
نگران نگاهم میکردند، کف زدند تا مرا از نقطهای که به آن خیره شده بودم، نجات دهند.
گفت: «به چی فکر میکنی؟»
من به این فکر افتادم که به چی فکر میکنم. من حتی دقیقا نمیدانستم به چه فکر میکنم!
به نوشتههای نوشته نشدهام؟ یا به خواب و خیالاتم، یا...؟
برایشان تعریف کرده بودم: «او آمد و جلوم رو گرفت، میخواستم از دستش فرار کنم.»
بی صدا به خواب و خیالهایم میخندیدند، صدای کمجانشان میان صدای پنکه، غرق میشد. آنقدر بلند نبود که سکوت نسبی کتابخانه را به هم بزند.
اولینبار نبود که از خوابهایم برایشان میگفتم، عادت کرده بودند؛ گاهی میخندیدند و گاهی نگران میشدند.
«هر عشقی میمیرد، خاموشی میگیرد، عشق تو نمیمیرد...»
صدای آهنگ با صدای گزارشگر والیبال با هم آمیخته شده بود. روی جدولی نزدیکی خوابگاه پسران نشسته بودیم.
روی گوشی موبایلم خم شده بودم و مسابقه ایران و آمریکا را تماشا میکردم. هیجانم مدام بالا و پایین میرفت.
چشم از بازی برنمیداشتم، باختهایمان را به پیشانی بلند نداشتهمان ربط میدادم و غر میزدم.
راه میرفتم و سرم در گردنم فرو رفته بود. یک آن که سر بالا کردم، جنازهای کف آسفالت دیدم.
ایستادم.
ابروهایم در هم رفت.
دیگر موبایل اهمیتی نداشت.
عاشورا بود.
کبوتری بیسر، با بالهای بیجان و پرهای کندهشده وسط خیابان افتاده بود.
من از کنارش عبور کردم و باز هم سرم را در گریبان فرو بردم.
نمیخواستم ببینم، او را، نمیخواستم ببینم.
خیابان سرخ شده بود، نورهای قرمز به در و دیوار خون میپاشیدند. صدای نوحه بلند بود و ایرپاد هر چقدر زور میزد نمیتوانست آهنگ دلخواهم را به گوش مغزم برساند.
میان خون قدم میزدیم و ماه از آن بالابالاها داشت نگاهمان میکرد. باد موهایم را میرقصاند و من این را از سایهام میدیدم.
مانتوی صورتی رنگم همانند گاو پیشانی سفید میان آن همه سیاهی به چشم میآمد، گرچه اهمیتی برایم نداشت، آنچه مهم بود سایهام بود، که تاریک بود.
لم داده بودم روی صندلی. باد، آنقدر خنک میوزید که موهای تنم از سرما سیخ شده بود. سرم را از روی سینه بلند کردم و به ستارهای که شاید چندین سال نوری از من فاصله داشت خیره شدم.
فکر میکردم.
فکر میکردم که باید به چه فکر کنم؟ چه چیزی ارزش دارد؟ معنا؟
لذت؟
اثرگذاری؟
عشق؟
گفته بود: «اون درختو ببینید، انگار شبیه قلبه!»
درختی که به شکل دل، روبهروی کتابخانه مرکزی سبز شده و جا خوش کرده بود.
گفتم: «آدم عاشق همه چیز رو قلبی قلبی میبینه.»
من هم آن درخت را شبیه دل دیدم، اما منطق، به پاهایم دستور داد رو برگردانم. من رفتم اما گمان میکنم، سایهام نیامد.