواب سربالا بدهم. تمام سوالها رو با هیچی خبری نیست در نطفه خفه میکنم و در آخر با خب کاری نداری مکالمه را به پایان میرسانم. اما این بار سوال جدیدی مطرح شد که گه گداری سایهاش را بر روی مکالماتمان میاندازد.
- پس کی فارغ التحصیل میشی؟ پایان نامت تموم نشد؟ چند وقت دیگه تموم میشه؟
این سوال بیش از تمام بازپرسیهای همیشگی خشمگینم میکند. من زیر بار این رشته و درسهایش و کارش و عدم تطابق خودم و روحیم با آن دارم له میشوم و با جانی خسته و نیم خیزکنان دارم آن را به اتمام میرسانم. با عذاب وجدانی همیشگی در داروخانه که من آنقدر که باید آدم کاربلدی نیستم و حتی روحیه لازم برای یادگیری بیشتر و کنجکاوی کردن در این رشته را ندارم. آنوقت تنها دغدغه خانوادهام این است که زودتر پایاننامهام را تمام کنم که الساعه خدمتشان به اصفهان برسم تا شاید بتوانند دوباره مرا به راه راست هدایت کنند و کنترلم دست خودشان باشد. کابوسی که دست از سرم برنمیدارد.
- حالا چیشده میپرسی؟
- هیچی آخه بقیه همش میپرسند که کی درس بچت تموم میشه.
کابوس قدیمی جان تازهای میگیرد. احساس طعمه به من دست میدهد. گویا همه منتظرند پایاننامه تمام شود تا با تمام توان مرا به آن شهر لعنتی باز گردانند. شهری که هیچوقت نتوانسته در من حس خانه و وطن ایجاد کند.
در خوابگاه گاها حسودیم میشد. به تمام آدمهایی که دچار homesick میشدند. زمین و زمان را به هم میدوختند تا فرصتی پیدا کنند و به خانه برگردند. هروقت حالشان بد میشد میرفتند خانه و با روحیهای باز برمیگشتند.
Homesick برای خانه پدریم در اصفهان هرگز در من اتفاق نیوفتاد. اکثر تعطیلات را به سفر میرفتم. رفتن به خانه برای من حکم وظیفه داشت نه بازگشت به آغوش آرامش و حمایت. میرفتم تا بیرحم نباشم در برابر دلتنگیهای مادرم. اما ماندن بیش از یک هفته در خانه برای من حکم یک ماه تراپی ناقابل را داشت. وقتی بیش از یک هفته از ماندنم در اصفهان در خانه خودمان میگذاشتم برای تهران رفتن بیقرار میشدم. من برعکس همه برای تهران و خاطرات خوبم در آن Homesick میشدم.
هربار که از خانه برمیگشتم برای مدتهای طولانی از کار افتاده بودم. خسته و بیانرژی و نیاز به زمان طولانی برای بازگشت به روحیه شاد قبلیم در تهران. گویی روح دختر اسیر نوجوانی در خانه پدری در من رسوخ میکرد و آزارم میداد. یاد خاطرات محدودیتهایم.
همه تعجب میکنند که من با این ذهن تخیلپرور چطور هریپاتر را تا انتها ندیدم. یادم میآید فیلم دیدن در راهنمایی همیشه برایم سرشار از اضطراب بود. آن هم نه فیلمهای خاک برسری!! همین فیلمهایی مثل هری پاتر. میرفتم توی اتاقم و با استرس شروع به دیدن میکردم و یک چشمم همیشه باید به در میبود. چون مادر بدون در زدن و کاملا ناگهانی در را باز میکرد تا بتواند سر موقع مچ مرا بگیرد و نصیحتم کند.
یک بار سر هری پاتر مچم را گرفت و کلی سرم غر زد که ولدمورت شیطانی است و این چه فیلمهایی است که میبینی و به جاش برو کلاس حفظ قرآن یا برو بسیج.
تنها مکانهایی که در آن زندان ساخته خانواده مجاز به آن بودم. هنوز هم که یادم میافتد دلم به حال خودم و شور و حالی که حیف شد میسوزد. در کل سه سال راهنمایی تنها یک بار به یک کافه با دوستانم رفتم که آن هم مادرم در آن حضور داشت و دیگر اجازه نداد. و یک پارک.
در کل این سه سال محروم بودم. از هر تفریحی. از پارک. از شنا. از کافه. چون مادرم معتقد بود اگر در و همسایه تو را آنجا ببینند حس میکنند دختر ناپاکی هستی و چه معنی دارد دختر با دوستهایش پارک برود!
تفریح خانوادگی هم معنایی نداشت. با فامیل پدری همیشه مشکل داشتیم. در خانواده مادری هم هم سن و سال نداشتیم. خانواده ۴ نفری خودمان هم که همه با هم سرد بودند. پدر که حوصله سفر نداشت. حوصله تفریح نداشت. من مانده بودم و کنج خانهای که در آن حتی اجازه فیلم دیدن هم نداشتم و تنها کار پسندیده برای من حفظ قرآن و رفتن به بسیج بود. با چادری که بالاجبار باید به سر میکردم.
شاید سر همین وضعیت بود که درسخوان شدم! در این محیط کاری جز درس خواندن نداشتم. بالاخره در نتیجه درسهایم از آن مخمصه نجات یافتم و به تهران فرار کردم. جایی که میتوانستم خودم باشم. آزاد. بدون استرس.
حالا شدهام مایه شرمندگی خانواده. مدتهاست که پدر نصفه نیمه قهر است و مدام به مادرم میگوید که به من بگوید اصلا از وضعیت من راضی نیست. آخرین بار چند وقت پیش توجیه قهر و بداخلاقیهایش را در این متن برایم نوشته بود:
"سلام دوست داشتن یعنی اینکه وقتی کسی که دوستش داری به هر شکلی شده میخوای اونو راهنمایی کنی و کمک کنی زندگی آرام تری داشته باشه نه صرفا مرفه دوست داشتن یعنی اینکه به جای اینکه با لبخند در کنار ش به طرف معرکه بری با اخم اونو از معرکه دور کنی دوست داشتن یعنی اینکه در حالی که به او اعتماد داری حریصانه مراغبی در مسیر آزادی به سر در گمی کشیده نشود. دوست داشتن گرچه لفظ هست که باید ادا شود ولی دلسوزی در عمل و فکر هم هست. وقتی معلمی دلسوز میشود گاه زودتر عصبانی می شود. گاه زود رنج میشود. گاه تنبیه میکند. گاه قهر میکند. ولی وقتی لبخندی بزند با تمام وجود است و نشانه توفیق شاگرد اوست. ما همه معلمین با لباسهای مختلف از رفتگر گرفته تا شهردار. و پدر مادر فرزند. معلم خوب آدم بزله گوی بی خیال و بی مسئولیت نیست والبته دیکتاتور فرهنگی و علمی هم نیست. تعصب معلم از جنس ساختن است نه از جنس خودخواهی جاهلانه."
تلاشش برای به خرج دادن ملاطفت تحسین برانگیز بود. اما این زبانها دیگر رویم اثری ندارد. نه با حافظه لحظات پرخاشگری که از او به یاد دارم. بیشتر دلم را میسوزاند که هیچوقت خود واقعیم برایش قابل قبول نیست.
در ذهن او من باید یک متدین چادر به سر ولایی بودم که تا الان با یک فرد مومن ازدواج میکردم و به یک زندگی معمولی رو به پایین در شهر خودمان قناعت میکردم. اما من در نظر او اکنون سقوط کرده و گمراه هستم. لفظی که دل آدم را میشکند...
دختر عمهام که تهران قبول شده بود را نصیحت کرده بود که تو مثل سما سقوط نکن. چه حرف سنگینی که دخترت را کنار دخترعمهاش تحقیر کنی و او شاهد شنیدن این حرفها از زبان او باشد...
من افول کردم چون انتخابم چادر نبود. افول کردم چون مثل آنها متدین نیستم. حالا مهم نیست چه درس خواندم و چه هنرهایی دارم و چه کارهایی میکنم و سبک زندگی من چگونه است. من آن که آنها میخواستند نیستم.
۲۵ سالم که شد برای برنامههایی که روی استعدادهایم داشتم فکر میکردم. آن وقت وقتی به مامانم گفتم ۲۵ سالم شد اینطوری بود که وااای دخترم ۲۵ سالش شده و هنوز شوهر نکرده!! در چشم مادر من من جایزه نوبل هم ببرم از آن همکلاسی دیپلمهام که ۱۸ سالگی شوهر کرد عقبترم اگر شوهر نکرده باشم.
تمام این حرفها و دیدگاهها و خاطراتم که جلوی چشمانم میآید مرا بیش از پیش از اصفهان متنفر میکند. من از آن خانه بیزارم. آن خانه بوی آرامش نمیدهد. بوی استرس میدهد. استرس از تمام آزادیهایی که قرار است به نوبت از من گرفته شود و من دوباره در همان اتاقک تاریک در خودم و خودم غرق شوم و انرژیام تحلیل رود. آنقدر که زیر یوغ کنترلگریها شاید دوباره به دین برگشتم.
پول دراوردن تهران برای من نه برای آرزوی گوشی بهتر بود نه برای ماشین و نه برای لباس. تنها و تنها جرعهای آرامش در شهری که به من بودن احترام میگذارد. من بودن را میپذیرد. من بودن را دوست دارد و تحسین میکند. من بودن را تحقیر نمیکند.
تعدیلیها و حقوقهای نصفه نیمه و بازار کار خراب و طرح با پول کم و...مرا بیش از پیش میترساند. از اینکه نکند یک روزی مجبور شوم به آن خانه برگردم؟ نکند ۶ سال آرامش من در تهران تبدیل به رویایی کوتاه مدت شود؟ نکند کابوس من در آن خانه در انتظار قدوم مبارک من باشد؟ نکند...