ویرگول
ورودثبت نام
سمیرا مقیم پور بیژنی
سمیرا مقیم پور بیژنیروایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند. می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.
سمیرا مقیم پور بیژنی
سمیرا مقیم پور بیژنی
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

روایت‌های دل| زمانی که از کوچه می‌گذشت

طرفای ظهر شده. اضطراب و بلاتکلیفی این روزها فضای خانه را برایم کوچک کرده.

در این زمان‌ها که اضطراب مانند اقیانوسی عمیق مرا در خودش غرق می‌کند ترجیح می‌دهم مانند یک گلدان بی‌ادعای کوچک کنار پنجره‌ای بشینم و به آسمان چشم بدوزم تا بتوانم خود را از غرق شدن نجات دهم.

امروز اما نشستن در کنار پنجره هم سخت است. بی قراری وادارم می‌کند تا لباس‌هایم را بپوشم و راه بروم.

هوا تمیز و صیقلی است.ابرها خودنمایی می‌کنند و صدای گنجشک‌ها گوشم را نوازش می‌کند.

این هوا در شهر من غنیمت است‌.

اکثر روزها آسمان نیز گرفته،آلوده و بی قرار است.

قدم می‌زنم در کوچه پس‌کوچه‌های قدیمی اطراف خانه‌امان.

ناخودآگاه به سمت کوچه‌ای می‌روم که شاید سالهاست از آن عبور نکرده‌ام.

انگار من بی قرار و مضطرب تنم را به آن سمت می‌کشاند.

کوچه‌ای که وقتی درش قدم می‌زنم، انگار زمان به عقب برمی‌گردد و خودِ هفت‌ساله‌ام را می‌بینم.

این کوچه مرا پرت می‌کند به سال‌هایی که ظاهراً خیلی دور هستند، اما هنوز در وجودمن نزدیک و شعله دارند.

در آن کوچه قدیمی، جایی که هنوز بوی خاطرات ناب بچگی می‌دهد، مدرسه‌ام را دیدم.

چیزی در دلم شروع به تپیدن کرد. حس آشنایی که زیر تمام بی‌قراری‌های بزرگسالی‌ام دفن شده بود.

مدرسه با همان بافت قدیمی، درست مثل قبل پا برجا بود.

در چهره‌ی درخت‌های تنومند داخل حیاطش، رد پای فرسودگی به چشم می‌خورد.

چشمم رو چرخاندم تا بتوانم پشت پنجره‌های خاک‌خورده‌ی کلاس‌های درس را ببینم.

انگار هنوز هم صدای همهمه‌ی بچه‌ها پشت آن شیشه‌ها‌ی قدیمی و خاک خورده شنیده می‌شد؛

بچه‌هایی که با اشتیاق و بی‌دغدغه لحظه‌ی حال رو سر می‌کشیدند.

تلاش می‌کردم خاطرات آن سال‌ها رو به یاد بیاورم.

خودِ هفت‌ساله‌ام را در آن مدرسه.

کودکی که هنوزم در عمق قلبم احساسش می‌کنم.

پرت شدم به سال‌ها قبل،

به شبی که می‌خواستم برای اولین بار به مدرسه بروم.

در دلم شوق زیاد همراه با دلهره داشتم.

پدرم اصرار داشت زودتر بخوابم، اما تا خودِ صبح بیدار ماندم.

از بچگی هر هیجانی خواب رو از چشمانم می‌دزدید.

صبح اولین روز مدرسه، هوا خنک بود.

ترکیب بوی نم باران با زیبایی پاییز، حس زندگی می‌داد.

کیف و کفشم که بوی نو بودنش من را سرشار از شادی کودکانه می‌کرد، با اشتیاق پوشیدم. وقتی به حیاط مدرسه رسیدم، کودکان سرود می‌خواندند.

به بهانه‌ی ورودمان با گل رز قرمز از ما استقبال شد.

گلی که هنوز زیبایی‌ و رنگ‌اش را به یاد ‌می‌آورم.

فکر نمی‌کردم تمام این لحظات با این جز‌ئیات در خاطره‌ام مانده باشد.

اما ظاهرا آن گل در وجودم کاشته شده بود و هنوز پر طراوت بود.

در خودم غرق بودم، اما حواسم به حیاط بود.

جایی که پر بود از دخترهای هم‌سن و سالم.

وارد یکی از آن کلاس‌های کوچک شدیم.

خانم جهان را دیدم؛ معلم کلاس اولم.

زنی مهربان، با لبخندی درخشان و چشم‌هایی پر از محبت که هنوز حس و انرژی شفافش را به یاد دارم.

نور ظهر از لابه‌لای دیوار‌های کوچه روی زمین پهن شده، دقیقا همان ساعتی است که سال‌ها قبل از مدرسه تعطیل می‌شدم.

هنوز در آن کوچه ایستادم. در عرض چند ثانیه همان دختر هفت‌ساله شده بودم؛ ذوق و شوق و سعی‌اش در کشف دنیای جدید را در وجودش می‌دیدم.

از جلوی من رد شد و با ذوق به سمت خانه می‌دوید.

به نظر می‌رسد زمان هم مثل این دختر سریع می‌گذرد.

در چشم به‌هم‌زدنی فصل‌ها عوض می‌شوند و تنها چیزی که می‌ماند، حسی هست که آدم در قلبش نگه می‌دارد.

دوس داشتم زمان به عقب برمی‌گشت و این کودک هفت‌ساله را سخت در آغوش می‌کشیدم.

از کوچه رد شد، منِ هفت‌ساله‌ام.

من هنوز در کوچه ایستاده‌ام.

داستان کوتاهنوستالژیکودکیدلنوشتهادبیات معاصر
۲۲
۱۱
سمیرا مقیم پور بیژنی
سمیرا مقیم پور بیژنی
روایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند. می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید