ویرگول
ورودثبت نام
ستایش باقری
ستایش باقریمعلق میان رویا و واقعیت
ستایش باقری
ستایش باقری
خواندن ۵ دقیقه·۶ روز پیش

آغوش شیرین

انگشتان ظریف آذر به ترتیب و با نظم خاصی روی‌ میز ضربه می‌زدند، بی‌آنکه از خود آذر دستور بگیرند کار خود را می‌‌کردند. آذر به لکه‌ی مشکی روی کفش‌ سفید صورتی یکی از دانش‌آموزانش خیره شده بود.

علیزاده با انگشت اشاره کوچک خود و صدای نازکش گفت: «حل کردم خانم معلم.»

واژه‌ی معلم مثل تیری به سر آذر نفوذ کرد و او را در دنیای خیالات کشت و در کلاس زنده کرد.

از جایش بلند شد و به سوی علیزاده رفت. سرش سنگین بود، وزن زیادی را در کله‌اش حس می‌کرد، گاهی فکر می‌کرد، کله‌اش مثل وزنه‌ای سنگین از پشت روی گردنش می‌افتد و به پای بقیه‌ی بدنش نمی‌رسد.

به نیکمت علیزاده که رسید، بالای سر او مثل چتری باز شد و به پاسخ‌های ریاضی‌اش چشم دوخت. انگار توان حل ابتدایی‌ترین مسئله را نیز از دست داده بود.

چشمی نگاهی کلی کرد و گفت: «به این قسمت، بیشتر دقت کن.»

صدای زنگ تفریح کل مدرسه را پر کرد، آذر احساس کرد سنگینی سرش کمی کمتر شده اما چندان فایده‌ای نداشت. سروصدای بچه‌ها او را باز به شلوغی ذهنش می‌برد و مغزش را مچاله می‌کرد.

دختران کلاس دومی با صدای جیغ و خنده، با یکدیگر داشتند از کلاس خارج می‌شدند، شیرین با صورت بازیگوش و چشمان هیجان‌زده‌اش خواسته بود که باهم قایم موشک بازی کنند.

آذر از جایش بلند شد در کلاس خالی میان نیمکت‌ها و کوله‌های رنگارنگ کودکان راه می‌رفت، دلش می‌خواست که بتواند مثل تمام این کودکان جیغ بزند، فریاد بکشد و خالی شود.

از چه خالی شود؟! خودش هم شاید نمی‌دانست. فقط یقین داشت درونش پر است. آنقدر پر شده که دارد سرریز می‌شود.

آخرین باری که صدایش را بالا برده و یا دادوبیداد کرده بود را به یاد نمی‌آورد. پیش همه‌ی همکاران، معروف به صبر و حوصله بود و با کودکان خوب تا می‌کرد.

زنگ کلاس که به صدا در آمد، می‌خواست دیوارها را چنگ بزند و فرار کند.

بچه‌ها یکی‌یکی داخل می‌شدند و نیمکت‌ها را مثل جای خالی سوالات پر می‌کردند.

جای خالی شیرین به چشم می‌آمد، از بچه‌ها پرسید: «شیرین کجاست؟»

بچه‌ها شانه بالا انداختند، یکی گفت: «شاید مادرش آمده دنبالش.»

علیزاده گفت: «داشتیم بازی می‌کردیم خانم، بعد دیگه ندیدیمش.»

مغز آذر داشت خاموش می‌شد، توان فکر کردن را داشت از دست می‌داد، نیاز داشت یک مدتی بمیرد، بعد هر زمان که دلش می‌خواهد دوباره زنده شود.

زنگ آخر بود و به شوق تمام شدن این روز عجیب و غریب، کتاب علوم را باز کرد و از آلودگی‌ها گفت و مغز نیمه‌جان خسته‌اش شیرین را کنار مادرش در راه خانه‌ تصور می‌کرد.

بچه‌ها مدام سروصدا می‌کردند، زهرا ته کلاس داشت به پهنای صورتش گریه می‌کرد، فقط به این خاطر که پاک کن، به جای اینکه کاغذش را پاک کند، آن را پاره کرده بود.

آذر می‌خواست آرامش کند ولی نمی‌توانست. به او گفت که برود صورتش را با آب بشوید. زهرا دفتر پاره‌اش را هم مثل جنازه‌ای با خود برده بود که در این فاصله هم آن را ببیند و داغ دلش تازه باشد و گریه کند.

آذر احساس می‌کرد سرش مه‌آلود است، دیگر رمقی برایش نمانده. زنگ پایان کلاس که به صدا درآمد، آذر بیشتر از آن کودکان خوشحال شده بود.

زهرا فین‌فین‌کنان کوله‌‌ی بزرگش را پشتش گذاشت و راهی خانه‌اش شد. آذر هم کیفش را روی دوشش انداخت، به ضرب از کلاس بیرون رفت، از حیاط مدرسه گذشت و به ماشینش رسید.

دست به دستگیره برد و نشست. کیفش را به صندلی عقب انداخت بی‌آنکه حتی نگاهی به آن بیندازد. می‌دانست باید برود. کجا اما نمی‌دانست. تصور جیغ کشیدن در سرش می‌چرخید و آرام نمی‌گرفت. نمی‌توانست به چیز دیگری جز مقابلش توجه کند. مسیر او را به سمتی می‌برد که بتواند آزاد و رها باشد.

هربار که پایش را روی پدال گاز فشار می‌داد، به کوهستان نزدیک‌تر می‌شد، دیگر صدایی نمی‌شنید، فقط چشمش به جایی بود که بتواند بخشی از خودش را زمین بگذارد. یک‌آن پایش را روی ترمز گذاشت و ایستاد. لااقل خوشحال بود که معلم مدرسه‌ای در نزدیکی کوهستان است و می‌تواند به سرعت آنجا باشد. از ماشین که پیاده شد، روبه‌رویش کوهستان ایستاده بود و خودش بالای دریاچه‌ی ابر، آماده‌ی شیرجه زدن در آن بود.

مقنعه‌اش را از سر کند، انگار نفسش بالا آمد. راه گلویش باز شده بود تا بتواند فریاد بزند. لبه‌ی مانتوی مشکی رنگش در باد می‌لرزید. باد چشمانش را قلقلک می‌داد تا اشک بریزند، لبانش سرخ و نفسش تنگ شده بود، بغض راه گلویش را بسته بود. خشم و غم همزمان درونش را پر کرده بود.

می‌خواست داد بزند اما انگار واژه‌ها وزن گرفته بودند، زبانش نمی‌توانست بلندشان کند. با صدایی که انگار از دل دره‌ای مه‌آلود می‌آمد، گفت: «خسته‌م.»

قطره اشکی چموش راهش را پیدا کرد و گریخت، بقیه پشت او فرار کردند. این‌بار تمام توان داشته و نداشته‌اش را جمع کرد و فریاد زد، جیغ کشید، دادوبیداد کرد. می‌خواست به عالم و آدم فحش دهد، رها باشد از هرچیزی که از او انتظار دارند. فریادش مدام به صورت کوهستان می‌خورد و برمی‌گشت.

صدای باز شدن در ماشین، او را از جا کند و شانه‌هایش را از ترس بالا انداخت. رویش را که برگرداند، دختری با موهای فرفری در کنار ماشینش دیده شد، چشمان خیسش توانست تشخیص دهد او کیست. چشمانش میان بهت و غم گیر کرده بود. نمی‌دانست شیرین از کجا پیدایش شده!

شیرین مانند خانم معلم، مقنعه سفیدش را از سر برداشته بود. سرعت دویدن اشک‌های شیرین بیشتر از پاهایش بود. به سوی آذر دوید، با آن جثه‌ی کوچکش آغوشی قد یک دنیا باز کرده بود، آذر در آن فرو رفت و هق‌هق‌هایش بیشتر شد.

شیرین با صدای گرفته گفت: «خانم، چی‌شده؟ چرا گریه می‌کنی؟»

آذر جوابی نداد، شیرین ادامه داد: «چرا داد می‌زدی؟ ترسیدم.»

آذر انگار بخشی از وجودش التیام پیدا کرده بود، گفت: «چیزی برای ترسیدن وجود نداره.»

شیرین به چشمان آذر نگاه کرد و گفت: «ببخشید خانم معلم، رفته بودم پشت صندلی ماشینتون قایم بشم، خوابم برد.»

آذر لبخند کوچکی زد، آغوش شیرین وزنه را از رویش برداشته بود. شیرین با لحن مظلومانه‌ای گفت: «میشه به خانم مدیر نگید؟»

آذر روی زانوهایش نشسته‌ بود، پا شد و گفت: «میشه تو هم راجع به امروز به کسی نگی؟»

ذوق در صورتش دوید و گفت: «پس امروز مثل یه راز میمونه.»

انگشت کوچکش را جلو آورد و با نگاهش انگشتان آذر را دنبال کرد. آذر کمی خستگی در کرده بود، آنقدر توان داشت که انگشتش را به دور انگشت کوچک شیرین بپیچاند و بگوید: قول.

خستگیمعلمرهاییآغوشمدرسه
۰
۰
ستایش باقری
ستایش باقری
معلق میان رویا و واقعیت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید