ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریان«نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

«ضیافتی که نشد»

نیمه‌شب، بخش مراقبت‌های ویژه

راهرو در سکوت فرو رفته بود. عقربه‌های ساعت به کندی حرکت می‌کردند و تنها صدای منظم دستگاه‌ها در فضا می‌پیچید.

مرد، بر صندلیِ فلزیِ سرد، چون تندیسی از ویرانی نشسته بود. در کنار پایش، جعبه‌ای با روبان‌هایِ ساتنِ ارغوانی و زرفام، وصله‌ای ناجور بر اندامِ این برزخِ سپید بود. آن جعبه، قرار بود سفیرِ وصال باشد؛ قرار بود امشب در بزمِ خواستگاری، شاهدِ پیوندِ دو نگاه باشد. تک‌‌پسرش، با آن قامتِ سروگونه که حالا در پسِ درهایِ بسته، میانِ لوله‌ها و کما گم شده بود، دل به سیاهیِ چشمی سپرده بود که قرار بود تمامِ دنیایش شود. اما تقدیر، گل‌فروشی را به مسلخ بدل کرد و پیراهنِ دامادی را به لخته‌هایِ سرخ آغشت.

هضمِ آن قامتِ رعنا روی تخت بیمارستان، برایش قابل باور نبود.

درِ بخش باز شد. دکتر بیرون آمد، دستکش‌هایش را در سطل انداخت و کنار پدر نشست. گفت:

«ضربه به سر... جدی است. اما آن، پایانِ قصه نیست.»

مکثی کرد و رویِ سینه‌اش اشاره زد:

«نگرانیِ اصلی اینجاست. یک سوراخ رویِ جناغ، دقیق و عمیق. لبه‌هایش سوخته. چیزی که از میانِ استخوان عبور کرده، رگِ اصلیِ سینه را دریده.»

پدر نگاهش را از رویِ زمین برداشت.

دکتر ادامه داد:

«هر تپشِ قلب، خون تازه را با فشار به درونِ قفسهٔ سینه می‌ریزد. ریه‌ها دارند در خون شناور می‌شوند.»

پدر با صدایی که از تهِ چاه می‌آمد، پرسید: «پس...؟»

دکتر سرش را پایین انداخت:

«من نمی‌توانم خونِ ریخته‌شده را برگردانم. نمی‌توانم سوراخ را ببندم. حتی خدا هم نمی‌تواند کاری کند. او آرام‌آرام... خالی می‌شود.»

برای لحظه‌ای دستش را روی شانه پدر گذاشت. بعد بلند شد و گفت: «درکتون می‌کنم... خودم هم داغ جوون دیدم.»

پدر تنها ماند؛ تنها با جعبه‌ای که برای جشنی آماده شده بود که دیگر قرار نبود برگزار شود.

پرستاران گاهی از کنار او رد می‌شدند. نگاهشان لبریز از ترحمی لکنت‌دار بود و دیری نپایید که سکوت، به سنگین‌ترین خبرِ عالم بدل شد. در آن لحظه، دو مرد، بی‌صدا چون قاصدانِ ملکوت، وارد شدند.

زمان کش آمد؛ گویی در سیاهچاله‌ای از اندوه فرو رفت. مهتابیِ بالایِ سر، سوسویی زد؛ احتضاری کوتاه‌مدت برای نوری که نمی‌خواست شاهدِ فاجعه باشد، اما در نهایت تسلیم شد.

آن دو مرد بازگشتند. این بار، برانکاردی را پیش می‌راندند که سپیدیِ ملحفه‌اش، هولناک‌ترین رنگِ جهان شده بود. زیرچشمی به مرد نگریستند و با هیبتِ غمناکِ خود، از کنارِ ویرانه‌ای که نامش «پدر» بود، گذشتند.

پدر فهمید. مگر می‌شود پارهٔ تنت را از کنارت بگذرانند و ارتعاشِ قلبِ ایستاده‌اش را در استخوان‌هایت حس نکنی؟

برخاست. گویی پاهایش بر رویِ ابری از سرب راه می‌رفتند. به سمتِ ایستگاهِ پرستاری رفت. چشم‌ها به زیر افتاد، اما سنگینیِ حضورش تمامِ فضا را اشغال کرده بود. با انگشتانی لرزان، گرهِ روبان‌هایِ ساتن را گشود.

نفسی کشید؛ آهی که نیمی از آن در ریه‌های خودش سوخت و نیمی دیگر، در میانِ جناغِ شکستهٔ پسرش، بر روی آن برانکاردِ دورشونده جا مانده بود.

با صدایی که انگار از تهِ چاهی عمیق می‌آمد، زمزمه کرد:

«این... برای امشب بود. ضیافتِ پسرم بود که ناتمام ماند. قسمتِ شما شد، کامتان را شیرین کنید.»

و بعد، با گام‌هایی که گویی از زمین جدا نمی‌شدند، به دنبالِ ردِ چرخ‌هایِ برانکارد راه افتاد؛ بی‌هیاهو، بی‌تکیه‌گاه، چون پادشاهی که قلمروِ حکمرانی‌اش را به غارت برده باشند.

لحظاتی بعد، پرستار جوانی با تردید به جعبه نزدیک شد. در را گشود. شیرینی‌هایِ الوان، زیر نورِ بی‌رمقِ بخش چنان می‌درخشیدند که گویی هنوز از تقدیرِ تلخِ خویش بی‌خبرند؛ انگار هنوز گمان می‌کردند قرار است در دهانِ عروسی شادمان، آب شوند.

پرستار یکی را برداشت. مکث کرد. نگاهش از پشتِ شیشه‌هایِ سردِ بخشِ مراقبت‌های ویژه، به نقطه‌ای دوخته شد که مرد، تمامِ هستی‌اش را در آنجا جا گذاشته بود.

در آن سکوتِ استخوان‌سوز، او دریافت که گاهی آدم‌ها نرسیده‌هایشان را چون یادگاری بر سرِ راهِ غریبه‌ها می‌نهند؛ به امیدِ واهیِ آن که شاید کسی، در جایی دور، طعمی را بچشد که آنان هرگز نچشیدند و به همین بسنده کنند.

پایان

داستان کوتاهنویسندگیپدرمرگ
۰
۰
سارا حیدریان
سارا حیدریان
«نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید