
شوقی مرا فرا میخواند
در دوردستها
در آسمان نیمهابری، میان ابرها
در قطرههای شبنمِ نشسته بر گلها
پشت گلبوتههای کلبهای قدیمی
در نفس کشیدنِ بعد از نمِ باران
کنار برکهای دورافتاده
میان جنگلهای سبز
در اشکِ شوقِ کودکی
که مادرش را صدا میزند
در انتظار شنیدن آوای قطار
و مسافری که از راه میرسد
در رسیدن
در شکفتنِ ناگهانی شادی
در جستوجوی مایهی حیات
مانند ماهیِ جدا افتاده از آب
و در امتداد رود
تا گم شدن در دریا