
ذهنم خستهست...
انگار جنگلِ ذهنم در مه فکری گم شده.
گاهی حس میکنم بین صداها، نورها و شلوغیها، خودِ واقعیمو گم کردم.
اون خودِ رها، عمیق و آرومی که یک گوشه از وجودم نشسته.
چسبیدن به افکار مزاحم
مثل کشیدن چاقو روی شیشهی تمیز پنجرهست؛
مثل دست گذاشتن رو یک زخم کهنهاست.
من دنبال خودمم...
دنبال همون بیوزنی،
همون نفسِ راحت،
همون سکوتِ امن.
زندگی برام این روزها
در سکون معنا پیدا میکنه؛
در اطمینان قلبی از سلامت عزیزانم،
در نوشیدن چای بعد از روزمرگی پر از تکرارِ آدمها
در رسیدن به منبع آرامش میان هزاران نقاب و صدا
برای دنبال کردن داستان و روایتهای من میتونید کانال تلگرام من را هم ببینید.
https://t.me/lahzeh_negasht