ویرگول
ورودثبت نام
Gomshodeh
Gomshodehاگر ما ننویسیم چه کسی صدای ما شود؟!
Gomshodeh
Gomshodeh
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

موتور خاطره ها

سرعت موتور سرسام‌آور بود؛ باد خنک صورتش را نوازش می‌داد، اما حتی این خنکی هم نمی‌توانست شعله‌ی درونش را آرام کند. داشت روی جاده پرواز می‌کرد. جنگل انبوه و سرسبز در دو طرف جاده، مثل دیوارهایی سبز او را همراهی می‌کردند. ناگهان، بدون هیچ هشداری، مسیر را تغییر داد. موهای بلند خرمایی‌اش را از بند رها کرد و اجازه داد در آسمان آبی به رقص درآیند.

به لبه‌ی دره‌ای عمیق رسید. موتور را متوقف کرد و پیاده شد. از آن بالا، جنگل و دره منظره‌ای شگفت‌انگیز و سرشار از زندگی داشتند. آهی عمیق کشید و ناخواسته فریاد زد: «فقط بگو... چرا؟»

صدای خودش بود که در سکوت کوهستان پیچید. تازه متوجه شد که قلبش هنوز هم در تلاش است تا نبودنش را هضم کند. به یادش افتاد؛ همان پسر قد بلند و چهارشانه‌ی چهارشانه، با چشم و ابروهای مشکی و آن ته ریش مصممی که چهره‌اش را مردانه می‌کرد. لبخند محوی روی لبانش نشست. اما با یادآوری خاطره‌ی تلخ آن شب، چشمانش پر از اشک شد.

دوباره سوار موتور شد. صدای تقه‌ی موتور با ناله‌ی باد در هم آمیخت. با سرعتی دیوانه‌وارتر از قبل، بین درختان ویراژ می‌داد. ناگهان، نور چراغ‌های ماشین از میان تاریکی جاده را دید. صدای جیغ لاستیک‌ها و بعد، صدای هولناک خرد شدن فلز و شیشه در هم پیچید. فریاد درد دارش در میان این صداها گم شد. آری، آن شب، آن تصادف، پسرِ درون قلبش را از او گرفت و تکه‌ای از وجود خودش را با او برد.

حالا، درست در میانه‌ی این جنون، حس کرد صدایی آشنا او را صدا می‌زند. صدایی که انگار از اعماق وجودش می‌آمد، یا شاید از دنیایی دیگر. به سمت صدا گاز داد، اما هرچه جلوتر می‌رفت، لبه‌ی دره نزدیک‌تر می‌شد. صدا دوباره تکرار شد، این بار واضح‌تر: «در دنیایی دیگر، شاید ما با هم باشیم!»

بغض دختر راه گلویش را بست. فریاد کشید: «تو... نمیری!» و در همان لحظه، با تمام وجود، موتور را به سمت دره به پرواز درآوردتا شاید به جایی رود که اوهم درآن نفس می‌کشد...

موتورپروازعاشقانهرمانداستان
۱۶
۰
Gomshodeh
Gomshodeh
اگر ما ننویسیم چه کسی صدای ما شود؟!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید