ویرگول
ورودثبت نام
سمیرا مقیم‌پور بیژنی
سمیرا مقیم‌پور بیژنیروایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند. می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.
سمیرا مقیم‌پور بیژنی
سمیرا مقیم‌پور بیژنی
خواندن ۳ دقیقه·۱۹ روز پیش

روایت‌های دل| پدال‌های بنفش

مثل هر روز عادی از سر کار برمی‌گشتم خانه.

تب و تاب اسفند ماه همه جا پیچیده بود. ماشین‌ها بوق‌های بریده‌بریده می‌زدند و طاقت ترافیک را نداشتند. در فضا بوی گل‌ و سبزه‌های مرطوب پیچیده بود. کنار حاشیه خیابان پر از دستفروش شده بود.

هر چیزی را می‌شود در بساطشان پیدا کرد. مردم کیسه خرید به دست مشغول چانه‌زدن با دستفروش‌ها بودند. هنوز هم عاشق این ماهم؛ بوی نوستالژیش مشامم را پر می‌کند. اما اسفند ماه برایم به شیرینی زمان کودکی نیست. شاید هم این منم که آن شور و شوق زمان بچگی و غرق شدن در لحظه را از دست داده‌ام.

در ترافیک مانده بودم. ماشین از حرکت ایستاده بود.

از پشت شیشه‌ی ماشین، چشمم به دوچرخه‌ی کوچکی افتاد که دختربچه‌ای با شوق سوارش شده بود. انگار زمان برای دخترک متوقف شده بود، غرق در لحظه‌ی حال می‌خندید. چشم‌های کوچکش بین پدرش و دوچرخه می‌چرخید و شوق را منعکس می‌کرد. نسیم ملایم موهای خوش‌حالتش را لمس می‌کرد و او آزادانه در حال لذت بردن از دوچرخه‌اش بود.

دختربچه من را برد به یک روز زمستانی در دوران کودکی.

چند روز مانده بود به عید، آرام و قرار نداشتم.

بابا گفته بود: «برایت چیزی خریده‌ام. حتماً خیلی خوشت می‌آید.» حرف بابا انتظار برای آمدنش را شدیدتر کرده بود. بچه که بودم، صدای زنگ در، شوق زندگی را به بندبند وجودم تزریق می‌کرد. بابا گاهی شب‌ها شیفت بود. روزهایی که می‌آمد و من صدای کلید انداختنش را می‌شنیدم، می‌پریدم دم در تا برسد.

آن روز، بابا با خودش یک دوچرخه‌ی بنفش با یک سبد خوشگل گل‌گلی و یک چراغ بزرگ آورده بود. گذاشتش وسط خانه. من به ندرت احساساتم را نشان می‌دادم، اما آن روز بالا و پایین می‌پریدم و دور دوچرخه می‌چرخیدم.

با دیدنش، انگار در قلبم ریسه روشن کرده بودند. از آن موقع تا الان، آن دوچرخه بهترین هدیه‌ای بود که گرفته‌ام. آن هدیه جوری مرا به زمان حال گره زده بود که مزه‌ی لمس آن لحظه را هنوز در قلبم حس می‌کنم. دوچرخه به من این قدرت را داده بود که دلم بخواهد آزادانه و بی‌پروا، فارغ از هر زمان و هر کجا، دوچرخه‌سواری کنم.

بابا هم در این مسیر به من کمک کرد.

یادمه یک روز آفتابی که خورشید سخاوتمندانه خیابان قدیمی خانه‌مان را روشن کرده بود، سوار دوچرخه شده بودم. بابا گفت:

«پا بزن و به مسیر روبه‌رویت خیره شو. فقط حرکت کن! مهم نیست تند یا کند بری یا بلغزی، اما مهمه که به پشت سرت نگاه نکنی. به خودت اعتماد کن، بابا، می‌توانی.»

بابا پشت دوچرخه را گرفته بود و من، با اعتماد به آن قدرت که حواسش به من هست، پا زدم، حرکت کردم. نه ترسی بود، نه شکی. بابا بی‌صدا دوچرخه را رها کرده بود.

وقتی دوچرخه را نگه داشتم، با ذوق اینکه توانستم دوچرخه را برانم، به پشت سر نگاه کردم. بابا دورتر ایستاده بود. خیلی دورتر...

آن روز، با اعتماد به قدرتی بالاتر از خودم، جسورانه بال‌هایم را باز کرده بودم و با اعتماد پیش رفتم.

دلم اعتمادی بی‌چون‌وچرای آن جنس اعتماد کودکی‌ام را می‌خواست.

چراغ سبز شد.

داغی نم اشک را در چشم‌هایم احساس کردم.

دخترک همچنان در حال بازی با دوچرخه‌اش بود.

دختر بچه انعکاسی از وجودم بود. بخشی در عمق وجودم که لابه‌لای بزرگ شدن، هنوز به قوت خودش باقی مانده بود: جسور، آزاد، رها.

داستان کوتاهنوستالژیکودکیخاطرهدوچرخه
۳۴
۸
سمیرا مقیم‌پور بیژنی
سمیرا مقیم‌پور بیژنی
روایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند. می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید