
اتاق در نورِ نرمِ غروب غرق شده بود؛ نوری گندمگون که از پنجره به درون میتابید و ذرههای گردوغبار را چون دانههای زر در هوا شناور نگه میداشت. بوی اسپند، چوب کهنه و اندکی گلاب در فضا پیچیده بود.
روی تخت، شُلوارِ (شلیته) مخملیِ سرخ با چینهای بیشمارش آرام گرفته بود؛ مخملش زیر نور، گاه به رنگ شعله درمیآمد و گاه به سرخیِ انار رسیده. کنار آن، جلیقهی زرشکیِ سکهدوزیشده، چارقد سپید و سربندِ آراسته به سکههای نقره، خاموش و باوقار انتظار میکشیدند؛ گویی تکهای از تاریخ کرمانج در آن اتاق نفس میکشید.
سولین روبهروی آینه ایستاد.
مدتها بود که آینه، جز خستگی چیزی به او نشان نمیداد؛ شانههایی افتاده، نگاهی خاموش و لبخندی که انگار راه خانه را گم کرده بود.
اما امروز فرق داشت.
از دور، صدای دهل و سوزِ قوشمه روی باد میآمد و آرام در دل خانه مینشست.
امروز، روزِ جشن بود.
دستش را به سوی شلیته دراز کرد.
مخمل نرم زیر انگشتانش لغزید. مادرش سالها پیش، چینهای زیر دامن را از تکههای حریر و تافته کنار هم دوخته و دورشان را با نوارهای ظریف آراسته بود. وقتی آن را به دور کمر بست، چینهای بیشمارش آرام روی پاهایش نشستند.
آرام چرخید.
شلیته شکفت.
دامن، چون موجی سرخ، گرد وجودش پیچید و لحظهای در هوا ایستاد؛ گویی شعلهای خاموش برای یک نفس جان گرفته باشد.
لبخندی روی لبهای سولین نشست.
بعد جلیقهی سکهدوزیشده را برداشت؛ یادگار مادربزرگش که سالها در جشنهای ایل بر تن او درخشیده بود. آن را پوشید.
جینگ...
یکی از سکهها آرام به دیگری خورد.
جینگ... جینگ...
با هر نفس، صدایی ظریف در اتاق پیچید؛ صدایی شبیه باران که بر سنگهای کنار رود میبارد.
سربند را بست. سکههای آویخته از آن روی پیشانیاش آرام گرفتند و با کوچکترین حرکت، نور غروب را در خود شکستند. چارقد سپید را روی موهایش انداخت و دو سر آن را روی شانههایش رها کرد.
دوباره به آینه نگاه کرد.
آن دختر خسته دیگر آنجا نبود.
زنی ایستاده بود که کوهستان در استواری نگاهش، دشت در وسعت لبخندش و خاطرهی نسلهای پیشین در لباسش موج میزد.
در همان لحظه، قوشمه نالهای کشید.
نوایی کشیده، اندوهگین و استوار؛ نوایی که بوی باد، کوچ و دشت را با خود میآورد.
سولین نفس عمیقی کشید و از خانه بیرون رفت.
---
آتش در میانهی میدانگاه زبانه میکشید.
نور نارنجی شعلهها روی چهرهی مردم میرقصید. حلقهای بزرگ گرد آتش شکل گرفته بود. دهل از دل زمین میتپید و قوشمه بر فراز آن آواز میخواند.
آراز آن سوی حلقه ایستاده بود.
لباس مردانهی کرمانجی بر تن داشت؛ پیراهن سرخ، جلیقهی مشکیِ نواردوزیشده، شلوار گشاد و شالِ کمر. نگاهش میان جمعیت چرخید تا بر سولین ماند.
شلیتهی سرخ زیر نور آتش جان گرفته بود.
انگار رنگ سرخ، برای رقص آفریده شده باشد.
دهل آرام شد.
قوشمه نفسی نرم کشید.
یکقرصه آغاز شد.
سولین قدم به حلقه گذاشت.
یک گام به پیش...
سرپنجهاش خاک را نوازش کرد.
یک گام به پس...
حرکتها آرام و باوقار بودند؛ گویی پیش از هر چیز باید به خاک، به موسیقی و به مردمی که گرد هم آمده بودند، درود میگفتند.
شلیته تنها اندکی موج برمیداشت و سکهها آرام نجوا میکردند.
جینگ... جینگ...
چشمهای سولین و آراز به هم رسید.
در این رقص، نگاهها پیش از پاها سخن میگفتند.
قوشمهنواز نفسی عمیق کشید.
دهلزن ضربهای محکمتر نواخت.
دوقرصه آغاز شد.
ریتم جان گرفت.
گامها تندتر شدند.
دهل محکمتر میتپید و قوشمه، شادمانه روی آن آواز میکشید.
هر ضربه از خاک برمیخاست و تا ساق پاهای سولین میدوید.
این بار شلیته تنها موج نمیزد؛ شکوفه میداد.
دامنِ سرخ با هر چرخش، دایرهای کامل در هوا میساخت؛ گویی گل بزرگی از مخمل سرخ، لحظهای زیر نور آتش میشکفت و دوباره بر زمین مینشست.
سکهها دیگر زمزمه نمیکردند.
میخواندند.
جینگ... جینگ... جینگ...
کودکان، بیاختیار پاهایشان را با ریتم دهل هماهنگ کرده بودند و لبخند رضایت بر چهرهی پیران نشسته بود؛ گویی خاطرهی نسلها دوباره در آن میدان جان گرفته بود.
دهل ناگهان غرید.
قوشمه به اوج رسید.
سهقرصه.
ضربها چون تپش قلب، پیاپی بر زمین فرود میآمدند.
گرد خاک زیر پاها برخاست.
شعلههای آتش در چینهای شلیته میدویدند.
سولین دیگر نمیرقصید.
خودِ موسیقی شده بود.
شلیتهی سرخش، چون گردبادی از مخمل، گرد وجودش میچرخید. هر بار که دامن در هوا باز میشد، سکههای نقره با شور پاسخ دهل را میدادند و چارقد سپید، نرم در باد به دنبال او میرقصید.
لبخندش از برق سکهها روشنتر بود.
آراز تنها یک گام با او فاصله داشت.
نگاهش پر از تحسین بود؛ نه فقط برای سولین، بلکه برای شکوه فرهنگی که نسلها از مادربزرگها به دختران و از پدران به پسران رسیده بود.
در میان غوغای دهل، آواز قوشمه و هلهلهی مردم، سولین ناگهان فهمید چرا این رقص هنوز زنده است.
زیرا هر بار که شلیتهای سرخ در میدان به چرخش درمیآید، هر بار که سکهها با دهل همصدا میشوند و هر بار که قوشمه در دشت میپیچد، تنها یک رقص آغاز نمیشود؛ روح کرمانج دوباره جان میگیرد.
دهل خاموش شد.
آخرین نوای قوشمه روی شانههای باد نشست و آرام در کوچههای سنگی روستا گم شد.
شلیته از چرخش ایستاد، اما هنوز چینهای سرخش نفس میکشیدند.
گردِ خاک آرام گرفت، آتش فروکش کرد و لبخند بر چهرهی مردم ماند.
سولین به آسمان غروب نگاه کرد.
انگار تکهای از آن آتش، نوای قوشمه و شکوه آن رقص را برای همیشه در دلش با خود میبرد.
و میدانگاه، هرچند در سکوت فرو رفت، هنوز از روح کرمانج سرشار بود؛ روحی که با هر جشن، با هر دهل، با هر قوشمه و با هر چرخشِ شلیته، دوباره متولد میشود.

اینستا گرام @saye.writes
واتپد saye7451