ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاننه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۱۲ دقیقه·۲۳ روز پیش

داستان کوتاه (عشق سال‌های دور)

پارسا و سمیرا
پارسا و سمیرا

ده سال با منوچهر زندگی کرد. ده ماه بود که بدون او نفس می‌کشید. تنها نقطهٔ مشترک این دو زمانه، عبور همیشگی سمیرا از درِ همان کتاب‌فروشی بود؛ جایی که عادت گم شدن در داستان‌ها، به تنها آیین زنده‌مانده‌اش تبدیل شده بود.

کتاب‌فروشیِ بزرگِ دوطبقه‌ای که سکوتش شبیه احترام بود. طبقهٔ دوم، کافهٔ کوچکی داشت با میزهای چوبی و نور زرد کم‌جان؛ جایی که زمان کند می‌شد.

یادش بخیر…همیشه با هم می‌آمدند. منوچهر این‌جا را دوست داشت و بچه‌های کتاب‌فروشی، منوچهر را. با آن آرامش ذاتی‌اش، با آن نگاهِ همیشه حاضر.

سمیرا مقابل قفسهٔ «آخرین چاپ‌ها» ایستاد.

دستش ناخودآگاه روی کتابی مکث کرد.

آخرین کتاب منوچهر شفیق.

«زیباترین رویا».

کتاب را بیرون کشید.قلبش آرام، اما عمیق فشرده شد.

صفحهٔاول را که باز کرد، دست‌خط آشنا با همان شیب همیشگی ظاهر شد:

«تقدیم به کبوتر کوچک زندگی‌ام؛

کسی که برایم شبیه یک رؤیای زیبا،اما ماندن‌گار بود.

همسر عزیزم،سمیرا.»

انگشتش روی کلمهٔ«کبوتر» ایستاد.

لبخند نزد.فقط گرمایی کوتاه از سینه‌اش گذشت، شبیه دستی که برای لحظه‌ای روی قلبت می‌ماند.

کتاب را بست.خواست سر جایش بگذارد که صدا را شنید.

— «عوض شدی، سمیرا.»

بدنش قبل از ذهنش واکنش نشان داد.

برگشت.

پارسا بود.

با یک قفسه فاصله.با همان نگاه مشتاقِ مهربان، اما پخته‌تر؛ نگاهی که دیگر هجوم نداشت، فقط حضور داشت.

چشمش لحظه‌ای روی کتاب در دست سمیرا ماند.

—«آخرینشه؟»

مکثی کرد.

—«نوشته‌های استاد… هنوز هم ساکتن، ولی سنگین.»

نگاهش بالا آمد.

—«فکر نمی‌کردم بعد از این‌همه سال، دوباره این‌جا ببینمت. بین کتاب‌ها.»

سمیرا میان گیجی و شکِ حضور او، مکثی روی شقیقه‌های سفید شدهٔ مرد روبرو کرد. ناخودآگاه موهایش را به پشت گوش هدایت کرد.

—«اینجا برام شده مثل یک معبد.»

صدایش آرام بود.

—«آرومم می‌کنه.»

بعد،کمی مکث:

—«نمی‌دونستم برگشتی ایران.»

پارسا نگاهش را از تارهای سفید میان موهای او گرفت؛ نه از شرم، از احترام.

—«چند ماهه. بی‌سروصدا برگشتم. فکر می‌کردم اگه بی‌خبر بیام، کمتر سؤال‌پیچ شم.»

نگاهش دوباره به کتاب برگشت.

—«معبد… بهش می‌خوره. استاد برای کلمه‌ها احترام قائل بود.»

یک قدم جلوتر آمد،اما فاصله را نگه داشت.

—«راستش نمی‌دونستم هنوز میای این‌جا. یا شاید… نمی‌خواستم باور کنم هنوز هم میشه اینجا پیدات کرد.»

بعد،با صدایی پایین‌تر:

—«حالت چطوره، سمیرا؟ واقعی می‌پرسم… نه از سر ادب.»

سمیرا طاقت نگاه‌کردن به چشمانش را نداشت. کتاب را در قفسه جا داد. صدای خسرو شکیبایی ناخودآگاه در ذهنش پیچید.

—«حال همهٔ ما خوب است… اما تو باور نکن.»

پارسا جمله را شناخت. چند ثانیه سکوت کرد. تنها صدای ورق زدن کتاب از طبقهٔ دورتر می‌آمد.

—«من هیچ‌وقت باورکنِ جمله‌های آماده نبودم. وقتی کسی اینو می‌گه، یعنی حالش خوب نیست… ولی بلد نیست توضیح بده.»

نگاهش به حلقهٔ ساده در دست‌ سمیرا بود.

—«می‌فهمم چرا این‌جا رو انتخاب کردی. بعضی آدما بعد از رفتنِ عزیزشون، می‌رن سمت شلوغی. تو اومدی جایی که صداها آرومن.»

دستش به قفسه خورد.

—«اون…» مکث. «آخرین ماه‌هاش چطور بود؟»

سمیرا تک‌لبخندی زد؛ از آن لبخندهای تلخ.

—«مثل همیشه… آروم. حمایت‌گر. نگرانِ من.»

نفسش کمی لرزید.

—«تمام دغدغه‌اش من بود. حتی روی تخت بیمارستان.»

پارسا پلک زد. صدایش دیگر تیز نبود.

—«این‌که یکی تا آخرش، دغدغه‌اش تو باشی… نعمت کمی نیست.»

—«استاد بلد بود آدم‌ها رو نگه داره… نه مالک بشه.» نگاهش دوباره بالا آمد. «تو کنارش احساس تنهایی نکردی، نه؟»

سمیرا مکث کرد. یاد نگاه‌های عاشقانهٔ پارسا افتاد. دلش گرفت برای این مرد تکیدهٔ روبه‌رو؛ اما باید می‌گفت. یک‌بار برای همیشه.

—«من کنارش خودم رو پیدا کردم.»

نفس عمیق.

—«پارسا… منوچهر من رو کامل کرد.»

نگاهش ثابت شد.

—«پررنگ‌ترین فصل زندگی من، بودنِ منوچهر کنارم بود. نه تنها نبودم… که خوشحال‌ترین بودم.»

پارسا نفسش را آرام بیرون داد. شکست نبود؛ پذیرش بود.

—«خوبه که اینو گفتی… خوشحالم که شاد بودی.»

کمی نزدیک‌تر آمد.همان کتابی که سمیرا در قفسه جا داده بود را برداشت.

—«سختیش این بود که بفهمم تو با من می‌تونستی هیجان رو تجربه کنی… ولی با اون، به خودت رسیدی.»

سکوتی کوتاه.

—«این شکست نیست. فقط تفاوتِ دو نوع دوست‌داشتنه.»

بعد،آرام‌تر:

—«می‌خوای بریم طبقهٔ بالا؟ یه فنجان قهوه… برای کمی حرف زدن.»

سمیرا سری به علامت مثبت تکان داد و همراهش به سمت پله‌ها رفت.

—«عوض شدی، پارسا. با اون پسر بیست‌وسه‌ساله‌ای که می‌شناختم، خیلی فرق کردی.»

پارسا لبخند کمرنگی زد.

—«اون پسر فکر می‌کرد اگه بیشتر بخواد، بیشتر دوست داره. زندگی یادم داد کِی باید ساکت بمونم.»

به طبقهٔ دوم رسیدند. بوی قهوهٔ تازه و گرم پیچید. نور کم‌جان چراغ‌های رومیزی روی میزهای چوبی حلقه‌هایی طلایی می‌انداخت.

—«تو هم عوض شدی، سمیرا. پخته.» مکثی کرد. «می‌تونم یه سؤال بپرسم که سال‌ها توی سرم مونده؟»

هر دو روی صندلی‌های چوبی روبروی هم نشستند. سمیرا به رسم ادب مثل همیشه برای باریستا سری تکان داد و ادای احترام کرد. بعد نگاهش را به چشمان پرسشگر پارسا دوخت. حدس سؤال سخت نبود اما اجازه داد خودش بپرسد.

پارسا وقتی نشست، شانه‌هایش کمی جلوتر آمد؛ حالتی ناخودآگاه، انگار بخواهد فاصلهٔ میان سؤال و جواب را کمتر کند. دست‌هایش را روی میز چوبی گذاشت، کف دست‌ها باز؛ نشانه‌ای قدیمی از این‌که چیزی برای پنهان‌کردن ندارد.

نگاهش در نگاه سمیرا ماند.

چند ثانیه سکوت کرد؛نه از تردید، از احترام.

بعد گفت:

—«اگه منوچهر…» جمله نیمه‌کاره ماند. گلویش را صاف کرد. «اگه زنده بود، الان این‌جا، روبه‌روی من نشسته بود…»

نفسش کمی لرزید،اما صدا را نگه داشت.

—«من حق داشتم دوستت داشته باشم؟»

سؤال را آرام گفت؛نه طلبکارانه، نه مظلوم. سؤالی که ده سال وزن داشت. سؤالی که نه گذشته را تغییر می‌داد، نه آینده را می‌خواست؛ فقط می‌خواست دانسته شود.

نگاهش را برنداشت.

—«و اگه حق داشتم… چرا هیچ‌وقت حتی یه لحظه، به من نگاه نکردی؟»

فضا ساکت شد. آنقدر ساکت که صدای خش‌خش سیستم تهویه هم به گوش می‌رسید. قهوه‌ها رسیدند. بخار از روی فنجان‌ها بالا می‌پیچید و در نور زرد رنگ محو می‌شد. پارسا با احترام منتظر ماند. بدون شتاب. بدون حرف اضافی. اجازه داد سمیرا در ذهن خود به پاسخ برسد.

سمیرا نفسش در سینه حبس شده بود. سؤالی که ده سال در هوا معلق بود، حالا میان بوی قهوه و سکوت کتابفروشی، روی میز چوبی بینشان نشسته بود. به دست‌های پارسا نگاه کرد؛ همان دست‌های هنرمندی که روزی برایش شعر می‌نوشت، حالا خطوط تجربه برشان نقش بسته بود.

آرام فنجان قهوه را لمس کرد،انگار دنبال نقطه اتکایی می‌گشت.

سپس نگاهش را به چشمان پارسا دوخت– نه با ترس، با شجاعتی که از سوگواری آموخته بود.

—«حق داشتی.»

این دو کلمه را محکم و شفاف گفت،مثل شیشهٔ صیقل خورده.

—«هر انسانی حق عشق ورزیدن دارد، پارسا. و عشق تو... یکی از صادقانه‌ترین هدیه‌هایی بود که در زندگی دریافت کردم.»

مکثی کرد.صدایش کمی نرم‌تر شد، ولی لرزشی در آن نبود.

—«اما سؤال واقعی این نیست که چرا به تو نگاه نکردم. سؤال این است که من در بیست و دو سالگی به چه چیزی نیاز داشتم.»

دستش را از روی فنجان برداشت و به آرامی روی سینه‌اش گذاشت.

—«تو مرا می‌خواستی. با تمام شور و هیجان و صداقت یک عشق اول. و این… برای دختری که تازه داشت زندگی را کشف می‌کرد، هم زیبا بود، هم گیج‌کننده.»

مکثی کرد.پارسا بی‌حرکت نشسته بود، نفسش را در سینه حبس کرده بود.

—«منوچهر اما…لبخند محوی زد. منوچهر عجله نداشت. نه در دوست داشتن، نه در قضاوت‌کردن.»

نگاهش را لحظه‌ای از پارسا گرفت،به پنجرهٔ تاریک رفت.

—«او سال‌ها جلوتر از من ایستاده بود. نه فقط به‌خاطر سنش… به‌خاطر این‌که زندگی، قبلاً سؤال‌های سختش را از او پرسیده بود.»

دوباره به پارسا نگاه کرد.

—«کنار تو، من جوان‌تر از سنم بودم. کنار او، مجبور شدم بزرگ‌تر از سنم بشوم. این اختلاف، ترسناک نبود. امن بود. دختری بودم با آرزوهای مبهم، صداهایی در سر که نمی‌دانستند آواز بخوانند یا فریاد بزنند. تو مرا آنگونه که بودم می‌خواستی، و این زیبا بود. اما منوچهر آنچه می‌توانستم باشم را دید. در نگاهش آینده‌ای نهفته بود که من جرات دیدنش را نداشتم.»

صدایش رسا و شفاف بود.

—«عشق تو مثل یک رود خروشان بود – زنده، پرانرژی، و کمی ترسناک. عشق او مثل اقیانوسی آرام بود – بی‌کران، قابل اعتماد، و پر از اسرار در اعماق. من آن دختر گمشده، برای یادگیری شنا، به آرامش اقیانوس نیاز داشتم.»

چشمانش کمی درخشان شد،اما اشک نریخت.

—«با تو، احتمالاً خوشبخت می‌شدم. اما با او... خودم شدم. او به من فضایی داد که در آن نه تنها دوست داشته شدم، بلکه کشف شدم. هر ایده کوچکم را با جدیتی یک استاد تحسین کرد، هر ترس پنهانم را با صبر یک درخت کهن پناه داد. او مرا کامل نکرد، پارسا. او بستری فراهم کرد که من خود را کامل کنم.»

نگاهش به پنجرهٔ کتابفروشی افتاد، جوری که انگار صحنه‌های گذشته را می‌بیند.

—«یادت هست آن شعر را که همیشه زمزمه می‌کردی؟ 'عشق تو را می‌خواهد آنگونه که هستی...' منوچهر این را تغییر داد. او گفت: 'عشق، تو را می‌خواهد آنگونه که می‌توانی بشوی.' و من تشنهٔ آن 'شدن' بودم.»

حالا مستقیماًبه پارسا نگاه کرد.

—«پس در پاسخ به سؤالت: بله، تو حق داشتی. و من به عشقت احترام می‌گذارم. اما من حق داشتم که به دنبال نسخه‌ای از عشق بروم که مرا بزرگتر کند، نه تنها خوشحال. انتخاب من بر پایه کمبود یا اشتباه نبود. بر پایه شناختی بود که تنها یک مرد با آن عمق و آرامش می‌توانست به من هدیه دهد.»

دستش را به آرامی به سوی او دراز کرد،روی میز، اما لمسش نکرد. فقط یک حرکت نمادین.

—«و امروز، اینجا، بعد از ده سال... می‌بینم که تو هم سفر خودت را رفته‌ای. این مردی که روبه‌روی من نشسته، دیگر آن پسر آتشین نیست. او کسی است که معنای صبر و تبدیل حسرت به احترام را فهمیده. و من برای این سفرت، عمیقاً به تو احترام می‌گذارم، پارسا."

سپس فنجانش را بلند کرد،گویی برای یک سلام جدید.

—«مسیرهای متفاوت، به مقصدهای متفاوت می‌روند. و هر دوی ما، در نهایت، به جایی رسیدیم که باید می‌رسیدیم.»

سکوتی عمیق فضای میانشان را پر کرد. پارسا بعد از تمام‌شدن حرف‌های سمیرا، دست‌هایش را جمع نکرد. همان‌طور باز ماندند؛ انگار اگر ببندد، چیزی فروبریزد.

چند ثانیه طول کشید تا نفسش به ریتم برگردد.وقتی حرف زد، صدا پایین‌تر از همیشه بود، اما محکم.

— «می‌دونی…»

لبخند کوتاهی زد،نه تلخ، نه شاد.

—«من ده سال این سؤال رو طوری توی سرم چرخوندم که همیشه خودم مقصرش باشم.»

نگاهش را از سمیرا گرفت،به فنجان خودش دوخت.

—«یا فکر می‌کردم کم بودم، یا زیادی. یا اشتباه زمان‌بندی شدم.»

سرش را آرام تکان داد.

—«ولی چیزی که گفتی…» مکث کرد، نفس عمیقی کشید. «این‌که مسئله تو نبودی، من هم نبودم… مسئله نیاز بود.»

نگاهش دوباره بالا آمد؛چشم‌هایش برق نداشت، اما شفاف بود.

—«اون موقع من بلد نبودم کسی رو ببینم بدون این‌که بخوام داشته باشمش. عشق من پرصدا بود، چون می‌ترسیدم شنیده نشه.»

کمی مکث.

—«الان می‌فهمم چرا نگاهت هیچ‌وقت روی من نمی‌ایستاد. نه از بی‌اعتنایی… از این‌که تو داشتی دنبال جایی می‌گشتی که بتونی نفس بکشی.»

دستش را کمی جلو آورد،اما مثل سمیرا، تماس نداد.

—«می‌خوام یه چیزی رو صادقانه بگم.» صدایش نرم‌تر شد. «من هنوز فکر می‌کنم اگه کنار هم می‌موندیم، روزهای خوبی داشتیم.»

مکث.

—«اما حالا مطمئنم بهترین روزهای زندگی تو، جایی بود که من نمی‌تونستم بسازمش.»

نفسش را بیرون داد؛این‌بار سبک‌تر.

—«و این…» نگاهش را به کتاب‌فروشی گرداند. «برای اولین‌بار، منو آزاد می‌کنه.»

لبخند زد؛این‌بار واقعی‌تر.

—«نه برای شروع دوباره، سمیرا. برای این‌که بدونم یه عشق می‌تونه تموم بشه… و همچنان درست بوده باشه.»

کمی عقب نشست.

—«فکر کنم حالا می‌تونم به منوچهر، نه به‌عنوان کسی که تو رو از من گرفت… بلکه کسی که تو رو به خودت رسوند، احترام بذارم.»

سکوت برگشت. اما این‌بار، نه سنگین بود، نه معلق. سکوتی بالغ؛ از آن‌هایی که بعدش، آدم می‌تواند بلند شود و زندگی‌اش را ادامه بدهد.

پارسا آرام گفت:

—«قهوه‌ت سرد شد.»

سمیرا به فنجان قهوه‌اش نگاه کرد. بخارش قطع شده بود، سطح قهوه مثل آیینه‌ای تیره و آرام بود. حرف‌های پارسا نه مانند باران که مانند نسیم ملایمی بود که پس از طوفان می‌وزد – نه چیزی را می‌شکند، فقط هوایی را که سال‌ها راکد مانده بود، تازه می‌کرد.

لبخندی عمیق و آرام روی لبانش نشست.این بار، لبخندی که به چشمانش هم رسید و آنها را کمی درخشان کرد.

—«قهوه فقط بهانه‌ای بود برای ماندن...» گفت و صدایش حسی از رهایی داشت...

—«و حالا که ماندیم، کارمان را کردیم.»

با احترامی آمیخته به مهر،به پارسا نگاه کرد. آن شورِ جوانیِ او حالا به تفکری عمیق تبدیل شده بود و سمیرا برای این دگردیسی، به او آفرین گفت.

—«تو راست می‌گویی. یک عشق می‌تواند تمام شود و همچنان 'درست' باشد. چون عشق واقعی، حتی اگر به وصلت نینجامد، اگر صادقانه باشد، همیشه چیزی در آدم می‌سازد. برای من، همیشه یادآور این بود که شایستهٔ عشقِ پرشور و بی‌قید و شرط هستم. و برای تو... امیدوارم حالا ببینی که آن عشق، پایه‌ای شد برای تبدیل شدن به این مرد فهمیده‌ای که امروز هستی.»

آرام از جا بلند شد. نور کم‌جان چراغ رومیزی، سایه‌ای نرم روی صورتش انداخت.

—«من باید بروم، پارسا. نه از روی ناراحتی... از روی احترام به این گفت‌وگوی زیبا. بعضی مکالمه‌ها را نباید با حرف‌های معمولی ادامه داد. همین که توانستیم ده سال سکوت را با ده دقیقه حرفِ راست بشکنیم، معجزه‌ای است.»

شال مشکی‌اش را دور شانه‌هایش تنظیم کرد.حرکتش قاطع اما آرام بود.

—«می‌توانی به این کتابفروشی بیایی. من هم می‌آیم. شاید باز هم را دیدیم. نه به عنوان سمیرا و پارسای گذشته... بلکه به عنوان دو آدم که حالا بهتر می‌دانند عشق، شکل‌های مختلفی دارد. یکی در قالب همسری ماندگار به من رسید، و دیگری... در قالب دوستی عمیقی که امروز، پس از سال‌ها، تازه شکوفا شد.»

قدمی کوچک به سوی راهروی میان قفسه‌ها برداشت،سپس برگشت و برای آخرین بار در آن روز، نگاهش را در چشمان او دوخت. نگاهی سرشار از قدردانی و وداعی آرام.

—«پارسای عزیز... ممنون. ممنون که آمدی. ممنون که پرسیدی. و ممنون که رهایم کردی... آن هم با چنین زیبایی.»

آنگاه،بدون آنکه منتظر پاسخی بماند – چون همه‌چیز گفته شده بود – به آرامی میان قفسه‌های کتاب قدم برداشت.

پارسا ایستاده بود. صندلی کمی عقب رفته بود.

سمیرا میان قفسه‌ها دور می‌شد.نه با عجله. نه با مکثی نمایشی. با همان آرامشی که آدم وقتی به تصمیمش مطمئن است، دارد.

پارسا ناخودآگاه یک قدم جلو رفت. برای این‌که فاصلهٔ میان «بودن» و «از دست دادن» را انکار کند.

دهانش باز شد.نامش تا نوک زبان آمد. اما همان‌جا ایستاد.

چون اگر صدایش می‌زد،همه‌چیز فرو می‌ریخت: احترام، فهم، آن بلوغ تازه‌رسیده‌ای که به بهای سال‌ها تنهایی به دست آورده بود.

او فهمید ترسش از دوباره از دست دادن سمیرا نیست؛ترسش از این بود که با یک جملهٔ اشتباه، آن زنی را که حالا کامل می‌دید، دوباره به نقطه‌ای برگرداند که خودش روزی آن‌جا ایستاده بود.

سمیرا در انتهای راهرو مکث کوتاهی کرد. برنگشت.

پارسا آن مکث را دید—و نفهمید که آیا سهم او بود یا نه.

و این، بالغ‌ترین نوع ندانستن بود.

او نشست. فنجان قهوه را برداشت. تلخ بود. اما آشنا.

برای اولین‌بار، عشق را نه به شکل خواستن، بلکه به شکل اجازه دادن تجربه کرد. اجازه دادن به رفتن. اجازه دادن به درست‌بودنِ انتخاب دیگری.

این درد دارد.

اما دردِ شریفی‌ ست.

اجازه دادن به این حقیقت که بعضی عشق‌ها نه برای باهم‌ماندن، بلکه برای انسان‌تر شدن به زندگی‌مان می‌آیند.

سمیرا دیگر دیده نمی‌شد. پارسا کتاب را از روی میز برداشت. همان کتاب منوچهر. جلدش را لمس کرد. نه با حسادت، با احترام.

آن‌جا فهمید،منوچهر فقط از او بزرگ‌تر نبود؛ مردی بود که سال‌ها پیش‌تر از هر دوی آن‌ها، زندگی را شروع کرده بود.

و برای اولین‌بار، با آرامش فکر کرد:

بعضی عشق‌ها را اگر رها کنی، نه گم می‌شوند، نه تمام— فقط به شکل درست‌تری در تو زندگی می‌کنند.

کتاب‌فروشی به سکوت همیشگی‌اش برگشت.

و با آن، یک عاشقانهٔ بالغ، در سکوت، جاودانه شد.

پایان

عشقداستانداستان کوتاهنویسندگیانتخاب
۶۷
۴۴
سارا حیدریان
سارا حیدریان
نه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید