
در آن روزهای سربی که سایهٔ نحس ویروس، نبض جهان را کند و ضعیف میکرد، سرفههای نغمه، مثل یک اخطارِ خشک، آرامش خانه را شکست. او که کارمند دقیق و منظم یکی از شعب بانک در مرکز شهر بود، با همان نظم و ترتیب همیشگیاش، تب را تحویل گرفت و سرفهها را پشت ماسک دولایهای پنهان کرد. اما این دشمنِ ریزنقش، به نظم و ادبِ میز بانک کاری نداشت. ریههای دختر، میدان نبردی شدند که در آن، نفسهایش سربازانی شکستخورده بودند. روزی که سایهٔ اکسیژن روی شیشهٔ مهگرفتهٔ آمبولانس افتاد و آژیرِ آن، تنها صدای پسزمینهٔ شهر خاموش بود، خانواده او را با چشمانی گریان و دلهایی لرزان، به بخش مراقبتهای ویژهٔ بیمارستانی سپردند که بوی الکل و ترس، هوایش را سنگین کرده بود.
آن روزها، مرز بین هشیاری و اغما، مثل مرز بین ابر و مه، گنگ و محو بود. نغمه در میان تب و هذیان، چشم که میبست، به وسعتی از سبزیِ بکر پا میگذاشت. به جنگلی که انگار از دل قصههای مادربزرگها بیرون کشیده شده بود. در آنجا زنی بود با موهایی چون گندمزارهای درو شده در آفتاب، و چشمانی همرنگ خزههای کنار چشمه. اسمش آنا بود. خودِ نغمه بود در کالبدی دیگر. در هیأتی که انگار روحش از ازل به آن تعلق داشت. کنار او، دخترکی شیطان و زیبا میدوید با گیسوانی به روشنی موهای مادر و چشمانی به عمق و آبیِ چشمهای پدر. و پدر... جان.
جان، مردی بود که گویی از دل ترانههای فولکلورِ سرزمینی ناشناخته بیرون آمده. موهای بلوطیرنگش که تا چانه حلقه حلقه فرو میریخت، ریشِ پُرپشت و آن نگاهِ اقیانوسیِ بیقرار. نگاهی که هر بار به سمت آنا میچرخید، انگار دنیا از حرکت میایستاد. در آن چشمان آبی، هیچ چیز جز معجزهٔ عشقِ اول و آخر دیده نمیشد. کلبهای چوبی و کوچک داشتند، اما دلنشینتر از هر قصری بود. زندگی در آنجا با بوی هیزمِ نیمسوز، صدای جیرجیرکهای شبانه و خندههای جین (همان دخترک چشمآبی) تعریف میشد. آنا در آن جهان، گیاهان را نه با علمِ کتابهای امروزی، که با ندایی درونی میشناخت. دست بر ساقهٔ نعناع وحشی میگذاشت و برای جینِ کوچولو از خاصیتش برای دلپیچه میگفت. برگِ نازک بومادران را نشانش میداد و از درمان زخمها میگفت. جین با آن چشمهای شیطانش گوش میداد و بعد با شوق، پروانهای را دنبال میکرد.
نغمه هر بار خواب که میپرید، نه با خستگی که با دلتنگیِ عمیقی روبهرو میشد. دلتنگِ صدای جیرجیرکها بود. دلتنگِ بوی عرق تنِ جان بعد از هیزمشکنی. دلتنگِ این که مادر باشد. در بیمارستان، دستگاه ونتیلاتور مثل هیولایی آهنی نفس میکشید و او در آن سوی پلکها، نفسِ پاک جنگل را در سینه داشت. مرخص شد، اما انگار یک تکه از روحش را در آن رؤیا جا گذاشته بود. قرنطینهٔ خانگی برایش نه یک اجبار، که بهانهای برای خوابیدن بود. روانپزشک از «سندروم استرس پس از سانحهٔ قرنطینه» گفت و «اختلال رؤیای پریشان». داروها را تجویز کرد، قرصهای سفید و آبی کوچکی که قرار بود رؤیا را قتلعام کنند. نغمه به اصرار مادر یکی دو شب اول را با ترس از دست دادنِ جان و جین، قرصها را خورد، اما نه تنها اثری نداشت، که انگار تصویر آنها را شفافتر هم کرد. دیگر حتی در چُرتهای ظهرِ روی مبل، بوی ریحانِ کنار جویبارِ جنگل به مشامش میرسید. قوطی قرصها را گذاشت گوشهٔ کشوی میز؛ نخواست دیوارِ محکمتری بین خودش و بهشتش بکشد.
تا آن شب که چشمانش را بست و... سیاهیِ مطلق. نه از جنگل خبری بود، نه از کلبه. نه از خندههای جین و نه از نگاهِ آبیِ جان. نغمه در آن تاریکی محض، جیغ زد اما صدایش در گلویش خفه شد. از خواب پرید، تمام تنش خیس عرق بود. وحشت مثل مار دور گلویش پیچید. صبح که شد، نه از بوسهٔ صبحگاهیِ جان اثری بود و نه از نق زدنهای جین برای شیر دوشیدهٔ تازه. آن روز، بدترین روز زندگیاش بود. روزی که فهمید میتواند بهشتی را که مال او نیست، از دست بدهد.
نُه شب. نُه شبِ طولانی و جانکاه که هر شب با امیدِ دیدنِ جینِ کوچک و جانِ عزیزش به خواب میرفت و هر صبح با بغضی کهنهتر از دیروز، چشم باز میکرد. خانوادهاش میگفتند رنگش بهتر شده، اما او حس میکرد رنگِ واقعیاش را در آن دنیای سبز جا گذاشته و حالا مثل عکسی سیاه و سفید، فقط سایهای از خودش بود.
شب دهم. نغمه با چشمانی پفکرده و قلبی از سنگ، خودش را روی تخت رها کرد. دیگر امیدی نداشت. این تسلیم، انگار قفلِ دروازهٔ رؤیا را شکست. ناگهان بویِ خاکِ نمخورده و چوبتر پیچید توی بینیاش. چشمانش را باز کرد و نورِ سبزرنگی که از لای برگهای انبوه میتابید، صورتش را نوازش کرد. ایستاده بود وسط همان جنگل. قلبش ایستاد و دوباره با تپشی وحشیانه به راه افتاد. سر از پا نشناخت و به سمت کلبه دوید. شاخههای تمشکِ وحشی صورت و دستهایش را میخراشیدند، اما او فقط میدوید. تا چشمش به کلبه افتاد، مردی را دید تکیه داده به دیوار چوبی. شانههای افتادهاش بوی غم میداد. بطریِ سفالینِ کوچکی در دستش بود و نگاهش به خاکِ زیر پایش دوخته شده بود.
آنا نزدیکتر رفت. لرزشی در صدایش بود وقتی گفت: «جان...»
مرد تکان نخورد. انگار صدای باد بود.
با گام دوم، آنا گفت: «جان... من برگشتم.»
این بار مرد سری تکان داد، مثل کسی که پشهای را از گوشش براند. بعد به آرامی سرش را بالا آورد. موهای پریشان و تُرههای چرخخورده روی پیشانیاش ریخته بود، اما از میان آن دریای سیاهِ مو، دو تکه یاقوت کبود خیس میدرخشید. یاقوتهایی که دورشان هالهای از سرخیِ گریه و بیخوابی نشسته بود. جان به زحمت پلک زد. انگار باور نمیکرد. بطری از دستش سر خورد و روی چمنها افتاد و عطرِ شراب تخمیرشدهٔ میوههای وحشی به هوا برخواست. جان بلند شد، کمی تلو تلو خورد، اما بعد دوید. دوید و آنا را چنان در آغوش فشرد که انگار میخواهد دندههایش را بشکند و روحش را برای همیشه در قلب خودش زندانی کند.
آنا صورتش را در گودی گردن جان فرو برد. بوی چوب و دود و غم، عجب ترکیب آشنایی بود. جان میان هقهق گریهاش زمزمه میکرد: «کجا بودی؟ ترسیدم آنا... فکر کردم دیگه برنمیگردی. فکر کردم اون بیرون...» و نتوانست جملهاش را تمام کند. در عوض، صورت آنا را میان دو دست پینهبستهاش گرفت و انگار که تشنهترین مردِ صحرا باشد، بر لبانش بوسه باراند. اشکهای آنا و جان در هم آمیخت و طعم شورِ جدایی و شیرینِ وصال را به بوسهشان داد.
آنا که کمی آرام شد، ناگهان جای خالی را حس کرد. «جین کجاست؟»
شانههای جان ریخت. «تو کلبهست... از همون شبی که تو رفتی، تب کرد. دیگه خوب نشد.»
آنا مثل باد خودش را به کلبه رساند. جین روی تخت چوبی کوچکشان دراز کشیده بود. رنگ و رویش مثل کاغذ شده بود و موهای طلاییاش مثل علفهای خشکیدهٔ پاییز، روی بالش پخش شده بود. آنا بغضش را شکست و زانو زد کنار تخت. گونه اش را روی پیشانی داغ دخترک گذاشت و زمزمه کرد: «جین... بیدار شو عزیزِ دلم... ماما اومد.»
پلکهای نازک و کبودِ جین به زحمت از هم باز شد. نگاهِ آبیِ خستهاش که به چشمان سبزِ آنا گره خورد، لبخندی مثل شکوفهٔ کوچکی که از میان برف سر برمیآورد، روی لبهای رنگپریده اش نشست. «ماما...»
همین یک کلمه کافی بود. آنا خم شد و صورتش را روی سینهٔ نحیفِ دخترک گذاشت. گریه نمیکرد، بلکه ناله میکرد. و درست در اوج این لحظهٔ ناب، در آن کلبهٔ چوبی و در آغوش خانوادهاش...
نغمه در اتاقش در تهران، از خواب پرید. سکوت شب، توی ذوقش زد. اشکهایش مثل سیلاب از بند شکسته بودند. دیگر تفاوت بیداری و رؤیا برایش معنا نداشت. او آنجا آنا بود و اینجا یک روحِ سرگردان. دیگر نمیتوانست. احساس میکرد اگر آن چشمهای آبی برای همیشه بسته شوند، او در این دنیا با چشمهای باز، مُرده است.
نگاهش به کشوی میز افتاد. قوطی قرصهای خوابآورِ دکتر، دستنخورده و پر، انگار که او را صدا میزد. نه؛ اینجا نه. در این خانه، مادرش هر لحظه ممکن بود برای بردن چای وارد شود. خانواده نباید او را نجات میدادند، چون نجات برای او مرگ بود.
صبح روز بعد، با آرامشی ساختگی، کوتاه توضیح داد که برای تغییر آب و هوا و رهایی از خستگیِ قرنطینه، چند روزی به ویلای شمال میرود. مادرش که چشمانِ پفکردهاش را میدید، فکر کرد شاید هوای دریا واقعاً برایش خوب باشد. سوئیچ را برداشت و رانندگی کرد. تمام مسیرِ چهار ساعته از جادهٔ چالوس، مثل رانندگی در مه بود. نه به پیچهای خطرناک فکر میکرد، نه به تونلهای طولانی. فقط اشک میریخت. اشک برای جینِ مریض، برای جانِ شکسته و برای خودش که روحی سرگردان در دو جهان بود.
زمانی به ویلا رسید که آسمان مثل دلِ نیلوفر، یکپارچه زخم بود و میبارید. دریای مقابل ویلا، هیولایی خروشان و طوفانی بود و امواج، انگار مشتهای خشمگینِ طبیعت بودند که به ساحل میکوبیدند. فضا برای کاری که میخواست بکند، مهیا بود.
پشت میز چوبی ویلا نشست. کاغذی سفید گذاشت و شروع به نوشتن کرد. از رؤیاهایش نوشت، از عطرِ نانی که جان روی آتش درست میکرد، از چشمهای جین، از عشقی که در چند شب در دلِ جنگلی چندصدساله، ریشه دوانده بود و تنهاش اینجا، در سال ۲۰۲۰، پوسیده بود. نوشت: «من مالِ اینجا نیستم. بدنم اینجاست ولی روحِ من پشتِ آن دروازهٔ سبزِ رؤیا گیر کرده. اگر بمانم، یعنی آنها را برای همیشه از دست دادهام. ببخشید که خودخواهانه میروم، اما این تنها سفری است که در آن به خودم فکر میکنم. بدانید که الان خوشحالترینم.»
بعد، قوطی قرصها را از کیفش بیرون آورد. دانههای سفیدِ ریزِ خواب. همه را یکجا کف دستش ریخت. یک لیوان آب خورد و بدون آنکه دانهها را بشمارد، همه را مثل نقل و نبات بلعید.
از ویلا زد بیرون. پیراهن بلند و سفیدی به تن داشت که بادِ ساحلی، دامنش را مثل بال فرشتهای اسیر در قفس، بالا میزد. باد و باران مثل تازیانه به صورت و بدنش میخوردند. در تاریکیِ مطلقِ ساحل، چشمش به قایقی افتاد که انگار معجزهای بود برای نقشهاش. آن را به سختی به سمت امواج خروشان هل داد. سرمای آبِ دریا تا مغز استخوانش نفوذ کرد، اما برای کسی که در آرزوی آغوشِ جان میسوزد، سرما چه معنایی میتواند داشته باشد؟ خودش را به زور به درون قایق انداخت و موتور کوچکش را روشن کرد. قایق، رقصان و لرزان، سینهٔ امواجِ شبزده را شکافت و به دلِ تاریکیِ محض زد.
از ساحل دور شد، دستهایش سنگین شد. پلکهایش دیگر یاریِ ایستادگی در برابر باد و باران را نداشتند. موتور را خاموش کرد و در کفِ چوبی قایق دراز کشید. پیراهن سفیدش در آبِ ته قایق مثل گلِ نیلوفری که در مرداب غرق میشود، باز و بسته میشد. آخرین تصویری که از این دنیا ثبت کرد، قطرات درشت باران بود که مثل اشکهای خودش، روی صورتش فرود میآمدند.
و بعد... سکوتِ محض. نه صدای دریا، نه صدای باد. هیچ.

بوی چوب و دود بود که او را صدا زد. چشمهایش را که باز کرد، نورِ طلاییِ بامدادی از لای درزهای کلبه به صورتش تابیده بود. گرما تمام وجودش را پر کرده بود. در آغوش جان بود. دستانِ مردانهاش مثل شاخههای امنِ درخت بلوط، دور او حلقه شده بود. جان با آن نگاهِ آبیِ بیخواب، آرام به موهایش نگاه میکرد. آن طرفتر، جینِ کوچولو، با صورتی که دیگر خبری از رنگپریدگی نداشت، آرام نفس میکشید و لبخند ملیحی روی لبانش نقش بسته بود.
آنا (که دیگر نغمه نبود) خودش را با تمامِ وجود در آغوش جان بیشتر فرو برد. صورتی که از شوقِ این وصالِ ابدی گل انداخته بود را بالا آورد. جان که پلکهایش از خستگی سنگین بود اما از خوشحالیِ پیدا شدنِ آنا نمیتوانست بخوابد، با خوابآلودگی لبخندی زد و خشدار زمزمه کرد: «دیگه نرو... قول بده...» و آنا پاسخ دهد: «قول میدم... حتی اگه تمام دنیا بخوان هم دیگه هیچجا نمیرم...»
آنا با نوک انگشت، تارِ مویی را از پیشانی جان کنار زد و با آرامشی که در تمام وجودش پیچیده بود، بر چانه او بوسهای زد و آرام، زمزمه کرد: «دوست دارم، جان. برای همیشه.»
و جان، بوسهای عمیقتر و عاشقانهتر بر لبان او نشاند؛ بوسهای که بوی دلتنگی و شادی میداد.
صبح روز بعد، در ساحلِ ویلا، دریا آرام گرفته بود. انگار طبیعت هم از خشمِ شبانهاش پشیمان شده بود. قایقی چوبی، آرام و بیصدا، روی شنهای نمناکِ ساحل نشسته بود. درون آن، دختری با پیراهنی سفید خوابیده بود. سرش کمی به سمت آسمان کج شده بود و بر لبانِ کبود و یخزدهاش، لبخندی عمیق و مرموز نقش بسته بود؛ لبخندِ کسی که به خانه رسیده باشد. ریههایش دیگر نفس نمیکشیدند، اما سینهاش، سرشار از هوایِ خنک و سبزِ جنگلی بود که مالِ دویست سال پیشتر بود. پیکرش را پیدا کردند، اما هیچکس نمیدانست که او در آن لحظه، کنار آتشِ کلبه، برای دخترکِ چشمآبیاش نان گرم و عسل میگذاشت.
پایان