
نیمهشب، بخش مراقبتهای ویژه.
راهرو در سکوت فرو رفته بود. عقربههای ساعت کند پیش میرفتند و تنها صدای یکنواخت دستگاهها در فضا میپیچید.
مرد روی صندلی فلزیِ سرد نشسته بود؛ بیحرکت، گویی تندیسی از ویرانی. کنار پایش جعبهای بود با روبانهای ساتن ارغوانی و زرفام؛ وصلهای غریب بر اندام این برزخ سپید.
قرار بود امشب در بزم خواستگاری باز شود.
تکپسرش، با آن قامت سروگونه که حالا پشت درهای بسته، میان لولهها و کما گم شده بود، دل به دختری سپرده بود که قرار بود همه زندگیاش شود. اما تقدیر، گلفروشی را به مسلخ بدل کرده بود و پیراهن دامادی را به لختههای سرخ آغشته.
تصور آن قامت رعنا بر تخت بیمارستان، برای مرد باورکردنی نبود.
درِ بخش باز شد. دکتر بیرون آمد، دستکشهایش را در سطل انداخت و کنار او نشست.
گفت:
«ضربهٔ سر جدی است… اما مشکل اصلی آن نیست.»
لحظهای مکث کرد و با انگشت به سینهاش اشاره زد.
«یک سوراخ دقیق روی جناغ. لبههای زخم سوخته. چیزی از میان استخوان رد شده و رگ اصلی سینه را پاره کرده.»
پدر نگاهش را از زمین برداشت.
دکتر ادامه داد:
«با هر تپش قلب، خون داخل قفسه سینه جمع میشود. ریهها دارند پر از خون میشوند.»
صدای مرد از ته چاهی تاریک بیرون آمد:
«پس…؟»
دکتر سرش را پایین انداخت.
«خونریزی خیلی شدید است. کاری از دست ما برنمیآید.»
لحظهای دستش را روی شانهٔ مرد گذاشت.
«متأسفم.»
و رفت.
پدر ماند؛ تنها با جعبهای که برای جشنی آماده شده بود که دیگر قرار نبود برگزار شود.
پرستاران گاه از کنارش میگذشتند. نگاهشان پر از ترحمی بود که راهی برای بیان نداشت. سکوت، آرامآرام سنگینتر میشد.
دقایقی بعد دو مرد با برانکارد وارد شدند.
زمان کش آمد. مهتابی بالای سر سوسویی زد؛ انگار نوری که نمیخواست شاهد فاجعه باشد، لحظهای مردد شده باشد.
آن دو مرد بازگشتند. برانکارد را آرام پیش میراندند. سفیدی ملحفه زیر نور سرد بخش، هولناکترین رنگ جهان شده بود.
از کنار مرد گذشتند.
او برخاست.
گویی پاهایش بر ابری از سرب حرکت میکرد. به سمت ایستگاه پرستاری رفت. نگاهها پایین افتاد، اما سنگینی حضورش در فضا میپیچید.
با انگشتانی لرزان گره روبانهای ساتن را باز کرد.
نفسی کشید؛ آهی که نیمی از آن در سینه خودش سوخت و نیمی دیگر، جایی میان استخوانهای شکستهٔ پسرش جا ماند.
آهسته گفت:
«این… برای امشب بود.
ضیافت پسرم.
ناتمام ماند…
قسمت شما شد.»
بعد، با گامهایی که گویی از زمین جدا نمیشدند، به دنبالِ ردِ چرخهایِ برانکارد راه افتاد؛ بیهیاهو، بیتکیهگاه، چون پادشاهی که قلمروِ حکمرانیاش را به غارت برده باشند.
چند لحظه بعد، پرستار جوانی با تردید به جعبه نزدیک شد.
درش را باز کرد.
شیرینیهای رنگارنگ زیر نور بیرمق بخش میدرخشیدند؛ انگار هنوز نمیدانستند جشنشان هرگز برگزار نخواهد شد.
پرستار یکی را برداشت.
مکث کرد.
از پشت شیشه سرد بخش مراقبتهای ویژه به راهرو نگاه کرد؛ جایی که مرد، تمام زندگیاش را همانجا جا گذاشته بود.
لحظاتی بعد، پرستار جوانی با تردید به جعبه نزدیک شد. در را گشود. شیرینیهایِ الوان، زیر نورِ بیرمقِ بخش چنان میدرخشیدند که گویی هنوز از تقدیرِ تلخِ خویش بیخبرند؛ انگار هنوز گمان میکردند قرار است در دهانِ عروسی شادمان، آب شوند.
پرستار یکی را برداشت. مکث کرد. نگاهش از پشتِ شیشههایِ سردِ بخشِ مراقبتهای ویژه، به نقطهای دوخته شد که مرد، تمامِ هستیاش را در آنجا جا گذاشته بود.
در آن سکوتِ استخوانسوز، او دریافت که گاهی آدمها نرسیدههایشان را چون یادگاری بر سرِ راهِ غریبهها مینهند؛ به امیدِ واهیِ آن که شاید کسی، در جایی دور، طعمی را بچشد که آنان هرگز نچشیدند.
پایان