
بخش اول: آن شب
تا نیمه شب، هنوز باور داشتم میآید.
نه از آن باورهایی که آدم برای فریب دادن دلش میسازد؛ نه. من واقعاً مطمئن بودم. آنقدر مطمئن که از صبح، تنور را زودتر گرم کرده بودم، نانها را نازکتر پخته بودم، پیراهنِ کوچکِ دخترم را از صندوق بیرون آورده بودم و چند بار روی زانو تکانده بودم تا بوی ماندگی از میان نخهایش برود.
پیراهن، کرمرنگ بود؛ با حاشیههایی که خودم با نخ سرخ دوخته بودم. نه سرخِ تند، نه سرخِ خون؛ سرخِ انارهایی که هنوز کامل نرسیدهاند. دخترم دوستش داشت. هر وقت آن را میپوشید، دور خودش میچرخید و خیال میکرد دامنش مثل گل باز میشود.
آن روز هم، از صبح کنارم میپلکید.
میگفت:
«ننه، بابا کی میآید؟»
میگفتم:
«میآید.»
میگفت:
«قبل از تاریکی؟»
میگفتم:
«قبل از تاریکی.»
میگفت:
«برایم النگو میخرد؟»
میخندیدم و گره بند پیراهنش را سفتتر میکردم.
«اگر دختر خوبی باشی، شاید.»
لبخندش همهی خانه را روشن میکرد. خانهی ما بزرگ نبود؛ دو اتاق داشت، یک حیاط کوچک، یک حوض که بیشتر سال آبش کم بود، و دری چوبی که هر بار باز و بسته میشد، صدایی میداد مثل آه کشیدن پیرزنی خسته. اما وقتی دخترم میخندید، همان خانهی کوچک به اندازهی همهی دنیا جا باز میکرد.
قرار بود آن روز، او زودتر از کار برگردد.
گفته بود:
«پیش از غروب میآیم. دخترک را آماده کن. میرویم بازار.»
من پرسیده بودم:
«بازار برای چه؟»
گفته بود:
«برای اینکه دخترم دیگر با النگوی چوبی بازی نکند. برای اینکه زنی که این همه صبر کرده، یک لباس تازه داشته باشد.»
بعد خندیده بود. همان خندهای که گوشهی چشمهایش را چین میانداخت و دل مرا، حتی بعد از سالها زندگی، مثل دخترکی خام تکان میداد.
من به آن خنده اعتماد داشتم.
آدم گاهی به چیزهایی اعتماد میکند که نباید. به صدای پای آشنا. به قولی که وقت رفتن داده میشود. به دستی که شب پیش، روی پیشانی دخترش کشیده و گفته: «زود برمیگردم.» آدم خیال میکند هر کس چنین دستی دارد، هرگز نمیتواند ناپدید شود.
از صبح، خانه را آبوجارو کردم. ظرف مسی را برق انداختم. کمی برنج کنار گذاشتم که اگر دلش خواست، برای شام دم کنم. دو تکه گوشت خشکشده را از کیسه بیرون آوردم و در آب خواباندم. با خودم گفتم مردی که تمام روز کار کرده، وقتی برگردد، باید بوی خانه او را بگیرد.
دخترم مدام تا دم در میدوید. دستهای کوچکش را به چوب در میچسباند و گوش میداد.
میگفتم:
«هنوز زود است.»
میگفت:
«صدای پای باباست؟»
میگفتم:
«نه جانم. صدای کوچه است.»
اما کوچه هم آن روز انگار با ما بازی میکرد. هر صدایی شبیه آمدن او بود. صدای سم الاغی دور، صدای چرخ گاری، صدای مردی که در گذر سرفه میکرد، صدای بچههایی که از کنار خانه میدویدند. هر بار دلم از جا کنده میشد و دوباره سر جایش میافتاد.
نزدیک عصر، دخترم را نشاندم و موهایش را بافتم. موهای نرم و سیاهش از میان انگشتانم میلغزید. هر بافه را که تمام میکردم، میبوسیدم. او بیقرار بود. پاهای کوچکش را تکان میداد و با صدایی کشدار میگفت:
«ننه، دیر نکرده؟»
گفتم:
«مردها گاهی کارشان طول میکشد.»
این را آرام گفتم. بینگرانی. بیزهر. آن روز هنوز این جمله برای من معنی بدی نداشت.
هنوز نمیدانستم همین جمله، سالها بعد در دهان من تلخ میشود. هنوز نمیدانستم روزی همین را به دخترم خواهم گفت، اما نه برای آرام کردنش؛ برای هشدار دادنش. هنوز نمیدانستم بعضی حرفها، اول مثل پناهاند و بعد مثل نفرین برمیگردند.
خورشید کمکم از دیوار حیاط پایین رفت.
نور، اول از لبهی حوض عقب کشید، بعد از روی گلدان شکسته، بعد از روی دستان من. سایهی درخت خشکیدهی همسایه افتاد روی حیاط ما و مثل دستی دراز، تا آستانهی اتاق آمد.
دخترم دوباره پرسید:
«حالا میآید؟»
گفتم:
«حالا دیگر باید بیاید.»
رفتم تا چراغ را روشن کنم. فتیله کوتاه بود. روغن کم داشتیم، اما همان را روشن کردم. شعله اول لرزید، بعد قد کشید و روی دیوار افتاد. سایهی من بلند شد؛ زنی دراز و سیاه که انگار سالها از خودم پیرتر بود.
شام را آماده کردم.
نان را در سفره گذاشتم. کاسه را کنار دست او، همان جای همیشگی، گذاشتم. دخترم نشسته بود و با النگوی چوبیاش بازی میکرد. هر چند لحظه، سرش را بالا میآورد و به در نگاه میکرد.
غذا سرد شد.
اول بخار از روی کاسه رفت. بعد چربی نازکی روی آبش نشست. بعد بویش عوض شد؛ بوی غذایی که برای کسی پخته شده و کسی نیامده.
دخترم سرش روی زانویم افتاد.
گفت:
«وقتی آمد، بیدارم کن.»
گفتم:
«بیدارت میکنم.»
او خوابید. با همان پیراهن کرمرنگ. یک دستش زیر گونهاش مانده بود، دست دیگرش دور النگوی چوبی حلقه شده بود. گونههایش از خستگی سرخ شده بود. نگاهش کردم و ناگهان دلم فشرده شد. نمیدانم چرا. شاید دل مادرها زودتر از عقلشان میفهمد که چیزی در راه است.
شب کامل پایین آمده بود.
صدای کوچه کم شده بود. مردها به خانههایشان برگشته بودند. درها یکییکی بسته شده بود. سگهای دوردست پارس میکردند. از پشت بام همسایه بوی دود میآمد. چراغ ما هنوز روشن بود و من هنوز نشسته بودم، رو به در.
با خودم گفتم شاید کارش طول کشیده. شاید راه بسته شده. شاید شریکش نگذاشته زودتر برود. شاید پول دستش نیامده و خجالت کشیده بیاید. شاید برایمان چیزی خریده و دنبال بهترش گشته. شاید...
آدم برای کسی که دوستش دارد، هزار عذر میتراشد، پیش از آنکه به یک ترس اجازهی نشستن بدهد.
اما ترس آمد.
آرام. بیصدا. اول پشت گردنم نشست. بعد رفت در انگشتانم. بعد در سینهام خانه کرد. بلند شدم. چارقد را روی سر انداختم. به دخترم نگاه کردم. خواب بود. رفتم طرف در.
دستم را روی چوب در گذاشتم.
سرد بود.
همیشه همینطور نبود. روزها گرم میشد، از آفتاب. اما آن شب فرق میکرد.
نفسم بند آمد. گوشم را نزدیک بردم. هیچ صدایی نبود. نه پای کسی. نه سرفهای. نه گاریای. نه نامی که از دور صدا زده شود.
آهسته در را باز کردم.
لولا ناله کرد.
کوچه تاریک بود. فقط کمی نور از خانهی دوری روی خاک افتاده بود. باد باریکی گذشت و گوشهی چارقد را تکان داد. قدمی بیرون گذاشتم و خواستم راه بیفتم، اما پایم روی چیزی رفت.
کاغذ بود.
خم شدم.
نامهای تاخورده، درست پشت آستانه افتاده بود. نه آنقدر دور که رهگذری انداخته باشد، نه آنقدر نزدیک که از دست باد آمده باشد. انگار کسی آن را با دقت گذاشته بود همانجا؛ جایی میان خانه و کوچه. میان من و نبودن او.
قلبم شروع کرد به کوبیدن.
نامه را برداشتم. کاغذ زبر بود. رویش نامم نوشته شده بود، دانستم مال من است.
با دستهایی که ناگهان غریبه شده بودند، تا را باز کردم.
خط او نبود.
یا شاید بود و من در آن تاریکی نمیشناختم. یا شاید آنقدر هول کرده بودم که هیچ خطی را نمیتوانستم بشناسم. چراغ از پشت سرم نور کمی روی کاغذ میانداخت. کلمات کج و تیره، مثل حشرههایی مرده روی صفحه نشسته بودند.
خواندم.
نوشته بود که دیگر نمیتواند.
نوشته بود از زندگی خسته شده.
نوشته بود سالهاست آرزوهایش را زیر بار نان و خرج و گریهی بچه دفن کرده.
نوشته بود من زن خوبی هستم، اما او مرد ماندن نیست.
نوشته بود دخترمان را ببوسم.
نوشته بود دنبالش نگردم.
نوشته بود اگر دوستش دارم، بگذارم برود.
چند بار خواندم.
بار اول نفهمیدم.
بار دوم، نفسم گرفت.
بار سوم، کلمات در من فرو رفتند. نه مثل چاقو. چاقو پاکتر است؛ میآید، میبُرد، خون را نشان میدهد. این کلمات مثل دود بودند. از راه چشم وارد شدند، در گلو ماندند، در سینه چرخیدند و هر جایی را که هنوز گرم بود، سیاه کردند.
به دیوار تکیه دادم.
با خودم گفتم نه. این نامه از او نیست.
او چنین نمینویسد.
او دخترش را «بار» نمیخواند. او دست مرا «زنجیر» نمیداند. او آنقدرها خسته نبود. دیشب خندیده بود. دیشب موهای دخترمان را بو کرده بود. دیشب گفته بود زود برمیگردم.
اما بعد، همان صدای شوم درون آدم که همیشه هنگام فاجعه بیدار میشود، گفت:
پس کجاست؟
اگر این نامه دروغ است، خودش کجاست؟
چرا نیامد؟
چرا در نمیزند؟
چرا کوچه خالیست؟
دستم لرزید. کاغذ خشخش کرد. آن صدا دخترم را بیدار کرد.
از داخل اتاق، خوابآلود صدا زد:
«ننه؟»
جواب ندادم.
گفت:
«بابا آمد؟»
چیزی در من شکست.
نه با صدا. نه یکباره. مثل ترک برداشتن کوزهای که سالها آب نگه داشته و ناگهان میفهمد از اول هم نازک بوده.
برگشتم و به او نگاه کردم. در نور کم چراغ، نشسته بود، موهای بافتهاش باز شده بود، پیراهن جشنش چروک افتاده بود. النگوی چوبی هنوز در دستش بود. چشمهایش دنبال کسی میگشت که دیگر در آستانه نبود.
میخواستم بگویم:
«نه، جانم. هنوز نیامده.»
میخواستم بگویم:
«میآید.»
میخواستم همان دروغ کوچک مادرانه را بگویم که بچهها را تا صبح خوشحال نگه میدارد.
اما نامه در دستم بود. کلماتش از انگشتانم بالا میخزیدند. چیزی سرد در دلم نشست؛ سردتر از ترس، سختتر از اندوه. خشم بود. اما آنقدر تازه بود که هنوز نامش را نمیدانستم.
به دخترم نگاه کردم و برای نخستینبار، از شباهتش به او رنجیدم.
چشمهایش چشمهای او بود.
چانهاش چانهی او.
حتی وقتی منتظر بود، مثل او سرش را کمی کج میکرد.
آن لحظه، نه فقط مردی را از دست دادم؛ صورتی را در صورت دخترم از دست دادم. هرچه از او مانده بود، ناگهان علیه من شد.
نامه را مچاله نکردم. پاره نکردم. گریه هم نکردم.
فقط آن را تا زدم. آرام. دقیق. مثل زنی که پارچهی کفن را آماده میکند.
دخترم دوباره پرسید:
«بابا آمد؟»
گفتم:
«بخواب.»
صدایم را نشناختم.
او ترسید. فهمیدم ترسید، اما به روی خودم نیاوردم. در را بستم. پشت در، کوچه همانطور خالی ماند. داخل خانه، چراغ همانطور میسوخت. غذا همانطور سرد بود. پیراهن دخترم همانطور زیبا بود. همه چیز سر جایش بود، جز زندگی من.
آن شب، گریه نکردم.
تا صبح کنار در نشستم و نامه را روی زانویم نگه داشتم. هر بار که چشمم روی کلمات میافتاد، چیزی درونم میگفت: مردها میروند. اگر امروز نه، فردا. اگر با نامه نه، با سکوت. اگر با قدم نه، با دل.
نزدیک سحر، دخترم در خواب ناله کرد. رفتم کنارش. دستم را روی پیشانیاش گذاشتم. تب نداشت، اما عرق کرده بود. زیر لب گفت:
«بابا…»
دستم را پس کشیدم.
نه از او. از نامی که گفته بود.
همانجا فهمیدم بعضی نامها اگر در خانه بمانند، زن را هر روز دوباره ترک میکنند.
صبح که شد، نامه را در صندوق گذاشتم.
نه برای یادگاری. برای مدرک. برای زخمی که میخواستم هیچوقت فراموش نکنم. برای روزی که دخترم بزرگ شود و بپرسد چرا وقتی مردی میگوید «برمیگردم»، باید به چشمهایش نگاه نکرد.
آن روز به کسی نگفتم که مردهام.
چون نمرده بودم.
فقط چیزی در من، پشت همان در جا مانده بود؛ زنی که تا نیمه شب باور داشت دوستش دارند.
بعد از آن، من ماندم و دخترم و نامه.
و سالها بعد فهمیدم نامهها هم میتوانند زاد و ولد کنند.
گاهی از یک کاغذ، دخترانی به دنیا میآیند که پیش از عاشق شدن، ترک شدهاند.
آن شب نفهمیدم که آدم فقط یکبار نمیشکند.
گاهی شکستنش را به دخترش یاد میدهد.
گاهی دخترش آن را به دختر خودش.
و گاهی زنی که پشت دری منتظر مانده، آنقدر نمیمیرد که در خونِ همهی دختران بعد از خودش ادامه پیدا کند.
ادامه دارد....