ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاننه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان کوتاه (آغاز جهان از تختی سفید)

عکس شانسی قشنگ از گوگل
عکس شانسی قشنگ از گوگل

صبح از دل جنگل بالا می‌آید؛

آرام، با نوری که انگار می‌خواهد نرم‌ترین بخشِ جهان باشد.

و در این اتاق سفیدِ غرقِ مهربانی،

دو عاشق بیدار می‌شوند؛ نه فقط از خواب،

بلکه از تمام سنگینی‌های جهان.

ملحفه‌ها هنوز بوی شب را دارند،

اما خنده‌هایشان، روز را با شتابی عاشقانه آغاز می‌کند.

بالش‌ها میان دست‌هایشان می‌رقصند،

و بازی‌ای ساده تبدیل می‌شود به جشنِ کوچک قلب‌ها.

او به چشمان محبوبش نگاه می‌کند

و جهان در یک لحظه کوچک می‌شود

کوچک، تا اندازه‌ی همین تخت،

اما در همان کوچکی، وسیع‌تر از تمام دشت‌ها و دریاها.

در این صبحِ روشن،

چند حقیقت زیبا آرام‌آرام خودشان را نشان می‌دهند:

«عشق یعنی لحظه‌ای که ساده‌ترین چیزها—یک بالش، یک نگاه، یک خنده—به بزرگ‌ترین دلیلِ خوشبختی تبدیل می‌شوند.»

او می‌خندد، و صدای خنده‌اش

تمام خستگیِ راه‌های نرفته را از تن صبح می‌تکاند.

و او، با آن آرامش عاشقانه‌ای که در چشمانش پیداست،

جهان را بی‌هیچ زحمتی زیباتر می‌کند.

«عشق یعنی حتی نورِ صبح هم حسادت کند به نوری که میان شما جریان دارد.»

اینجاست که صبح معنای تازه‌ای می‌گیرد؛

صبحی که فقط یک آغاز نیست،

یک قول است

قولِ همراهی، قولِ ماندن، قولِ قدم‌زدن در مسیرهایی که هنوز کشف نشده‌اند.

و شاید زیباترینِ تمام حقیقت‌ها این باشد:

«عشق، بیدار شدن در کنار کسی‌ست

که بودنش،

نه فقط صبح،

که تمام زندگی را روشن‌تر می‌کند.»

عاشقانهداستان کوتاهنویسندگیرابطه
۵۶
۴۳
سارا حیدریان
سارا حیدریان
نه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید