ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایهنویسنده | راویِ «تکه‌های پراکنده‌ی زندگی». اینجا از سکوت‌ها می‌نویسم؛ از داستان‌هایی که بعد از تمام شدن در ذهنت می‌مانند. 🌿 داستان‌های کامل در واتپد: wattpad.com/user/SayeWrites
سایه
سایه
خواندن ۵ دقیقه·۱ روز پیش

دختر گندمزار

SayeWrites
SayeWrites

🌼 تکه‌های پراکنده از زندگی

بعضی داستان‌ها در یک روز نوشته می‌شوند؛
اما بعضی، مدت‌ها در دلِ آدم زندگی می‌کنند،
تا بالاخره راهشان را به کاغذ پیدا کنند.

شاید این هم یکی از همان‌ها باشد...

— سایه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

دخترِ گندمزار

 

آن شب، ماه آن‌قدر روشن بود که سایه‌ی آدم روی خاک راه می‌رفت.

از پنجره‌ی اتاق، پدرم را می‌دیدم.

تنها بود.

میان گندمزار خم می‌شد، دسته‌های کاه را جمع می‌کرد، دوباره راست می‌ایستاد، نفسی تازه می‌کرد و باز خم می‌شد.

خانه‌های اطراف خاموش بودند.

می‌دانستم مردهای دیگر روستا تنها نیستند.

پسرهایشان کنارشان بودند.

یکی خرمن را جمع می‌کرد، یکی گونی‌ها را می‌بست، یکی تراکتور را می‌راند.

اما پدر من، فقط سایه‌ی خودش را داشت.

همان شب، برای اولین بار در زندگی‌ام، آرزو کردم کاش پسر بودم.

نه برای خودم.

برای او.

دستم را روی شیشه گذاشتم.

شیشه سرد بود، اما نه به سردی جمله‌ای که سال‌ها در گوشم مانده بود:

«کاش پسر بودی.»


چند بار گفته بودم:

«بابا، بذار من هم بیام کمکت.»

هر بار فقط لبخند می‌زد.

همان لبخندی که خستگی را پنهان می‌کرد، نه درد را.

می‌گفت:

«تو درست رو بخون.»

همین.

انگار همه‌ی آرزوهایش را در همین یک جمله جا داده بود.

اما آن شب، هرچه بیشتر به قامت خمیده‌اش نگاه می‌کردم، صدایی در دلم بلندتر می‌شد:

«اگر پسر بودی، حالا کنارش بودی.»

سال‌ها با همین صدا جنگیده بودم.

از وقتی معنای دختر بودن را فهمیدم، این جمله را بارها شنیده بودم.

از همسایه.

از فامیل.

از رهگذری که حتی اسمم را نمی‌دانست.

«کاش پسر بود.»

هر بار چیزی درونم کوچک‌تر می‌شد.

نه چون حرفشان را باور می‌کردم؛ چون می‌فهمیدم هنوز آدم‌هایی هستند که مرا، پیش از آنکه بشناسند، کم‌تر از یک پسر می‌بینند.

در روستای ما، تولد پسر جشن داشت.

تولد دختر، دعا.

برای پسر شیرینی پخش می‌کردند.

برای دختر می‌گفتند:

«ان‌شاءالله بعدی.»

من همان «بعدی» بودم که هیچ‌وقت از راه نرسید.

بعدها جمله‌ی دیگری را هم خوب یاد گرفتم:

«دختر برای مردمه.»

این جمله را آن‌قدر شنیده بودم که دیگر صدایش را از صدای باد هم بهتر می‌شناختم.

آن روزها خیال می‌کردم دختر بودن یعنی موهای بلندتر، عروسک، یا روسری‌های رنگی مادرم.

بعدها فهمیدم دختر بودن، در روستای ما، یعنی بعضی درها زودتر از موعد بسته می‌شوند.


مدرسه‌ی ما فقط تا کلاس پنجم داشت.

روزی که کارنامه‌ی کلاس پنجم را گرفتم، تمام راه را دویدم تا زودتر به خانه برسم.

کارنامه را با ذوق جلوی پدر و مادرم گرفتم.

منتظر بودم لبخند بزنند.

منتظر بودم مثل من خوشحال شوند.

پدرم کارنامه را گرفت.

نگاهی به نمره‌ها انداخت.

لبخند کوتاهی زد.

اما چیزی در نگاهش بود که آن روز نفهمیدم.

مادرم هم ساکت بود.

آن شب، پدرم حتی غذا را به سختی می‌خورد.

من خیال می‌کردم خسته است.

سال‌ها بعد، وقتی بزرگ‌تر شدم، دلیل آن سکوت را برایم گفت.

گفت:

«از نمره‌هات خوشحال بودیم، اما همون روز فهمیدیم دیگه مدرسه‌ای توی روستا نیست. از همون موقع نشستیم حساب کردیم چه‌کار کنیم که تو بتونی درست رو ادامه بدی. چطور بریم شهر؟ از کجا پولش رو بیاریم؟»

آن روز، من فقط کارنامه‌ام را گرفته بودم.

اما پدر و مادرم، بارِ آینده را به دوش کشیده بودند.


بعد از کلاس پنجم، جاده‌ای باریک از روستا بیرون می‌رفت؛ جاده‌ای که انگار فقط پسرها اجازه داشتند روی آن قدم بگذارند.

می‌گفتند:

«دختر درس می‌خواد چیکار؟»

یکی‌یکی همکلاسی‌هایم ناپدید می‌شدند.

نه اینکه بمیرند.

فقط دیگر دیده نمی‌شدند.

دیروز کنار ما در حیاط مدرسه بازی می‌کردند.

امروز پشت پنجره‌ی خانه نشسته بودند.

از یازده‌سالگی، دنیا برایشان کوچک‌تر می‌شد.

حق نداشتند تنها از خانه بیرون بیایند.

حق نداشتند دمِ در بنشینند.

حق نداشتند به خانه‌ی دوستشان بروند.

حق نداشتند بلند بخندند.

انگار با بزرگ شدن، دیوارهای دنیا دورتر نمی‌شد؛ نزدیک‌تر می‌شد.

هنوز چهره‌ی دختری را به یاد دارم که فقط چند دقیقه با پسر همسایه حرف زده بود.

چند دقیقه.

چند کلمه.

اما زبان مردم، از آن چند دقیقه بزرگ‌تر شد.

آن‌قدر بزرگ که خانواده‌اش، از ترس آبرو، او را به عقد همان پسر درآوردند.

آن روز فهمیدم گاهی سرنوشت را نه خدا، که ترس از حرف مردم می‌نویسد.


با همه‌ی این‌ها، من خوش‌شانس بودم.

شاید بزرگ‌ترین خوش‌شانسی زندگی‌ام این بود که پدر و مادرم، برخلاف بسیاری از آدم‌های روستا، به من ایمان داشتند.

چند ماه بعد، خانه‌ای کوچک در شهر اجاره کردند.

خانه‌ای که شاید برای خیلی‌ها فقط چند دیوار و یک سقف بود، اما برای ما بهایش اندازه‌ی یک عمر دل کندن بود.

پدرم هنوز هر روز برای کار به روستا برمی‌گشت.

سپیده نزده از خانه بیرون می‌رفت و شب، خسته‌تر از همیشه برمی‌گشت.

دست‌هایش هر روز زبرتر می‌شد.

اما هیچ‌وقت نشنیدم از خستگی شکایت کند.

انگار تنها چیزی که برایش مهم بود، این بود که من صبح‌ها کیفم را بردارم و راهی مدرسه شوم.

اولین دختری بودم که از روستایمان برای ادامه‌ی تحصیل به شهر رفت.

روز اول مدرسه، هم خوشحال بودم، هم می‌ترسیدم.

همه‌چیز برایم تازه بود.

کلاس‌ها بزرگ‌تر بودند.

دانش‌آموزها بیشتر.

معلم‌ها غریبه.

اما هر بار که دلم می‌لرزید، تصویر پدرم را به یاد می‌آوردم؛ همان تصویر زیر نور ماه، میان گندمزار.

با خودم می‌گفتم:

«حق ندارم کم بیاورم.»

پدرم هیچ‌وقت از من نخواست شاگرد اول باشم.

هیچ‌وقت نگفت دکتر شو، مهندس شو یا اسم بزرگی برای خودت بساز.

فقط یک آرزو داشت.

اینکه فرصتی را که خودش نداشت، من از دست ندهم.

تمام راه، هر کس را می‌دید، با همان لبخند همیشگی می‌گفت:

«دخترم داره درس می‌خونه.»

آن جمله را با چنان غروری می‌گفت که انگار تمام دنیا را به او داده بودند.

همان مردی که سال‌ها با نگاه دیگران فهمیده بود نداشتن پسر یعنی نداشتن تکیه‌گاه، حالا بزرگ‌ترین تکیه‌گاهش را در دخترش پیدا کرده بود.

آن روزها فهمیدم موفقیت، فقط رسیدن به یک مقصد نیست.

گاهی یعنی جواب دادن به تمام «نمی‌شود»هایی که سال‌ها دیگران به جای تو گفته‌اند.

از آن به بعد، دیگر فقط برای خودم درس نمی‌خواندم.

هر صفحه‌ای که ورق می‌زدم، انگار سهم یکی از دخترهایی را هم می‌خواندم که دفترهایشان زودتر از موعد بسته شده بود.

سهم آن‌هایی که روپوش مدرسه را با لباس عروسی عوض کردند.

سهم آن‌هایی که هیچ‌وقت فرصت نکردند بفهمند اگر ادامه می‌دادند، چه کسی می‌شدند.

من دیگر فقط من نبودم.

اگر زمین می‌خوردم، می‌گفتند:

«دیدید؟ آخرش همین شد.»

اما اگر می‌ایستادم...

شاید پدر دیگری، دست دخترش را بگیرد و بگوید:

«برو...

یکی قبل از تو این راه را رفته.»


امروز، هر وقت خسته می‌شوم، دوباره همان شب را به یاد می‌آورم.

شبی که ماه، گندمزار را روشن کرده بود.

پدرم، تنها میان خوشه‌های گندم خم می‌شد، کاه‌ها را جمع می‌کرد، نفسی تازه می‌کرد و دوباره خم می‌شد.

آن تصویر، هیچ‌وقت از ذهنم نرفت.

دیگر آرزو نمی‌کنم پسر به دنیا آمده بودم.

فقط آرزو می‌کنم روزی برسد که هیچ دختری، برای سبک‌تر کردن بار پدرش، مجبور نباشد آرزو کند کس دیگری باشد.

و هیچ پدری، برای اثبات ارزش دخترش، مجبور نباشد برخلاف باورهای اطرافش بایستد.

آن روز، شاید ماه همچنان روی گندمزار بتابد.

اما دیگر هیچ دختری، از پشت پنجره، حسرت جای خالی خودش را کنار پدرش نخورد.


این داستان، بازآفرینی ادبیِ روایتی واقعی از زندگی یک دختر روستایی است. برخی جزئیات برای حفظ حریم شخصی و پرداخت داستانی تغییر یافته‌اند، اما روح و پیام آن برگرفته از تجربه‌ای واقعی است.

 

🌼اگر این داستان چند دقیقه همراهت بود،
خوشحال می‌شوم بدانم بعد از بستن آخرین خط،
چه چیزی با تو ماند.

— سایه

 

داستانداستانکدخترادبیاتنویسندگی
۸
۰
سایه
سایه
نویسنده | راویِ «تکه‌های پراکنده‌ی زندگی». اینجا از سکوت‌ها می‌نویسم؛ از داستان‌هایی که بعد از تمام شدن در ذهنت می‌مانند. 🌿 داستان‌های کامل در واتپد: wattpad.com/user/SayeWrites
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید