ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریان«نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۶ دقیقه·۱۰ روز پیش

کاش تکیه‌گاهت بودم

در آن اتاق کوچک، جایی که سکوت از هر فریادی سنگین‌تر بود، رضا چشم‌هایش را به سقف دوخته بود؛ سقفی ترک‌خورده که لکه‌های زردِ نمِ باران‌های پارسال هنوز رویش مانده بود. سرفه‌هایش، مثل همیشه‌، از اعماق سینه‌اش می‌جوشید و بالا می‌آمد. دردی که رفیق ثابت این سال‌ها بود، حتی لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. پاهایش زیر پتو بی‌حرکت مانده بودند، اما چشم‌هایش بیدارتر از آن بود که نشان می‌داد. سال‌ها با بدنش جنگیده بود؛ با ماهیچه‌هایی که فرمان نمی‌بردند، با دردی که شکل عوض می‌کرد اما نمی‌رفت.

صدای چرخیدن کلید توی قفل پیچید. پدر بود. رضا مثل همیشه چشم‌هایش را بست. نمی‌خواست پدر او را بیدار ببیند؛ نمی‌خواست آن نگاهِ پر از سؤال و اضطراب را تحمل کند، نگاهی که پشتش یک دنیا خستگی پنهان شده بود. بوی روغن و آهن از تن پدر می‌آمد. معلوم بود امروز هم بیشتر از توانش کار کرده است.

پدر کفش‌های کهنه‌اش را بی‌صدا درآورد؛ مبادا پسرش بفهمد این وقت شب تازه از سرِ کار برگشته. آرام رفت بالای سر رضا. اما لرزشِ ریزِ پلک‌ها و آن قطره اشکی که از گوشه‌ی چشم رضا سر خورده و روی بالش پخش شده بود، همه‌چیز را لو می‌داد.

پدر آهسته گفت:

«رضا جان…»

رضا چشم‌هایش را باز کرد. در نور کم‌رمقی که از چراغ خیابان می‌تابید، صورت پدر را دید: خط‌های عمیق روی پیشانی و دور چشم‌ها، و موهای شقیقه که در چند ماه اخیر سفیدتر شده بودند. زیر نور زرد، پوستش رنگ‌پریده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

پدر با صدایی خسته و نگران پرسید:

«چرا نمی‌خوابی؟ مگه نگفتم…»

جمله‌اش نیمه‌کاره ماند. سرفه امان رضا را برید. پدر همان لحظه خم شد و دستمالی را که همیشه کنار تخت آماده بود، جلوی دهانش گرفت. دلش مثل هر بار ایستاد؛ مثل هر بار که منتظر می‌ماند ببیند این‌بار روی دستمال چه رنگی می‌ماند.

رضا دستمال را از دست پدر گرفت و زیر بالش پنهان کرد. نمی‌خواست پدر ببیند؛ نمی‌خواست آن رگه‌های سرخ تازه را نشانش بدهد.

دست پدر روی پیشانی‌اش نشست؛ دستی ترک‌خورده با شیارهایی که داستان بارهای جابه‌جا شده، آجرهای روی هم چیده و جعبه‌های سنگینِ حمل‌شده را روایت می‌کرد. اما حالا بوی دیگری هم می‌داد: بوی الکل و دارو.

روی دیوار روبه‌روی تخت، تقویمی آویزان بود که از شدت خط‌خوردگی به دفتر حساب شبیه شده بود. کنار تاریخ‌ها عددهای کوچکی نوشته بود: مبلغ دارو، هزینه‌ی ویزیت، پول رفت‌وآمد، بدهی. اتاق بوی تند داروها را می‌داد. شیشه‌ها همیشه ردیف بودند، سرنگ‌ها در جعبه‌ی پلاستیکی، پارچه‌های تمیز کنار هم. پدر طوری در خانه راه می‌رفت که انگار یک بیمارستان کامل است.

رضا بعد از چند نفسِ بریده، آهسته پرسید:

«دکتر امروز چی گفت؟»

پدر نگاهش را از صورت رضا دزدید و گفت:

«هیچی… همون چیزایی که همیشه می‌گه.»

رضا لحظه‌ای مکث کرد؛ بعد نگاهش را به سقف دوخت.

«بابا… بهم دروغ نگو.»

پدر روی لبه‌ی تخت نشست. تشک زیر وزنش فرورفت. با صدایی لرزان—نه از خشم، از ناتوانی—گفت:

«خاله‌ت زنگ زد… گفت خودش جواب آزمایش‌ها رو برده پیش دکتر»

سکوت بینشان سنگین شد؛ سکوتی پر از کلمه‌های گفته‌نشده. رضا دستش را آهسته بالا آورد؛ آن‌قدر آهسته که انگار همه‌ی توانش را جمع می‌کرد. انگشت‌های سرد و نازکش روی دست پدر نشست. آن دست زبر و سخت، زیر این لمس سبک لرزید.

رضا زمزمه کرد:

«بابا… من می‌دونم.»

پدر سریع سرش را برگرداند، انگار می‌خواست حرف را قطع کند.

«نه… نگو.»

رضا دست پدر را محکم‌تر فشار داد.

«می‌دونم تو هم می‌دونی. فقط… فقط نمی‌خوام این‌قدر خودتو اذیت کنی. نمی‌خوام این همه کار کنی؛ صبح تا شب… برای چی؟»

چشم‌های پدر پر شد. اشکش بی‌صدا راه افتاد و روی دست رضا چکید؛ تنها نشانه‌ی سیلی که داشت در خودش خفه می‌کرد. مردی که کمرش زیر بارهای آهن و سیمان خم نشده بود، حالا زیر نگاه پسرش می‌شکست.

پدر با صدایی گرفته گفت:

«من باید یه کاری بکنم… باید یه راهی پیدا کنم.»

رضا نفس عمیقی کشید؛ نفسی که با سوت از گلوی تنگش بیرون آمد.

«اگه یه روزی… اتفاق افتاد… تو باید بمونی. قول بده می‌مونی.»

پدر نگاهش را بالا آورد. نگاهش خالی و پُر بود با هم؛ خالی از راه‌حل، پُر از عشق.

«چطور بمونم؟ من چی دارم جز تو؟»

رضا آهسته گفت:

«با همون چیزی که منو تا الان زنده نگه داشته… با لجبازی‌ت. با این‌که هر روز می‌ری بیرون و برمی‌گردی و می‌گی درستش می‌کنم؛ حتی اگه… حتی اگه نشه.»

پدر دست رضا را گرفت و به صورتش فشرد. گونه‌های خیس و زمختش به آن پوست نازک و سرد چسبید.

«آخه من واسه کی کار کنم؟ واسه کی برگردم خونه؟ کی باشه بگه “بابا”…؟»

کلمه‌ها در گلویش شکستند.

رضا با نوک انگشت‌ها، اشکِ پدر را پاک کرد.

«گوش کن بابا. من از مرگ نمی‌ترسم. از این می‌ترسم که تو تنهایی همه‌چیز رو توی خودت بریزی و هیچی نگی. بابا، نمی‌خوام دیگه جلوی من خودتو محکم نشون بدی. لازم نیست پیش من نقش بازی کنی.»

پدر چشم‌هایش را بست؛ انگار سقف روی سرش آوار شده باشد.

«من باید قوی باشم…»

رضا گفت:

«نه. من می‌دونم خسته‌ای. می‌دونم شب‌ها می‌ری تو آشپزخونه، صندلی رو می‌کشی، بعد هیچی… فقط ساکتی. یه جور سکوت که من می‌فهمم یعنی داری فرو می‌ری.»

پدر با صدایی که دیگر شبیه خودش نبود گفت:

«من نمی‌تونم… من نمی‌تونم تو رو از دست بدم.»

رضا یک لحظه چشم‌هایش را بست. درد، مثل موجی کوتاه از سینه‌اش گذشت. بعد آهسته گفت:

«قول بده… اگه یه روزی رفتنِ من اتفاق افتاد، خودتو گم نکنی، خودت رو از بین نبری، زندگی کن بابا... خواهش میکنم.»

پدر صدایش شکست.

«من…»

رضا آرام اما محکم گفت:

«قول بده.»

پدر خیلی آهسته جواب داد:

«قول می‌دم… سعی میکنم.»

رضا نفسش را بیرون داد.

«همین کافیه.»

چند دقیقه گذشت. نفس‌های رضا منظم‌تر شد؛ نه از بهتر شدن، از خستگی. پدر دستش را دور سر رضا حلقه کرد. رضا صورتش را در گودی شانه‌ی پدر پنهان کرد؛ همان جای امنی که از بچگی می‌شناخت. دست‌های پدر هنوز همان دست‌ها بودند—با بوی روغن و کار—اما حالا بوی الکل و دارو هم گرفته بودند. با این حال، حتی وقتی می‌لرزیدند، کارشان را رها نمی‌کردند.

در تاریکی، رضا آرام گفت:

«بابا…»

پدر بی‌درنگ جواب داد:

«بیدارم.»

رضا گفت:

«اگه فردا… نتونستم حرف بزنم… تو حرف بزن. از من. به جای من. بگو دوستت داشتم… بگو ممنون بودم. ببخش که نتونستم برای تو تکیه‌گاه باشم و فقط بارِ زندگی‌ت شدم. همیشه دلم میخواست برای یکبار هم که شده تو به من تکیه کنی، ببخش بابا»

پدر دست رضا را محکم‌تر گرفت؛ آن‌قدر که انگار می‌خواست با فشار دادن، او را در همین دنیا نگه دارد.

«فردا خودت حرف می‌زنی. این حرفا رو تموم کن.»

رضا لبخند زد؛ لبخندی خسته.

«باشه. ولی یادت باشه… اگه من رفتم، تو هنوز پدرِ منی. و بدون که دیگر درد ندارم؛ به آرامش رسیده‌م»

پدر زیر لب زمزمه کرد:

«تو نباید بری…»

و رضا، در همان تاریکی، با آگاهی تلخی که مدت‌ها بود در وجودش جا خوش کرده بود، یک چیز را فهمید: گاهی آدم‌ها نمی‌میرند چون بدنشان کم می‌آورد؛ می‌میرند چون نمی‌خواهند شاهد شکستِ کسی باشند که دوستش دارند.

بیرون، خیابان در سکوتِ سیاهِ نیمه‌شب فرو رفته بود. باد پشت پنجره می‌پیچید و ناله می‌کرد. و در آن اتاق کم‌نور، برای چند ساعت، هر دو زنده ماندند؛ نه به خاطر دارو، نه به خاطر نسخه، نه به خاطر پول—فقط به خاطر همان دست‌هایی که هم را رها نکردند.

پایان

پدرداستاننویسندگیبیماریغمگین
۷۸
۴۵
سارا حیدریان
سارا حیدریان
«نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید