
با صدای جیغش بیدار شدم.
شب هنوز تمام نشده بود. مهتاب روی تپه افتاده بود و باد بوی سرد سنگها را میآورد. اما آن صدا—آن جیغ کوتاه و شکسته—تمام تنم را پر از حس خطر کرد.
صدای قدمهایش را پیش از آنکه ببینمش شناختم. ریتمش همیشه نرم بود؛ مثل وقتی که کسی دستش را آرام روی سبزهها میکشد. اما امشب ریتم شکسته بود. صدای کشیده شدن پاها روی خاک. ایستادن و نفس گرفتن و دوباره قدمی لرزان.
در باز شد.
اول بوی شب آمد. بعد بوی او؛ بوی گلهای وحشی که همیشه لابهلای گیسوان بلندش پنهان میکرد. اما زیر آن، بوی دیگری هم بود. بوی خون.
به چارچوب در تکیه داده بود. قامتش که همیشه راست میایستاد، حالا خم شده بود. گیسوان سیاهش که در باد میرقصیدند، خیس و سنگین روی شانههایش افتاده بودند. و پاهایش…
پاهایی که همیشه کنار من روی چمنها میدویدند، حالا انگار زمین را با درد لمس میکردند.
چیزی در سینهام پیچید. تیز، سنگین، بیصدا.
من فقط میدانم دیدن زخمهای او، بیشتر از هر چیزی مرا میآزارد.
نگاهش به من رسید. چشمانش میدرخشیدند؛ نه از شادی، از چیزی شور و شفاف که شما به آن اشک میگویید.
گفت: «منو از اینجا ببر… ببر یه جای دور.»
کلمهها را کامل نمیفهمم. اما صداها را میفهمم.
آدمها بیشتر از آنکه با کلمه حرف بزنند، با وزنِ صدایشان حرف میزنند.
و صدای او خسته بود.
نگاهم از چهرهاش پایین آمد، به پاهای زخمیاش.
بعد به خودم رسید.
به محکم بودنم.
به اینکه او همیشه وقتی خسته بود، به من تکیه میکرد.
کمی جلو رفتم. سرم را پایین آوردم. شانههایم را پیش بردم؛ همانطور که همیشه وقتی میخواهد تکیه کند، میایستم.
فهمید.
همیشه میفهمد.
دستهایش مثل دو پرندهٔ خسته دور گردنم حلقه شد. وزن گرمش را روی شانههایم حس کردم. آشنا بود، اما امشب فرق داشت. نه وزن تنش، وزن غمش. وزن تمام اشکهایی که هنوز ریخته نشده بودند.
صورتش را میان موهایم پنهان کرد. نفسش را روی پوستم حس کردم، گرم و پارهپاره. و بعد، باران آمد. نه از آسمان، از چشمان او. قطرههایی گرم که از میان موهایم میلغزیدند و راهشان را میان گیسوان او گم میکردند. هر دو خیس از یک باران.
به راه افتادم.
هر قدم را آرام برمیداشتم؛ انگار کوچکترین لرزش میتوانست او را بشکند.
از میان چمنهای تپه گذشتم. ماه بالای سرمان بود و سایهمان را روی زمین نقاشی میکرد؛ سایهای که نمیگفت کجای آن منم و کجایش او. یک سایه، یک نفس، یک درد.
به درهٔ پنهان رسیدیم. جایی که فقط من و او میشناسیم. جایی که گلهای وحشی بیاسم و رسم، برای دل خودشان میرویند. بو کشیدم. بوی آب. بوی امنیت.
آنقدر خم شدم تا پاهای زخمیاش زمین را حس کنند. بعد ایستادم کنارش. سر سنگینم را گذاشتم روی شانهٔ باریکش. نبضش را حس کردم؛ اول تند، بعد آرام. نفسی کشید، عمیق. اولین نفس عمیق امشب.
بعضی نفسها شبیه بازگشتناند.
انگار روح راهش را دوباره به بدن او پیدا کرده باشد.
سرم را به گیسوانش ساییدم. هنوز نمِ اشک در آنها مانده بود.
نمیدانم عشق چیست. این کلمه مال شماست. اما اگر عشق یعنی این که بدنت پناه دیگری باشد، یعنی این که ضربان قلبت با نبض گریههایش یکی شود، یعنی این که در تاریکترین شب دنیا، راه پنهان را از حفظ باشی، پس...
بعضی رازها لازم نیست فهمیده شوند.
گاهی کافی است کسی در تاریکی، کسی دیگر را تا درهٔ امن همراهی کند.
او هیچوقت نفهمید آن شب
بیشتر از خودش
من میترسیدم او را از دست بدهم.
این راز
برای همیشه
میان یال من و گیسوی او خواهد ماند.
پایان